هیچ و پوچ

ساعت دو و نیم شبه و از بیرون صدای هواپیما، پارس سگ و آواز یه قناری میاد! قناری یا بلبل یا هر پرنده‌ای چرا باید تو این ساعت تو این سرما و تاریکی آواز بخونه؟ چی میخواد بگه؟ صداش اکو داره..شایدم تو یه محیط بسته‌س..شاید صداش از تو حموم یه خونه میاد که صاحبش تصمیم گرفته این ساعت دوش بگیره و عوض اسپاتیفای از قشنگترین موسیقی زنده برای آهنگ پیش زمینه‌ش استفاده کنه و اون پرنده بدبختو زابراه کرده نصف شبی! نکنه جایی گیر کرده؟؟؟ نکنه کمک میخواد؟؟؟ 😱😱

خیلی از شبا که صدای حیوون از بیرون بشنوم همش این ترس و استرس میاد سراغم که نکنه یه حیوون داره کمک میخواد بعد از ناراحتی اینکه الان هیچکاری ازم برنمیاد تا صبح به خودم میپیچم و خوابم میپره!

گربه کوچولوم که الان انقدر سنگین شده که به زور بغلش میکنم روی بالشم خوابش برده و هر از گاهی دستو پاهاشو کش و قوس میده و دهنشو ملچ مولچ میکنه ولی بیدار نمیشه و منم دلم نمیاد برش دارم برای همین دمرو دراز کشیدم و با گوشی ور میرم..

اینستاگرام شده برام پلتفرم شکنجه! یا اخبار نفرت‌انگیز از جشن و خوشحالی و خنده مسئولین داخلی، یا عکسای کشته‌ شده‌هایی که هر روز تعداد جدیدی بهشون اضافه میشه، یا عکسای خوشگذرانیای مردمی که بلافاصله به زندگی عادی برگشتن انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاد!
و بدتر از همه اینکه هر حرفی که من بزنم درواقع متهم میشم به “بیرون گود بودن” و “درومدن نفسم از جای گرم!”

و یه جوراییم آره خب..نه میتونم خوشحال باشم نه میتونم ناراحتیم رو مخفی کنم..نه کاری ازم برمیاد..نه میتونم فراموش کنم..نه میتونم حرف بزنم..هیچی..فقط توی خودم دارم شکنجه میشم!

قوانین ترکیه هم هر روز داره عوض میشه..دیگه اقامتای توریستی تمدید نمیشن! هرکس فقط یکبار میتونه اقامت توریستی بگیره و بعدش باید حداقل یکسال خارج از ترکیه باشه!

اگه بدونین چه فشاری رومه…ولی حق دارم الان از فشارهای روحی و فشارهای زندگی و استرس‌هایی که دارم حرف بزنم وقتی اینقدر مسائل مهمی تو کشور خودمون در جریانه؟ معلومه که نه…

امروز آخرین روز براه بودن وبلاگمم هست! یعنی اون اشتراک یک ساله‌ای که خریده بودم امروز تموم میشه و نمیدونم میخوام تمدیدش کنم یا نه! اصلا به چه دردی میخوره این وبلاگ؟ هم فیلتره هم هیچ اطلاعات مهمی نداره! مخصوصا این روزا..دیگه هیچی هیچ اهمیتی نداره…

صدای یه پرنده دیگه هم اضافه شد ولی نمیدونم اینیکی چیه! مثل صدای طوطی میمونه! چه خبره اون بیرون!؟!؟

چندوقته از ناراحتی و فشار عصبی روی صورتم جوشایی درومده اندازه دماغم و به قدری درد میکنن که حد نداره! الان دیگه مطمئن شدم جوشای من نه از شیرینی خوردنه نه از کم تحرکی و یک‌جا نشستن نه از کم آب خوردن..فقط و فقط استرس..حالا چه اهمیتی داره؟

یکی به یکی گفته بود چهل سال تو مقیاس تاریخی مدت زمان خیلی کمیه و تغییرات بزرگ سالهای خیلی خیلی زیادتری وقت میبرن برای شکل گرفتن! دارم فکر میکنم ماها چه گناهی تو زندگی قبلی کردیم که دقیقا کل عمر و جوونیمون افتاده تو همین بازه کوچیک تاریخی و این پهنه جغرافیایی ناچیز؟

اون مدتی که اینترنتا قطع بود تو ایران باید میدیدین چه خبر بود تو اینستا و توئیتر..کافی بود یه پیج خبری بیاد درمورد ایرانیایی که خارج از کشور جلوی سفارت ایران تظاهرات میکردن چیزی بنویسه..هرکی تونسته بود یه ثانیه به اینترنت وصل بشه اومده بود هفت نسل تمام ایرانیایی که خارج بودن رو مورد عنایت قرار داده بود که شما اگه راس میگین بیاین توی ایران بجنگین!

