گزافه‌گویی‌های شبانه!!

خوابم نمیبره..البته نه که مختص همین امشب باشه نه..هر شب برنامم همینه..میترسم بخوابم! قبلانم اینو نوشته بودم..از خوابیدن میترسم بعدشم از بیدار شدن!

Read More »

دغدغه‌های شیرین گذشته!

بنظرم آدم باید تو هر مرحله زندگیش دغدغه‌هاشو بنویسه! یا اقلا ضبط کنه..مثلا وقتی هنوز نوشتن بلد نیست! داشتم فکر میکردم دغدغه‌های بچگی چقدر الان برام دلچسبن! یعنی یه جورایی برای اینکه باز اون دغدغه‌هارو داشته باشم چه کارا که نمیکردم! مثلا اینکه خط تیره‌هارو بجای مداد قرمز با مداد سیاه کشیدم! املا هیجده گرفتم! گوشه دفترام تا خورده! اوه یه دغدغه داشتم در سطح جرائم بین‌المللی سعی میکردم پنهانش کنم! مهسا یه برگ دفتر فارسی اول ابتداییمو کنده بود..اون صفحه یه شعر داشت که اینجوری شروع میشد: خوشابحالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی! پاره شدن کتاب؟؟ ته استرسم این بود که اگه یه روز معلممون بفهمه چیکار میکنه؟ اون شعرو هیچوقت نتونستم کامل بخونم یا حفظش کنم!

Read More »

این ذهن همیشه آگاه و سلطه‌گر!

دیدین بعضی وقتا مثلا بدون هیچ مطالعه و تحقیق و اطلاعات قبلی یه فکری به سرتون میزنه که اون لحظه اصلا نمیتونین اجراییش کنین بعد روند زندگی شمارو ازون تصمیم انقدر دور میکنه که کلا فراموشش میکنین و کل زندگیتون وارد یه روند کاملا متفاوتی میشه..بعد یهو چندسال بعد وقتی اینبار سعی میکنین تحقیق کنین با شرایط فعلیتون بهترین کار و تصمیم چی میتونه باشه یهو میرسین به همون ایده چنسال پیش؟ انگار ذهنتون میگه فلانی این ایده رو ببین چه خوشگله! فعلا اینو داشته باش بعدا میگم چرا بهت گفتم! بعد تورو میبره یه دوره آموزشی و آمادگی لازم برای اجرای اون ایده بدون اینکه خودت متوجهش باشی! وقتی که آماده شدی میاد میگه خب حالا یادت بیار چنسال پیش چی گفتم؟ برو دنبالش دیگه حاضری!
فک میکنم داره همچین چیزی برام اتفاق میفته! خیلی هیجان‌ زده‌م..خیلی میترسم! خیلی تنبلیم میاد براش زحمت بکشم ولی میدونم که الان براش آماده‌م و باید حرکت کنم!
فک میکنم تا چندماه بعد کلی داستان جدید برای تعریف کردن داشته باشم!

اون

مثل شبای تابستون بود تو جزایر استوایی…آروم و پر از آرامش با یه نسیم خنک…شبیه یه لیوان چای گیاهی داغ بود تو عصر یه روز زمستونی…شایدم شبیه نوت‌های موزیکای جاز و لایت که تو فضای تاریک اتاق میرقصن..بعضی وقتا شبیه خنده‌های بچه‌هایی که زیر بارون بازی میکنن بعضی وقتا شبیه یه تیکه شکلات تلخ بود توی کوکی‌های داغ و پوک..
اون تمام احساسای قشنگی بود که روحم رو پر میکرد..
حالا باید چیکار کرد؟ بخاطر طوفان‌های کشنده موسمی جزایر استوایی باید اونجارو ترک کرد؟ یا صبر کرد تا روزای طوفانی بگذرن و دوباره خورشید طلوع کنه؟ من که فکر میکنم تا طوفان نباشه آرامش معنی نداره…

یک ایرانی معمولی

ایرانی معمولی بودن یعنی اینکه حق ندارین آدم معمولی باشین! نه تنها تو ایران…هیچجای دنیا همچین حقی ندارین!! یعنی یا باید خیلی خوب باشین یا خیلی بد!‌ عجب پارادوکسی! موضوع اینجاست که چیزی که ما تو ایران بعنوان معمولی میشناسیم درواقع زیرخط گرسنگی تو کشورای پیشرفته محسوب میشه! آدمای معمولی مثل من و شما و احتمالا هشتاد درصد مردم ایران حق زندگی ندارن! فقط حق دارن توهم زندگی کردن بزنن! ماها حتی انداره یه تبهکار آمریکایی یا اروپایی هم ارزش و اعتبار نداریم!

Read More »