مچکریم گشت ارشاد!

Read More »

Advertisements

خودکشی اقتصادی!

یکی از اولین واکنشهای تدافعی بدن به مهاجرت ترس از بی‌پولیه! مدتها طول میکشه تا عادت کنین به پول نداشتن..درواقع عادت که نه..یاد گرفتنش! به مرور زمان میبینین وقتی کلا دویست دلار براتون مونده راحت صدوسی تاشو میدین به کتاب و بعدش یه فکری براش میکنین ولی اون اوایل…حتی اگه ده هزار دلار هم پول داشته باشین میترسین خرجش کنین..

اون اوایل که من کار نمیکردم بودجه ماهانم هزار لیر بود که هر دوماه یبار به حساب واریز میشد و من ماه اول هزارو دویست و ماه دوم هشتصدتارو خرج میکردم! مدیریت خاصی روی پولام نداشتم فقط میدونستم همیشه کم میارم!

گفته بودم که قبل از یاد گرفتن عاشپزی تو خونه فقط شکلات صبحونه میخوردم و تو دانشگاه غذاهای شدیدا چرب و پرکالری و ارزون سلف رو! همین باعث شده بود حسابی اضافه وزن بیارم..یکی از دوستامم دائما منو چاقالو صدا میکرد و باعث میشد خودمو صدبرابر چیزی که هستم چاق ببینم! کردیت کارت بانکیم رو تازه گرفته بودم و ازینکه میتونم آنلاین خرید کنم کلی خوشحال بودم.کارتم هزار لیر لیمیت داشت یعنی هرچی از هزار لیر خرج میکردم ماه بعدی باید میزدم به کارتم..اولین چیزی که سرچ کردم قرص‌های لاغری بود!

یه سایتی پیدا کردم که قرصاش مثلا معجزه میکرد و تمام کامنتا داشتن از این تغییر بزرگ یک هفته‌ای حرف میزدن..اونوقتا نمیدونستم این کامنتا اینا حقه‌های بازاریابیه..هیچی نمیدونستم کلا! مثلا اینم نمیدونستم که تو خریدای آنلاینی که سکیوریتی ندارن فقط با وارد کردن اطلاعات کارت میتونن پولو از حسابتون بکشن و نیازی به رمز یا تایید نهایی نیست!

برای ورود به سایت باید اطلاعات کارتمو وارد میکردم..منم به خیال اینکه رمز ندادم زدم و وارد سایت شدم..

قشششششنگ تمام قرصارو زیرو رو کردم بی خبر ازینکه اینایی  که روش کلیک میکنم میره تو سبد خریدم! گفتم بسته‌ای بیست لیره دیگه یه بسته بگیرم..بعد یهو دیدم بیست لیر نیس بیست یوروعه و بیخیال شدم و سایتو بستم..

این ماجرا گذشت تا اینکه سر ماه شد..از بانک برای اجاره خونه پول کشیدم و رفتم دانشگاه..وقتی برگشتم دیدم یدونه دویست لیری از کیفم کم شده..همه جارو گشتم حتی رفتم دانشگاه به همه سپردم که پیدا کنین بم خبر بدین..داشتم سکته میکردم..فرداش نشسته بودم تو خونه و ماشین حساب به دست داشتم تعداد روزهای باقی‌مونده‌مو حساب میکردم که از بانک یه ایمیل اومد..ایمیله میگف اکسترای این ماه کردیت کارتم پونصد لیره و تا فلان تاریخ باید واریزش کنم..فک کنم اون لحظه دچار مرگ تدریجی شدم..رفتم و برگشتم! دویست لیر بس نبود الان پونصد لیرم ازینجا به باد داده بودم..فهمیدم همون سایت لاغری تموم محصولارو بم فروخته و پونصد لیر از حسابم کشیده..شمارشونو پیدا کردم و زنگ زدم..شماره مال عانکارا بود ولی یه اروپایی جواب داد و با لهجه خیلی بد انگلیسی حرف زد..بهش گفتم من چیزی سفارش ندادم و اونم گف نه سفارش دادی ماهم محصولارو پست کردیم نمیتونی لغوش کنی! گفتم به کجا فرستادین؟ منکه اصلا عادرس وارد نکردم!! گف اگه میخوای میتونی الان کنسلش کنی و پنجاه درصد پولتو پس بگیری یا اینکه صب کنی برسه دستت و پس بفرستی و هشتادوپنج درصد پولتو پس بگیری! گفتم چهارصد لیرم چهارصدلیره بیاد بعدا پس میفرستم..خودم یادم رفت که من اصلا به اینا عادرس ندادم! بعدا که دوباره زنگ زدم کسی جواب نداد..پونصد لیرم رفته بود و من اگه قرض کارتمو میدادم کلا صد لیر برام میموند برای تمام خرجای یک ماهم!