همینجوری که میخوندم اون خشم و نفرت رو انقدر خوب درک میکردم که حد نداشت..از طرفی ناراحت بودم که چرا باید مردم خودمون مارو از خودشون جدا کنن و نپذیرن ماهم همونقدر ناراحتیم و حتی بخاطر اینکه نمیتونیم از دوست و خانواده خبر بگیریم خیلی نگران‌تر..ماها ذاتا تو کشورایی که زندگی میکنیم تافته جدا بافته هستیم دیگه شما مارو کنار نذارین! بعد با خودم میگفتم منکه تو روزای سخت اونجا نبودم اگه تغییری اتفاق بیفته و ایران به شکل معجزه‌آسایی آباد بشه هیچوقت به خودم این حق رو نمیدم که برم اونجا زندگی کنم…حس میکردم هر حرفی هم بزنم فقط مثل شعار تو خالی میمونه…قلبم تیکه تیکه شده بود..ولی باز هیچکدوم اینا اهمیتی نداره دیگه…

من یه چیزو فهمیدم..اینکه من، ما، هممون یه جزء خیلی خیلی ناچیز و بی اهمیت از یه سیستم خیلی بزرگیم..انقدر بزرگ که نه تراژدی‌های فردیمون ذره‌ای اهمیت داره نه تراژدی‌های جمعی و ملی‌مون! زندگی من و شما و یه شهروند سوئیس و یه شهروند کنیا دقیقا به یک اندازه بی ارزشه! کلا هیچی ارزش هیچیو نداره‌‌‌..زندگی معنی نداره..مرگ هم معنی و پس و پیش نداره! انقدر بی‌عدالتی و جنایت و بی‌رحمی و دروغ و کثافت دیدم از دنیا که کم‌کم دارم مطمئن میشم متریالیستا حق دارن! این بی‌نظمی و هرج‌و‌مرج هیچ توجیه دیگه‌ای نداره

استرس فری نُوِمبر :)

میدونین چرا حال هممون اینقدر بده؟ یعنی اگه یکم با افکار من آشنا باشین میدونین که معتقدم بایدم بد باشه و اصلا خوب بودن حال ما خیانت به موجودات دنیاییه که نود درصدش خشونت و دروغ و فقر و حق‌خوری و جنگ و کشتار و بی عدالتیه!

ولی! ولی اگه این حال بد مارو مسموم کنه جلوی پیشرفتمون رو بگیره و عملا نذاره کار مثبتی برای بهتر شدنش بکنیم اونوقت دیگه داریم اشتباه میکنیم و باید بریم پیش روانشناس!

شخصا اینجوری فکر میکنم که این حال بد و انزجار از تمام بدیهای دنیا فقط به میزانی باید تو وجودمون باشه که هیچوقت یادمون نره بجز خودمون و خوشی و راحتی و رفاه و آرامش خودمون، به فکر دنیایی که توش زندگی میکنیمم باشیم! حالا ولش کنین منکه معلم اخلاق نیستم شما هم اینارو بهتر از من میدونین!

داشتم میگفتم فهمیدم چرا حال هممون اینقدر بیش از اون اندازه لازمش بده! چون ما استرس داریم و عجله! بعنوان یه شخص خیلی خیلی عجول میتونم کاملا حق بدم به خودمون با هزارتا دلیل و منطق قانع کننده ولی دارم میبینم درواقع این ناراحتی و اعتراض به سیستم فعلی که باهاش دست و پنجه نرم میکنیم نیست که مارو بی‌انرژی و افسرده میکنه بلکه استرس رسیدن به چیزای بهتر و هدر ندادن زمانه که باعث این افسردگی میشه!

مثال میزنم‌: ما از کشوری که توش هستیم و حقوقی که نداریم و سختی زندگی و بیکاری و فلان ناراحتیم! بایدم باشیم! اگه نباشیم نه اعتراض میکنیم نه حرکت سازنده میکنیم نه تلاش برای خلاصی یا پیشرفت نه هیچی! صورت مساله رو پاک میکنیم و خودمونو میزنیم به اون راه و سعی میکنیم هر لحظه خودمونو قانع کنیم زندگی خیلیم قشنگه نور آفتاب امروز زرده به به من چقدر خوشحالم کافه چقدر کیف میده 🙂 وای که چقدر ازین تظاهر به خوشبختی‌ها و من خیلی حالم خوبه ها بدم میاد!

