سال نفرین شده

معلوم بود سال دوهزاروبیست سال تغییرات بزرگه…دو سه روز اول بنظر رسیده بود همه چی خوب داره پیش میره! ازون خوبایی که باید شک کرد کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌س! همه ناراحت بودیم و دل شکسته و عزادار برای صدها جون معصوم و بیگناه و درعین حال جسوری که به ناحق‌ترین شکل ممکن کشته شده بودن…
غم، عصبانیت، بغض…

شاید برای همین بود که اتفاقات روزای اول بنظرمون زیادی خوب رسیده بود! مثل کسیکه وقتی از تاریکی میاد بیرون نور خورشید چشماشو کور میکنه…
بعد که چشمت عادت میکنه میبینی این همون نور همیشگیه! یکم بعدتر میبینی حتی نور اول صبحم نیست! آفتاب قرمز رنگ غروبه!
مال ما هم همین بود…مثل داستان دخترک کبریت فروش که با هر کبریتی که روشن میکرد گرم میشد و امیدوار و غرق رویا و این گرمی و خوشحالی به اندازه عمر کبریتش کوتاه بود! فوت…و خاموش! بعد دوباره تاریکی…
دیدیم اون سر دنیا یه قاره کامل داره میسوزه…میلیاردها حیوون بی دفاع و بیگناه و زبون بسته دارن تلف میشن…گریه کردیم…هیچکاری ازمون برنمیومد! هیچی…جز دیدن عکسهای دلخراششون…
غم و بغض

اونروزا کبریت ما فقط دیدن گاهگاهی خبر نجات یکی دوتا کوالا بود! یه لبخند ضعیف و ناپایدار که با سلطه عذاب وجدان فوری محو میشد! وجدان میگفت وقتی یک میلیارد حیوون مرده تو برای یکیش چطور میتونی خوشحال باشی؟ ولی چطور میتونی نباشی؟ چه حسی باید داشته باشی؟
هنوز این معضل حل نشده بود که یه روز با استرس جنگ بیدار شدیم
ترس و افسوس

قبل ازینکه بدونیم چه خبره فرداش با شوک سقوط هواپیما و پس‌فرداش شوک بزرگتر که “مثلا خودی‌ها” با موشک و “اشتباهی” باز جون صدوهفتادوشش بیگناه رو گرفته بودن!
غم بینهایت، افسوس، عصبانیت، نفرت، احساس بدبختی و بی‌پناهی و بی‌کسی و تنهایی محض…

برای هرکدوم ازون مسافران امید بارها گریه کردیم…چقدر زمان لازم بود برای آروم شدنمون؟ هنوز چندروز نگذشته بود که خبر سیل سیستان و بلوچستان اومد…
فقط آه…افسوس…تمایل شدید به فریاد کشیدن…

برای کی عزاداری کنیم؟ دلمون ترکید توی قفسه سینه…همینجوری غم بود که روی غم تلمبار میشد و ما حتی فرصت نداشتیم یکیشو تو دلمون دفن کنیم! نمیدونستیم دیگه به چی واکنش نشون بدیم…به چی کمک کنیم؟ چجوری کمک کنیم؟ چرا همیشه مردم باید کمک کنن و دولت خودشو بکشه عقب؟ مگه مردم چقدر زور داشتن؟ یه سیل اومد و یه استان رو چهل سال با خودش به عقب برد! تمام زمینهای کشاورزی و محصولاتش…دامداری‌ها…روستاها…خونه‌ها…انسان‌ها…و باز هم همه بیگناه محکوم شدن به فنا…

تازه بیست و چهار روز گذشته ازین سال لعنتی! شمارو نمیدونم ولی زندگی شخصی منم همینقدر تو تلاطمه یه مدته…از استرس خوابم نمیبره…تازه مربوط به خودمم نیست..بخاطر یه مسئولیت خیلی بزرگه که رو دوشمه…
میدونین برای خودتون و زندگیتون هرچقدرم گند بزنین اشکال نداره! ولی نمیتونین به زندگی و وقت و اعتماد و دسترنج یکی دیگه گند بزنین! نباید!!
و باز طبق معمول تمام اینا فقط بهم اضافه میشن…استرس‌ها، ترس‌ها، غم‌ها، نگرانی‌ها، دغدغه‌ها، مسئولیت‌ها…هیچکدوم با اونیکی جا عوض نمیکنه! درواقع یکی یکی نمیان جلو همه باهم میزنن!

داشتیم میگفتیم مثل اینکه اوضاع یکم آروم شد الان میتونیم راحت انقدر غصه بخوریم که خیالمون راحت شه..اینبارم یه ویروس عجیب داره با سرعت تو دنیا پخش میشه که هزارتا شایعه درموردش ساختن..میگن آزمایشگاهیه برای کنترل جمعیت دنیا…میگن آدمارو به زامبی تبدیل میکنه فکرشون از بین میره فقط مثل حیوون زنده میمونن! میگن هیفده نفر نمرده تو خیابون مردم یهو میفتن میمیرن! میگن تو تاریخ اولینباره یه شهر یازده میلیونی رو قرنطینه کامل کردن و حتی تا یک هفته قراره ذخیره مواد غذایی هم تموم شه! میگن بیشتر از پزشک دارن سرباز میفرستن به شهر! هر روز اسم دو سه تا کشور جدید درمیاد که به لیست کشورهای آلوده به این ویروس اضافه میشه!
بازهم‌ ترس…نگرانی…احساس بیخبری و استرس آینده نامعلوم…ناامیدی!
یه قلب چنتا ازین احساسات رو تو فقط بیست‌و‌چهار روز میتونه تحمل کنه؟ شما بگین! چنتا؟

راستش خیلی دوس دارم امید بدم! خیلی دوس دارم کلی جملات انگیزشی بنویسم و بگم همه چی درست میشه! ولی نمیشه…همه چی رو به بینظمی و آشفتگی میره! ولی زندگی هنوز یا بهتره بگم فعلا ادامه داره! ما مجبوریم به زندگی…اینم چالش نسل ماست! مثل تمام نسلهای گذشته که چالش‌های خودشون رو داشتن چالش نسل ما حسرت و افسوس و ترس و غم و اضطرابه

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s