این وسط از سلف دانشگاه بهم زنگ زدن که دویست لیر پول پیدا شده بیا ببین مال توعه یا نه! بدو بدو رفتم دانشگاه و یارو ازم پرسید دقیقا چی گم کردی؟ دوتاصد لیری؟ گفتم نه یه دویست لیری..گف مطمئنی دوتا صدلیری نیس؟ گفتم عاره..گف خوب فک کناااا..رسما میخواس پول یکی دیگه رو بده بمن! گفتم نه مال من نیس ولی خوشبحال اونی که پولش پیدا شده! با ناراحتی رفتم بانک تا از کلاهبردارا شکایت کنم..کارمندای بانک وقتی فهمیدن میخواستم قرص لاغری بخرم کلی بهم خندیدن و چنتاشون فمینیست بازیشون گرفت که تو که خوبی و چرا به ظاهر اهمیت میدیو لاو یورسلف و ازینچیزا! بهم گفتن چون شرکته خارجی بوده سه ماه طول میکشه تا شکایتت بررسی بشه! گفتم باشه! الان سه سال میگذره و هنوز خبری نیست! منم دیگه پیشو نگرفتم صدبار رفتم فرم پر کردم هیچی نشد!

این همون ماهی بود که با بیست لیر عاخرم رفتم قهوه خریدم! بعد از گم کردن هفتصد لیر تو یک ماه دیگه بیست لیر عددی نبود! یادمه اجاره رو با قرض از سه تا از دوستام دادم و قرض کارتمو انقد ندادم که مسدود شد! بعد چنماه یکم پول جمع کردم و بازش کردم!

تا یک سال بعدش به مامانم اینا ازین قضیه چیزی نگفتم ولی عوضش یاد گرفتم چجوری باید پول خاک بر سر کنم! تو سالهای بعدی دو سه برابر این ارقام سرم کلاه رفت و زندگیمو به باد دادم!!  ولی درس گرفتم؟ نه  درس خواهم گرفت؟ احتمالا اونم نه

هیجان‌انگیزترین روز زندگیم!

از آب و ارتفاع میترسم! شاید تعجب کنین اگه بگم تا الان یک بار هم تو ترکیه استخر یا پلاژ نرفتم! سوار هواپیما هم نشده بودم تا وقتی که خواستم برای اولینبار از استانبول برم ایران و جاده ها یخ زده بودن و راها بسته بود..

تازه چهارماه بود اومده بودم و ترم اول که تموم شده بود یک ماه وقت داشتیم تا بریم خوشگذرونی! همکلاسیام اکثرا رفته بودن اروپا گردی  منم خواستم خانوادمو سورپرایز کنم و بدون اینکه بهشون بگم برم خونه..

بلیطمو رزرو کردم برای وان..چون خیلی ارزون بود..قبلا وان رفته بودم از وان سوار مینی‌بوس میشدیم و تا مرز میبردنمون که شیش ساعت طول میکشید..نهایتا با چیزی که حساب کرده بودم هشت ساعته خونه بودم..با خودم گفتم شاید از مرز سرو تا شهر ماشین گیرم نیاد بخاطر همینم به بابام گفتم بیاد لب مرز دنبالم..

دقیقا همون روز تعرفه گوشیم تموم شد..اونم چه گوشیی! اونم ازین گوشی قدیمیا که اینترنت اینا نداشت!