پس ما باید متوجه اوضاع و شرایط اطراف خودمون و بقیه باشیم و احساس امپاتی بکنیم و حتی اگه خودمون خیلی اوکیم بخاطر بقیه هم که شده یه تکونی بخوریم!

ولی ازونطرف وقتی استرس میگیریم که ای وای اگه امسال مهاجرت نکنم دیگه بدبخت میشم و اگه از فلان دانشگاه پذیرش نگیرم میرم بمیرم و اگه فلان کارو نگیرم زندگیم سیاه میشه، اینا استرس‌های خطرناکی هستن که مارو فرسوده میکنن! تمام اینارو این یک سال یاد گرفتما 😌

استرس و تنش همیشه سیر صعودی داره..یعنی هرچی نزدیکتر بشین به هدف همونقدر اضطراب بیشتر میاد سراغتون..همین باعث میشه خیلی وقتا نتونیم این حجم از اضطراب رو تحمل کنیم و دقیقا یک قدم مونده به هدف منصرف بشیم و بعدشم طبیعتا احساس شکست بیاد سراغمون و افسردمون کنه و تا مدتها عملکرد و تصمیم‌گیری درستی نتونیم از خودمون نشون بدیم..

چون ما دوست داریم زود همه چیز اوکی بشه و به اندازه کافی سختی کشیدیم و دوس داریم ازونطرف سالهای بیشتری تو آرامش باشیم…ولی اینجا سوال اصلی “کِی؟” نیست..سوال اصلی “چطوری؟” باید باشه..فقط جواب “چطوری” رو پیدا بکنیم دیگه مولفه زمان و طبیعتا استرس ناشی از تموم شدن زمان هم برامون خیلی کمرنگ میشه..نمیگم کلا محو بشه مثلا امسال تصمیم گرفتین شرکت بزنین دیگه بندازین ده سال بعد ها :)ولی همینکه بتونیم بگیم اینبار نشد، بار بعد یا امسال نشد سال بعد، تا حد خیلی خیلی زیادی استرس مارو کم میکنه و بهمون اون آرامشی که برای ادامه راه لازم داریم بهمون میده!

یعنی آهسته و پیوسته!

تو پست‌های قبلی نوشته بودم که دارم به آخرای ماجرا نزدیک میشم..همینم باعث شده بود شدیدا مضطرب باشم و هر روز صدبار منصرف بشم و صدبار از منصرف شدنم منصرف بشم! ولی اون لحظه‌ای که با خودم گفتم نباید زندگیم رو متوقف کنم که همین الان برسم به هدفم؛ باید زندگی و تلاش برای هدفم رو موازی پیش ببرم و سال بعد یا دوسال بعد هم میتونم همین شرایطی که امروز ایجاد کردم و ایجاد کنم؛ و شاید حتی خیلی بهترشو؛ اونوقت تمام اون تنش‌هایی که داشتم از بین رفت!

خلاصه اینکه زندگی و جبر جغرافیایی به اندازه کافی رو دوشمون بار گذاشته خودمونم با زمان‌بندی و ددلاینای من دراوردی و عجله بیشترش نکنیم! هیچ نگاه کردین موهای سفیدتون چقدر بیشتر شده؟

قدرت‌های ماورایی موزیک!

من ایران که بودم نه خودم نه دوستا و دوروبریام و نه خانواده‌م اهل مهمونیای آنچنانی و پارتی و بزن و برقص نبودیم..برعکس شدیدا اهل موسیقی بودیم..از بابام که تار و سه‌تار میزد و سمفونی گوش می‌داد تا مامانم که بدون موسیقی سنتی اصیل روزش شب نمیشد تا مهسا که کلاس ویولون میرفت و خودم که پیانو و گیتار میزدم..

بجز اینکه تو خونه دائما یا سی‌دی و کاست موزیک روشن بود یا کانالای موزیک، وقتی هم هیچکدوم اینا نبود خودمون تو خونه میزدیم و میخوندیم و کیف دنیارو میکردیم! یعنی با اینکه با موسیقی و موزیک و آهنگ و نوازندگی زندگیمون پر شده بود و توش بزرگ شده بودیم، ارتباطمون باهاش فقط محدود بود به فضاهای خصوصی داخلی! یعنی توی ماشین، توی خونه، توی اتاق..بعضا تو حس موزیکای کلاسیک بودیم یا موسیقی اصیل بعضا آهنگای جلف و ریتمیک بعضا شاد قدیمی و نوستالژی بعضا پاپ غمگین و فاز افسردگی!

