دغدغه‌های شیرین گذشته!

بنظرم آدم باید تو هر مرحله زندگیش دغدغه‌هاشو بنویسه! یا اقلا ضبط کنه..مثلا وقتی هنوز نوشتن بلد نیست! داشتم فکر میکردم دغدغه‌های بچگی چقدر الان برام دلچسبن! یعنی یه جورایی برای اینکه باز اون دغدغه‌هارو داشته باشم چه کارا که نمیکردم! مثلا اینکه خط تیره‌هارو بجای مداد قرمز با مداد سیاه کشیدم! املا هیجده گرفتم! گوشه دفترام تا خورده! اوه یه دغدغه داشتم در سطح جرائم بین‌المللی سعی میکردم پنهانش کنم! مهسا یه برگ دفتر فارسی اول ابتداییمو کنده بود..اون صفحه یه شعر داشت که اینجوری شروع میشد: خوشابحالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی! پاره شدن کتاب؟؟ ته استرسم این بود که اگه یه روز معلممون بفهمه چیکار میکنه؟ اون شعرو هیچوقت نتونستم کامل بخونم یا حفظش کنم!

Read More »

Advertisements

این ذهن همیشه آگاه و سلطه‌گر!

دیدین بعضی وقتا مثلا بدون هیچ مطالعه و تحقیق و اطلاعات قبلی یه فکری به سرتون میزنه که اون لحظه اصلا نمیتونین اجراییش کنین بعد روند زندگی شمارو ازون تصمیم انقدر دور میکنه که کلا فراموشش میکنین و کل زندگیتون وارد یه روند کاملا متفاوتی میشه..بعد یهو چندسال بعد وقتی اینبار سعی میکنین تحقیق کنین با شرایط فعلیتون بهترین کار و تصمیم چی میتونه باشه یهو میرسین به همون ایده چنسال پیش؟ انگار ذهنتون میگه فلانی این ایده رو ببین چه خوشگله! فعلا اینو داشته باش بعدا میگم چرا بهت گفتم! بعد تورو میبره یه دوره آموزشی و آمادگی لازم برای اجرای اون ایده بدون اینکه خودت متوجهش باشی! وقتی که آماده شدی میاد میگه خب حالا یادت بیار چنسال پیش چی گفتم؟ برو دنبالش دیگه حاضری!
فک میکنم داره همچین چیزی برام اتفاق میفته! خیلی هیجان‌ زده‌م..خیلی میترسم! خیلی تنبلیم میاد براش زحمت بکشم ولی میدونم که الان براش آماده‌م و باید حرکت کنم!
فک میکنم تا چندماه بعد کلی داستان جدید برای تعریف کردن داشته باشم!

اون

مثل شبای تابستون بود تو جزایر استوایی…آروم و پر از آرامش با یه نسیم خنک…شبیه یه لیوان چای گیاهی داغ بود تو عصر یه روز زمستونی…شایدم شبیه نوت‌های موزیکای جاز و لایت که تو فضای تاریک اتاق میرقصن..بعضی وقتا شبیه خنده‌های بچه‌هایی که زیر بارون بازی میکنن بعضی وقتا شبیه یه تیکه شکلات تلخ بود توی کوکی‌های داغ و پوک..
اون تمام احساسای قشنگی بود که روحم رو پر میکرد..
حالا باید چیکار کرد؟ بخاطر طوفان‌های کشنده موسمی جزایر استوایی باید اونجارو ترک کرد؟ یا صبر کرد تا روزای طوفانی بگذرن و دوباره خورشید طلوع کنه؟ من که فکر میکنم تا طوفان نباشه آرامش معنی نداره…

یک ایرانی معمولی

ایرانی معمولی بودن یعنی اینکه حق ندارین آدم معمولی باشین! نه تنها تو ایران…هیچجای دنیا همچین حقی ندارین!! یعنی یا باید خیلی خوب باشین یا خیلی بد!‌ عجب پارادوکسی! موضوع اینجاست که چیزی که ما تو ایران بعنوان معمولی میشناسیم درواقع زیرخط گرسنگی تو کشورای پیشرفته محسوب میشه! آدمای معمولی مثل من و شما و احتمالا هشتاد درصد مردم ایران حق زندگی ندارن! فقط حق دارن توهم زندگی کردن بزنن! ماها حتی انداره یه تبهکار آمریکایی یا اروپایی هم ارزش و اعتبار نداریم!