خلاصه..رفتم فرودگاه..اولینبارم بود میرفتم فرودگاه اونم فرودگاه آتاتورک با اون عظمتش! کلی طول کشید تا بفهمم چی به چیه! هواپیما با نیم ساعت تاخیر ساعت حدودای دوازده ظهر بلند شد..

کنارم یه خانوم خیلی پلنگ نشسته بود که فک میکردم حتما ایرانیه انقدر که عملی و ابرو تتو و مو زرد بود ولی اشتباه میکردم! یه خودشیفته معمولی بود که کل راهو فقط از خودش سلفی میگرفت..هوا طوفانی بود و من شدیدا از تکونای هواپیما میترسیدم..نزدیک دو ساعت راه داشتیم تا وان..از دور داشتم شهرو میدیدم..هواپیما کم کم ارتفاعشو کم کرد تا فرود بیاد..داشتم نفس راحت میکشیدم که با تکونای خیلی شدید همه شروع کردن به جیغ زدن و هواپیما دوباره ارتفاع گرفت و روی شهر شروع کرد به دور زدن و چند دیقه بعد دوباره با تکونای شدید اومد پایین..اینبار پلنگ بغلیم داشت جیغ میکشید و پیرمرد پشت سریم داشت اشهد میخوند! من دلم برای خودم میسوخت چون میگفتم فردا قراره تو اخبار نشونم بدن و مامانم اگه بفهمه واس سورپرایز کردنش اینجوری مُردم حتما یه بلایی سرش میاد! توی همین افکار بودم که دوباره هواپیما ارتفاع گرفت..بخاطر طوفان شدید نمیتونست فرود بیاد..حالت تهوع داشتم و فک میکردم هیچوقت قرار نیس پام به زمین برسه!

دفعه سوم خلبان هواپیمارو در جهت باد عاورد پایین..عکس خلاف جهت دیفالتش و اینبار تونست فرود بیاد..این پروسه نیم ساعت شایدم بیشتر طول کشیده بود و همه سرگیجه و تهوع داشتن..

من دستام میلرزید و به خودم فحش میدادم و حواسم بود مرد ایرانی رو که صداشو از پشت شنیده بودم گم نکنم چون اونم حتما میخواست بره مرز سرو

بعد ازینکه بارمون رو تحویل گرفتم و از تله تاکسی ها نجات پیدا کردم، با مینی‌بوس رفتم بسمت شهر و بلیط یوکسِک اُوا گرفتم..بهم گفتن ماشین مستقیم تا مرز نداریم ولی وقتی رسیدین اونجا خود راننده شمارو سوار ماشین بعدی میکنه..وقتی داشتم با یارو بحث میکردم یه پسره اومد سمتم و ازم پرسید که کجاییم و ازینچیزا..منم بهش گفتم که دانشجوعم و دارم میرم مامانم اینارو ببینم..اونم بهم گفت مامور مرزه و میخواست بیشتر مکالمه رو ادامه بده که من اینجور وقتا سگ درونم فعال میشه و پاچه میگیره! بهش رو ندادم و رفتم نشستم اونطرف!

این وسط باید به بابام خبر میدادم که دیرتر میرسم تا نگران نباشه ولی اینترنت نداشتم..خط ایرانم مسدود شده بود و هر اس ام اس به ایران نمیدونم چندلیر بود..خلاصه به زحمت یه کونتور چندلیری گرفتم و به همخونم تو استانبول مسیج دادم تا تو فیسبوک به دوستم توی ایران مسیج بده تا اون به بابام زنگ بزنه و بگه قضیه رو  بعد از یکی دو ساعت انتظار اون دوستم گف ک اینیکی دوستم تو فیسبوک جواب نمیده!

خلاصه یه اس به بابام دادم ک من دیر میرسم و با همون یدونه کونتورم تموم شد..بابام هی اس میداد ک کجایی کی میرسی و منم مجبورا هی به اون یارو که کمی قبل قاپیده بودمش نگا کردم و نهایتا رفتم ازش خواستم تا گوشیشو بده که به بابام خبر بدم اونم با کمال میل گوشیشو داد!