شماهارو نمیدونم ولی من هیچوقت تو ارومیه کنسرت هم نرفتم! اصلا نمیدونم تو ارومیه تا وقتی من بودم کنسرتی برگزار شد یا نه! اونوقتا داشتن خواننده‌های عروسیارو هم میگرفتن و نهایت کنسرتشون تو خانه جوان یکی از این خواننده‌های صداسیما بود که آهنگ پیش زمینه سریال میخونن! بعدا میدونم اوضاع بهتر شد ولی میخوام بگم من تو ایران با موزیک ایرانی هیچ ارتباط جمعی برقرار نکرده بودم! شخصی بود این رابطه! بین خودم و خودش!!

موزیک زنده تو کافه‌ و بار و کلاب یا نوازنده‌های خیابونی کنسرتهای مناسبتی یا غیرمناسبتی فضای باز و بسته پدیده‌هایی بودن که من تو ترکیه باهاشون آشنا شدم..بجز چنتا کنسرت ایرانی که از طرف شرکت رفتم و یکی دوتا مهمونی بقیه‌ش موزیک ترکی بوده همیشه..این شد که روند اجتماعی شدن من با موزیک، به زبان ترکی شکل گرفت! رادیو ترکی بود کنسرت ترکی بود تلوزیون ترکی بود موزیک زنده‌ها ترکی بودن و کلا هرجا صدای آهنگی شنیده میشد نودونه درصد مواقع به زبون ترکی بود! بجز تاکسیم البته!!

خلاصه اینکه سالها گذشت و من الان خیلی اتفاقی متوجه شدم از صدتا آهنگی که تو پلی لیستم هست مثلا سه تاش فارسیه هشتادتاش ترکی و بقیه انگلیسی..حتی یکی از غصه‌هام این شده که اگه برم یه کشور دیگه از کجا کافه یا باری پیدا کنم که موزیک ترکی داشته باشه! چون توی جمع فقط با موزیک ترکی ارتباط برقرار میکنم و ازش لذت میبرم! متاسفانه یا خوشبختانه احساسم الان اینجوری شده و تا همین لحظه هم متوجهش نبودم!

الانکه یهو دوقرونیم افتاد رفتم پیج رادیو جوان ببینم اصلا تو این مدت آهنگای فارسی جدید چه مدلی شدن خواننده‌های جدید کیان و قدیمیا چی میخونن! میدونین چه حسی بهم دست داد؟ حسی که وقتی یه غریبه رو میبینین و میگین من تو رو قبلا یه جایی دیدم!

هیچکدوم آهنگای جدید رو نشنیده بودم ولی ریتمشون، شعرشون و مهمتر از همه زبونشون برام دقیقا سالهای دانشگاهمو تدائی کرد که بیشتر دوستام همزمان شکست عشقی میخوردن و آهنگای محسن یگانه گوش میدادن و منم به مرور اون آهنگارو حفظ میشدم و حتی فکر میکردم منم شکست عشقی خوردم! انگار یه حس عشق و علاقه شدید بهم تحمیل شد که تو یه غروب پاییز تو ارومیه تو ماشین از دانشگاه به سمت خونه میرم و غصه میخورم که چرا به عشقم نرسیدم ولی هنوز احساسم بهش پابرجاست و چه اتفاقات و ماجراهای بزرگی که بینمون اتفاق نیفتاده و از ته دل با آهنگه میخونم و به عشق ناکامم فکر میکنم و اشک میریزم! 😐

هیچ موزیک دیگه‌ای همچین قدرت توهم‌زایی‌ای نداره!!
یه نیم ساعتی گوش دادم و یه حال عجیبی شدم..انگار ریست شدم! انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و تو ارومیه دارم زندگی معمولیم رو میکنم! به زبون ربطی نداره چون من قبل اینکه زبون باز کنم هم موزیک ترکی گوش میدادم هم فارسی زبون خودمم که ترکیه (درواقع بهم میگوشوندن مامانم اینا!!) ولی فقط برای آهنگای فارسی همچین حس عجیب غریبی بهم دست داد و دلم یهو برای سال هشتادوشش تنگ شد! دورانی که با حماقت تمام فکر میکردم همه چیزو درمورد خودم و خواسته‌هام و برنامه‌ها و اهدافم میدونم و با خیال راحت هر روز ساعتها وقت صرف گلچین آهنگ از دی‌وی‌دی‌ها میکردم!