Read More »

آزادی یا اسارت؟

یکی از بدترین دوره‌های زندگیم رو دارم میگذرونم! همزمان بهترین…درواقع یجوری دلم میخواد این حالت تا ابد داشته باشه تا بتونم از این آزادی محض تا قطره آخرش استفاده کنم و از طرفی چون میدونم همیشگی نیست دلم میخواد زودتر تموم شه و تن بدم به یه اسارت دیگه و سوار بر جریان درس و کار و عادات و معاشرات برم تا ته زندگی!
میدونین منظورم از آزادی محض چیه؟ اینکه علاف باشی! نه درسی نه کاری نه مسئولیتی نه امتحانی نه آدمی برای معاشرت و نه هیچ چیزی که تو رو به اجتماع وصل کنه! انگار تو سرزمینی که خودت ساختی تنهایی و میتونی از پنجره اتاقت بیرونو نگاه کنی بدون اینکه بشنوی مردم به چه زبونی حرف میزنن یا چی دارن میگن تصور کنی تو کشور مورد علاقتی! تا وقتی از اتاقت بیرون نری، اون بیرون میتونه دقیقا چیزی باشه که تو میخوای!
اگه بیرون دمای هوا چهل درجه باشه و مردم بیرون مجبور باشن با لباسهای خفه‌کننده بدوئن دنبال کارشون تو میتونی بشینی زیر کولر با کمترین لباس ممکن و فکر کنی تو کلبه ساحلیت تو یه کشور معتدلی! میبینین؟ تا وقتی مجبور به دیدن و شنیدن و معاشرت با آدما نباشین کاملا آزادین! ولی وای بروزی که پاتون رو بذارین بیرون و یهو اون موزیک لایک راک پس زمینه محو بشه و عوامل طبیعی و انسانی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی همگی یهو بخورن تو صورتت و بفهمی مثلا تو هاوایی نیستی و تو یالقوزآبادی! وقتی هیچ ارتباطی با بقیه نداشته باشی میتونی خودتو غرق کنی تو کتابها و فیلم‌ها و مستندها و کارتون‌ها و کیه که بگه از سنت خجالت بکش مگه الان وقت کارتون دیدنته!؟ میتونی هرچقدر دلت خواست شکلات بخوری و کسی نیست بگه شرم‌آوره یه آدم جوون تو سن و سال تو وزنش اینقدر زیاد باشه یا صورتش انقدر جوش داشته باشه! میتونی حساب بانکیت رو چک کنی و مثلا فکر کنی این دو میلیون تومن نیست و دو میلیون دلاره و بعد بشینی تو خیالت براش برنانه‌ریزی کنی و تو اینترنت دنبال خونه و وسایلش بگردی! ولی خب نمیشه اینقدر آزاد بود! یعنی میشه‌ها…فقط کافیه از یه جایی برات دائم پول بیاد و دغدغه کار و درامد نداشته باشی و دو سه تا هم دوست خل و چل مثل خودت باشن که تو این شبیه‌سازی آزادی باهات باشن و البته اینترنت! و ترجیحا بدون اطلاع از هیچگونه اخبار مربوط به آدمها!
خب..قبول دارم همچین لایف‌استایلی نهایتا یا ختم میشه به خودکشی یا سکته قلبی بر اثر اضافه وزن! ولی فک میکنم هر آدمی هرچند وقت یبار نیاز به همچین محیط دور از بقیه آدما داره..خودش باشه و خودش..خلوت و ساکت و آروم و دور…
خب من الان همچین دوره‌ای رو دارم میگذرونم البته تا اونجاش که هیچ مسئولیت و کار و باری ندارم ولی دغدغه و استرس و حرص‌و‌جوش تا دلتون بخواد! هم آرامش عمیق دارم بابت اینکه فقط و فقط خودم تصمیم میگیرم روزام رو چطوری بگذرونم و هم دلم میخواد زود تکلیفم مشخص بشه و برم ازینجا! احساس فضانوردی رو دارم که یهو از سفینه‌ش جدا شده و تو خلا داره همینجوری میره تو اعماق فضا و نمیدونه خوشحال باشه که اینقدر رهاست یا ناراحت ازینکه ایقدر رهاست!
منکه آخرش نفهمیدم بالاخره ما آدما آزادی رو بیشتر دوست داریم یا اسارت رو