خلاصه رفتیم رسیدیم یوکسِک اُوا..شب شده بود! شهر ارواح بود انگار! نه از ماشین بعدی خبری بود نه از عادمی..همه مسافرا پیاده شدن و پخش شدن حتی اون ایرانیه! هیچکس جز من نمیخواست بره مرز! مجبورا دوباره رفتم پیش اون پسره و گفتم من چطوری باید برم مرز؟ گفت الان ماشین نیس نمیتونی بری بیا شبو بریم خونه من فردا میری گفتم نه بابام منتظره (تو این لحظه مطمئن بودم قراره کشته بشم و قلبم توی دهنم میزد!) پسره بم گف بیا بریم برات تاکسی پیدا کنم..منم با یه ساک دستی سنگین و لیزخورون راه افتادم دنبالش تو کوچه های خلوت..رفت یه تاکسی پیدا کردو تو گوشش یه چیزی گفت..با خودم گفتم حتما اینا دستشون تو یه کاسس میخوان منو بکشن! ولی چاره ای جز اعتماد نداشتم! سوار شدم..پسره به راننده گفت وقتی رسیدین مرز اسم منو بدین تا بذارن تا گمرک با ماشین برین و اونم قبول کرد..ازش تشکر کردم و راه افتادیم

راننده هی ازم سوالات بیربط میپرسید منم برای اینکه مطمئن شه من بی کس و کار نیستم هی الکی با تلفن حرف میزدم و میگفتم بابام منتظرمه! درصورتی که هیچ خبری از بابام نداشتم! رسیدیم لب مرز ولی درش بسته بود..راننده پیاده شدو یه نگاهی به اطراف کرد و کسی رو ندید واس همینم بهم گفت باید پیاده برم تا گمرک..گفتم باشه..

نمیدونم قسمت گمرک ترکیه تو مرز سرو رو دیدین یا نه..اونموقع‌ها حتی یه لامپ هم نداشت..تاریکی مطلق زمین خاکی برهوت و صدای گرگ..با ترس عاروم عاروم داشتم میرفتم سمت ناکجاعاباد که یکی از پشت صدام زد..دیدم یه سرباز صفر با چنتا دوستاشون وایستادن یجا دارن بم میخندن! همیشه از سربازا میترسیدم خودمو زدم به نشنیدن تا اینکه نزدیک شدو ساکمو از دستم گرفت! گف خیلی دیر نکردی؟ گفتم چرا یکم دیر شد ولی بابام همینجاس! اینو که گفتم گوشیم زنگ خورد..جواب دادم بابام بود! اون لحظه از خوشحالی میخواستم گریه کنم! گفت گوشیم عانتن نمیداد و الان تو گمرک منتظرتم! رسیدیم به ساختمون داغون گمرک و ساکمو داد دستم و منم رفتم تو..هنوز پاسپورتم مهر ورود نخورده بود که گرفتنم!! ماموره بهم گف خانوم کجا با این وضع اینجا ایرانه ها! تازه فهمسدم تو این اوضاع یادم رفته مانتویی شالی چیزی بپوشم! همونجوری با موی بازو کاپشن داشتم میرفتم تو! یه تعهد ازم گرفتنو منم کلاهمو کشیدم رو سرم و اومدم اینور..بابامو که دیدم رسما پرواز کردم و خودمو انداختم تو بغلش!

وقتی رسیدیم خونه بابام درو باز کردو رفت تو من بیرون بودم..به مامانم گف از میکی چه خبر؟ مامانم گف نمیدونم گفته بود با دوستاش میره بیرون به تو چیزی نگفته؟ بابام گف چرا..بعد من رفتم تو..مامانم داشت سبزی پاک میکرد یه نگا بم کردو دوباره مشغول سبزیا شد بعد یهو برگشت و دوباره نگام کرد! دقیقا مثل فیلما پرید هوا!!

خیلی خسته بودم و هنوز دستام میلرزید ولی دیدن اون خوشحالی واقعا ارزش تمام اون مصیبتای اونروزو داشت