ببین باز ییادم افتاد! من کی قراره خودمو بشناسم؟

قدم‌های آخر

مهسا میگه هروقت به یه چیزی خیلی نزدیک بشی شک و دودلی میاد سراغت و میخوای منصرف بشی! دقیقا اون لحظه اگه منصرف نشی و زورای آخرتو بزنی برای رسیدن، حتما بهش میرسی!

دو سه روزه دارم به این حرف فکر میکنم…به این حرف و به تمام حرفا و نقل قول‌ها و نوشته‌های انگیزشی که تا حالا خوندم و شنیدم..
درواقع همه چیز با خواستن شروع میشه!

اول دلتون میخواد یکاری بکنین یا به یه چیزی برسین…بعدش برای رسیدن بهش تلاش میکنین و تو این راه خیلی چیزا یاد میگیرین و کلی تجربه بدست میارین و عوض میشین! میرسین به مرحله تونستن…مرحله‌ای که باید انتخاب کنین الان که یک قدم مونده به رسیدن، میخواین واقعا بهش برسین یا نه؟

ما اغلب چون هدف اولمون رسیدن بوده به یه چیزی سعی میکنیم به هیچ ندای درونی یا بیرونی مخالف گوش ندیم و به هدفمون پایبند بمونیم و تمام تلاشهامون رو به نتیجه برسونیم بنابراین قدم آخر رو هرچقدر هم سخت باشه برمیداریم…این قدمای آخر خیلی پر استرس و پر تنشن..ممکنه همه چیز خراب بشه ممکنه کلی مشکل پیش بیاد ممکنه خسته بشین خوابتون بهم بریزه ندونین چیکار کنین..یعنی به هرچیزی فکر میکنین بجز منصرف شدن! چون دقیقا یک اپسیلون مونده تا به هدفتون برسین! نمیشه ول کرد…نمیشه منصرف شد…نباید شد!

من شاید بخاطر وسواس فکری که دارم هر اتفاق کوچیک و بزرگ و احساس ضعیف و قوی رو زیادی زیر ذره‌بین میذارم و بهش فکر میکنم ولی تو پنج سال گذشته یه چیز خیلی خیلی مهم رو یاد گرفتم..
اینکه مسیر واقعا خیلی مهمتر از مقصده. اینکه شما عوض میشین و چیزای جدید یادمیگیرین و رشد میکنین خیلی مهمتر از رسیدن به یه هدف کلیه که از چندسال پیش دنبالشین…

درواقع چیزی که غیرقابل برگشته اون هدف و مقصد نیست بلکه تغییر و مسیریه که شما داشتین..خود شما غیرقابل برگشتین!

مثلا من..منی که دوسال پیش ادامه تحصیل دادن از گوشه ذهنمم نمیگذشت و حاضر بودم برم تو یه کشور خوب از صفر مطلق زندگی رو شروع کنم تو این دو سال انقدر با آزمون و خطا پیش رفتم که الان کلا عوض شدم و ارزش‌ها و علایق و عادت‌ها و خواسته‌هام یه شکل کاملا جدیدی گرفته! هدفم همونه..رفتن. ولی من خیلی عوض شدم و سوال اصلیم شده “چطوری رفتن”

میدونم که رسیدن به یه هدف آخر کار نیست بلکه شروع یه دنیا مشکل و چالش جدیده.

الان میشه گف چند قدم مونده تا به هدفم برسم! از یه مسیر سخت و طولانی اومدم..تمام کارایی که برام درحد مرگ سخت بود انجام دادم..هربار سخت‌تر شد! حالا اینجا، تو چند قدمی هدفم توقف کردم و دارم فکر میکنم به اینکه این تغییر من بود که ارزش داشت یا ماهیت هدفم؟ یعنی اگه به هدفم نرسم من تبدیل میشم به میکی پارسال؟ یا پیارسال؟ دیدم نه! من غیرقابل برگشتم! الان چه این چند قدم رو بردارم چه برندارم من برای همیشه عوض شدم و زندگیمم همینطور! ازینکه تغییر کردم خیلی خوشحالم..افکار پارسالم الان خیلی بنظرم بی منطق و بچگونه میاد..حس میکنم بزرگتر و مسئول‌تر شدم!

