سال نفرین شده

معلوم بود سال دوهزاروبیست سال تغییرات بزرگه…دو سه روز اول بنظر رسیده بود همه چی خوب داره پیش میره! ازون خوبایی که باید شک کرد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌س! همه ناراحت بودیم و دل شکسته و عزادار برای صدها جون معصوم و بیگناه و درعین حال جسوری که به ناحق‌ترین شکل ممکن کشته شده بودن…
غم، عصبانیت، بغض…

Read More »

هیچ و پوچ

ساعت دو و نیم شبه و از بیرون صدای هواپیما، پارس سگ و آواز یه قناری میاد! قناری یا بلبل یا هر پرنده‌ای چرا باید تو این ساعت تو این سرما و تاریکی آواز بخونه؟ چی میخواد بگه؟ صداش اکو داره..شایدم تو یه محیط بسته‌س..شاید صداش از تو حموم یه خونه میاد که صاحبش تصمیم گرفته این ساعت دوش بگیره و عوض اسپاتیفای از قشنگترین موسیقی زنده برای آهنگ پیش زمینه‌ش استفاده کنه و اون پرنده بدبختو زابراه کرده نصف شبی! نکنه جایی گیر کرده؟؟؟ نکنه کمک میخواد؟؟؟ 😱😱

Read More »

استرس فری نُوِمبر :)

میدونین چرا حال هممون اینقدر بده؟ یعنی اگه یکم با افکار من آشنا باشین میدونین که معتقدم بایدم بد باشه و اصلا خوب بودن حال ما خیانت به موجودات دنیاییه که نود درصدش خشونت و دروغ و فقر و حق‌خوری و جنگ و کشتار و بی عدالتیه!

Read More »

قدرت‌های ماورایی موزیک!

من ایران که بودم نه خودم نه دوستا و دوروبریام و نه خانواده‌م اهل مهمونیای آنچنانی و پارتی و بزن و برقص نبودیم..برعکس شدیدا اهل موسیقی بودیم..از بابام که تار و سه‌تار میزد و سمفونی گوش می‌داد تا مامانم که بدون موسیقی سنتی اصیل روزش شب نمیشد تا مهسا که کلاس ویولون میرفت و خودم که پیانو و گیتار میزدم..

Read More »

یک سال تنهایی

خیلی فک کردم که اسم این دوره کوتاه زندگیم رو چی بذارم! همه چیز خیلی درهم و نامفهوم و نامشخص بود..پر بود از بلاتکلیفی و تصمیمای مختلف و تلاش و شکست و ناامیدی و امیدواری! پر از تغییر و سکون..خوشحالی و ناراحتی..ولی مهمتر از همه پر بود از تنهایی!
اسم این فصل زندگیم تنهاییه!

Read More »

سری پست‌های فردا// تورونتو (صرفا خیالپردازی)

داشتم همینجوری وبلاگمو بالا پایین میکردم که خوردم به پست‌های “فردا” و یادم افتاد که قرار بود سری طولانی باشه! آخرینبار تو ونکوور یه شهرساز بودم ولی زندگیم مثل لوزرها بود! ناراحت بودم و سردرگم! وقتی رسیدن به بزرگترین آرزوها هم آدمو خوشحال نمیکنه پس چی خوشحالش میکنه؟

Read More »