و اما کجا ایستادم؟ مثل همیشه تو نقطه‌ای که باید از بقیه کمک بگیرم! همه چیز خیلی بهتر از انتظارم پیش رفته بود تا همین لحظه…لحظه رویارویی با آدمهای واقعی..هدفم رنگ عوض کرد یهو! جدی شد! اون دنیای خیالی رنگارنگ که من هپیلی اور افتر بودم توش یهو تبدیل شد به یه ساختمون دوره مدرنیسم با راهروهای باریک تاریک طوسی رنگ با آدمهایی که لباسهای تک رنگ پوشیدن و اخم جدیت دارن و من باید جدی و مسئولانه و عالمانه متناسب با جایگاهی که مثلا قرار دارم رفتار کنم!

این منو میترسونه…با خودم فکر میکنم ارزشش رو داره؟ بعد از اینهمه سختی و استرس و مشکلات ارزشش رو داره که خودمو بندازم تو گود دوم مشکلات؟ نمیدونم…

به قول‌هایی که دادم به خودم و نزدیکام فکر میکنم..به تمام امیدهایی که اینجا ریشه نگرفتن…به تمام حقوقی که اینجا نداشتم…شاید تو مقصدم تمام اینا جبران بشن ولی نمیدونم ارزش اینهمه استرس رو داره یا نه…
حس میکنم دیگه نای تنهایی سروکله زدن با هیچی رو ندارم!

نمیدونم چیکار کنم…واقعا هیچی نمیدونم…شایدم باید ول کنم هرچه پیش آید خوش آید

زمان درست انجام هرکاری!

امروز یه تابوی ده ساله رو شکستم!

قدیمی‌ترها میدونن که من چنتا دغدغه حل نشدنی دارم..شایدم اسمش ترس باشه نمیدونم! مثلا یکیش گرفتن گواهینامه رانندگی یا یکیش یاد گرفتن شنا..

گواهینامه‌ای که همه‌ تو هیجده سالگی خیلی راحت میرن میگیرن و اصلانم بهش فکر نمیکنن ده ساله شده بلای جون من!

اولش بخاطر اینکه قرار بود سه تا دوست همزمان بریم بگیریم بعد یکی بخاطر زیر هیجده بودنش نتونست و همگی خواستیم سال بعد بگیریم و اون وسط کوچیکه که ما بخاطر منتظر شده بودیم بی خبر رفت گرفت و ما دوتا هم لج کردیم گفتیم اصلا ما نمیگیریم و فلان! تا دو سه سال واقعا سر همچین چیز مسخره‌ای نرفتیم!سال سوم دانشگاه بودیم که اونیکی دوستم به این نتیجه رسید که این انتقام از خودمون فقط به خودمون ضرر میزنه و رفت گرفت گواهینامه‌شو! من نرفتم! یک سال دیگه مقاومت کردم…بعدش قرار بود بعد از تموم شدن درسم برم که با خودم گفتم منکه میخوام برم ترکیه..چه کاریه! یهو میرم اونجا میگیرم که کلا با قوانین و اصطلاحات خودشون یاد بگیرم بی خبر ازینکه اینجا کلاساش تا شش ماه ممکنه طول بکشه و هزینه‌ش تقرییا بیست برابر ایرانه! یعنی اونموقع که اونجوری بود..

سال اول که زندگی دانشجویی و بودجه محدود و کلاس و پروژه بهم امون نمیداد سال دومش کار سال سومش بازم کار سال چهارمش پایان‌نامه و بی‌پولی سال پنجمش باز کار! و الان وارد سال ششم شدم تو ترکیه..الانکه نه کار دارم نه درس دارم نه مشکل هزینه‌شو! ولی اینبارم دائم میگفتم منکه میخوام باز برم! چه کاریه! اصلا ماشینای بدون سرنشین دارن درمیارن تا چنسال دیگه این گواهینامه‌ها بدرد نمیخورن! لازم باشه هرجا که رفتم اونجا یاد میگیرم! چندماه دیگه هم اینجوری گذشت تا اینکه بالاخره با خودم گفتم بسه! حس کردم انقدر این موضوع کوچیک رو عقب انداختم و برای خودم پیچیده و بغرنجش کردم که داره تبدیل میشه به فوبیا! میدونستم اگه برم باز قراره سرم شلوغ باشه و زندگیم دانشجویی و پولم محدود..برای همین دلو زدم به دریا و رفتم ثبت‌نام کردم!

امروز یه تابوی ده ساله رو شکستم و اولین جلسه کلاس تئوری رانندگی رو رفتم نشستم کنار بچه‌های دبیرستانی هیجده نوزده ساله و دوتا خانوم میانسال خانه‌دار.

داشتم فکر میکردم چه حسی داشت امروز برام؟ چرا الان رفتم؟ چرا انقدر برام سخت بود شروع اینکار؟
نتیجه‌گیریام خیلی جالب بود!

اولیش اینکه مهمترین عامل محرک توی هرکاری احساس نیازه..وقتی که ایران بودم یا وقتی اینجا دانشجو بودم یا حتی کار میکردم هیچوقت احساس نیاز به رانندگی نداشتم! چون یا یکی دیگه بود که اینکارو بکنه یا هم به کل امکاناتش رو نداشتم! ولی چنوقت بود که روزی چندبار با خودم میگفتم “اگه رانندگی بلد بودم الان فلانکارو میکردم” یا “کاش رانندگی بلد بودم و خودم کارمو راه مینداختم” یا “اگه ماشین داشتم دستم باز بود که فلان کارارو بکنم”

انقدر احساس نیازش شدید بود که منو مجبور کرد برم ثبت نام کنم و بعد نشستن تو یه کلاس با این افرادی که گفتم نتیجه‌گیری دوممو باعث شد!

حتما براتون پیش اومده تو یه کلاسی باشین و یکی دو نفر اختلاف سنی زیادی باهاتون داشته باشن..و این آدمایی که ازتون خیلی بزرگترن بیشتر وقتا بجای اینکه مثل شما شیطنت بکنن یا سربه هوا باشن جلوتر از همه میشینن و خیلی جدی به درسا گوش میدن و بعدشم پی استاد رو ول نمیکنن و سوال بارونش میکنن!

من همیشه این دسته از افراد رو تحسین میکردم میگفتم ببین چه اراده‌ای داره با این سن و سال تو کلاس فلان نشسته و اینقدر جدی داره کار میکنه! ولی امروز که خودم همون شخص بودم و جلوتر از همه نشسته بودم و بر خلاف بقیه که هیچکدوم گوش نمیکردن و سرشون تو گوشی بود یا باهم حرف میزدن من از دو روز قبل جزوه رو خونده بودم سوالات مربی رو جواب میدادم توی کتاب زیر مطالب مهمش خط میکشیدم انگار که مثلا دیفرانسیل میخونم برای کنکور!

اینو فهمیدم که این ربطی به سن و سال و اراده نداره! من با احساس نیاز واقعی اومده بودم سر کلاس چون میدونستم این گواهینانه نداشتن تا حالا چه فرصت‌هایی رو ازم گرفته و داشتنش چه درهایی رو میتونه برام باز کنه ولی اونا اکثرا برای این اومده بودن که به سن قانونی رسیدن و همه تو این سن گواهینامه میگیرن! یعنی بهترین و پربازده‌ترین وقت برای انجام دادن یه کار یا یادگرفتن چیزی، وقتی نیست که بقیه انجامش میدن یا تو اون سن انجام میشه! وقتیه که تو بهش نیاز داری!

چیز سومی که فهمیدم این بود که اگه بین زمانی که احساس نیاز به یادگیری یا داشتن یا انجام دادن کاری میکنی تا زمانی که اونکارو واقعا عملی کنی هرچی بیشتر فاصله بیفته، اون کم‌کم برات تبدیل میشه به یه غول بزرگ، یه ترس و یه عامل بازدارنده...یه دیوار بلند که خیلی از آرزوهات اونطرفش موندن! با اینکه شاید اونکار چیز خیلی کوچیک و بی اهمیتی باشه مثل گواهینامه گرفتن! پس جاست دو ایت!

الان میدونم که بخاطر پولشم که شده نمیتونم منصرف بشم و باید بالاخره اون گواهینامه‌رو بگیرم و اینجوری تو “فردا” هایی که برای خودم تصور میکنم دیگه میکی بدون گواهینامه‌ای که مجبوره تمام آگهی‌های شغلی که ماشین لازم دارن رو رد بکنه ندارم اقلا!

یک سال تنهایی

خیلی فک کردم که اسم این دوره کوتاه زندگیم رو چی بذارم! همه چیز خیلی درهم و نامفهوم و نامشخص بود..پر بود از بلاتکلیفی و تصمیمای مختلف و تلاش و شکست و ناامیدی و امیدواری! پر از تغییر و سکون..خوشحالی و ناراحتی..ولی مهمتر از همه پر بود از تنهایی!
اسم این فصل زندگیم تنهاییه!

تنهایی فرم‌های خیلی زیادی داره که من تقریبا بیشتر مدلاشو تجربه کردم! تنهایی تو جمع، تنهایی تو تنهایی، تنهایی تو غربت، تنهایی با شلوغی، تنهایی با خانواده، تنهایی بدون خانواده، تنهایی با عده معدود، تنهایی مجازی و تنهایی حقیقی و خلاصه کلی تنهایی دیگه!

برای من تنهایی خیلی ارزشمنده..چون فقط وقتی تنهام میتونم با خودم حرف بزنم و به صدای خودم گوش بدم! صدای درونیم منظورمه!! فکر کنم..تغییر کنم..تصمیم بگیرم و انتخاب کنم..یعنی موجود زیاد اجتماعی نیستم خلاصه! با اینکه تو هر محیطی سریعا با تعداد زیادی آدم جوش میخورم و آشنا میشم ولی به همون سرعت هم اون آدما پاک میشن و میرن و من نمیتونم شایدم نمیخوام که روابطم رو حفظ کنم! مثل الک همه آدما از توری رد میشن و میریزن و چنتا دونه درشتا میمونن که قراره رو زندگی هم تاثیر بذاریم! خیلی وقتا این تاثیر مخربه خیلی وقتا هم سازنده!
حالا بگذریم! اینهمه چرندیات گفتم و به ارزش تنهایی اشاره کردم که بگم مدل تنهایی من تو این دوره تنهایی در تنهایی با خانواده بود! درست خوندین دوتا تنهایی داره!

حالا توضیحشو میذارم برای بعد ولی یواش یواش این تنهاییه داره اذیتم میکنه..کم کم احساس نیاز به وجود چنتا آدم نزدیک و معاشرت رو دارم حس میکنم..انقدر با خانواده تنها بودم و هیچکسی جز اونا باهام در ارتباط نبود که بیشتر ازینکه منتظر به نتیجه رسیدن زحمتام برای رسیدن به هدفای بزرگم باشم منتظر اینم که این زحمتام منو جایی بره که بتونم کلی آدم جدید بشناسم و باهاشون معاشرت کنم! دلم میخواد میشد دوستای قبلیمو میذاشتم تو چمدون میبردم با خودم ولی خب نمیشه! شایدم من بتونم برم تو چمدون اونا!

آقای الف هنوز دوره..از آخرینباری که دیدمش پنج ماه میگذره و کلا نزدیک یک سال از دوریمون..اینکه دوباره کی میبینمش یه معمای بزرگه..ممکنه یکی دوماه بعد باشه ممکنه یک سال بعد شایدم سه چهارسال بعد!
یک سال تنهایی و انزوا..دیگه تقریبا بیشتر آدمایی که میشناختنم یا باهاشون سلام علیکی داشتم فراموشم کردن حتما! کسی نمیدونه کجام چیکار میکنم! دلم میخواد این یکسالو پاک کنم؟ ابدا!

این یه سال تنهایی خیلی چیزا بهم یاد داد..شاید پرماجرا نبود..شاید ریسکای بزرگی توش نداشت و در ظاهر خیلی آروم و ساکت بود ولی بزرگترین دستاوردش برام این بود که تقریبا تمام گره‌های ذهنیم رو باز کردم! نه فقط با فکر کردن بهشون! با رفتن سمتشون و امتحان کردنشون..تقریبا از اون هزارتوی توی ذهنم درمورد انتخاب مسیر آیندم راهی نموند که نرم سمتش و براش تلاش نکنم..جالب اینجاست که الان از نشدنشون بیشتر از شدنشون خوشحالم! یعنی خوشحالم که رفتم طرفشون و تمام جوانبشون رو خودم لمس کردم و فهمیدم راههای اشتباهی بودن!
قبلا نوشته بودم دارم رو راه یکی مونده به آخرم تلاش میکنم! هنوز همونجام! ولی کلی توش پیش رفتم که به زودی همرو مینویسم!
انگیزم الان بیشتر از رفتن و پیشرفت و اینچیزا تموم کردن این تنهایی و انزوا و پرت شدن تو یه اجتماع جدیده!

و تمام این انگیزه‌های اصلی و جانبی و تغییراتی که تو مسیر فکریم و درنتیجه زندگیم ایجاد شد مدیون این یک سال تنهایی بودم!
یعنی یه توصیه مهم! تنها بمونید!

سری پست‌های فردا// تورونتو (صرفا خیالپردازی)

داشتم همینجوری وبلاگمو بالا پایین میکردم که خوردم به پست‌های “فردا” و یادم افتاد که قرار بود سری طولانی باشه! آخرینبار تو ونکوور یه شهرساز بودم ولی زندگیم مثل لوزرها بود! ناراحت بودم و سردرگم! وقتی رسیدن به بزرگترین آرزوها هم آدمو خوشحال نمیکنه پس چی خوشحالش میکنه؟

Read More »