قدم‌های آخر

مهسا میگه هروقت به یه چیزی خیلی نزدیک بشی شک و دودلی میاد سراغت و میخوای منصرف بشی! دقیقا اون لحظه اگه منصرف نشی و زورای آخرتو بزنی برای رسیدن، حتما بهش میرسی!

دو سه روزه دارم به این حرف فکر میکنم…به این حرف و به تمام حرفا و نقل قول‌ها و نوشته‌های انگیزشی که تا حالا خوندم و شنیدم..
درواقع همه چیز با خواستن شروع میشه!

اول دلتون میخواد یکاری بکنین یا به یه چیزی برسین…بعدش برای رسیدن بهش تلاش میکنین و تو این راه خیلی چیزا یاد میگیرین و کلی تجربه بدست میارین و عوض میشین! میرسین به مرحله تونستن…مرحله‌ای که باید انتخاب کنین الان که یک قدم مونده به رسیدن، میخواین واقعا بهش برسین یا نه؟

ما اغلب چون هدف اولمون رسیدن بوده به یه چیزی سعی میکنیم به هیچ ندای درونی یا بیرونی مخالف گوش ندیم و به هدفمون پایبند بمونیم و تمام تلاشهامون رو به نتیجه برسونیم بنابراین قدم آخر رو هرچقدر هم سخت باشه برمیداریم…این قدمای آخر خیلی پر استرس و پر تنشن..ممکنه همه چیز خراب بشه ممکنه کلی مشکل پیش بیاد ممکنه خسته بشین خوابتون بهم بریزه ندونین چیکار کنین..یعنی به هرچیزی فکر میکنین بجز منصرف شدن! چون دقیقا یک اپسیلون مونده تا به هدفتون برسین! نمیشه ول کرد…نمیشه منصرف شد…نباید شد!

من شاید بخاطر وسواس فکری که دارم هر اتفاق کوچیک و بزرگ و احساس ضعیف و قوی رو زیادی زیر ذره‌بین میذارم و بهش فکر میکنم ولی تو پنج سال گذشته یه چیز خیلی خیلی مهم رو یاد گرفتم..
اینکه مسیر واقعا خیلی مهمتر از مقصده. اینکه شما عوض میشین و چیزای جدید یادمیگیرین و رشد میکنین خیلی مهمتر از رسیدن به یه هدف کلیه که از چندسال پیش دنبالشین…

درواقع چیزی که غیرقابل برگشته اون هدف و مقصد نیست بلکه تغییر و مسیریه که شما داشتین..خود شما غیرقابل برگشتین!

مثلا من..منی که دوسال پیش ادامه تحصیل دادن از گوشه ذهنمم نمیگذشت و حاضر بودم برم تو یه کشور خوب از صفر مطلق زندگی رو شروع کنم تو این دو سال انقدر با آزمون و خطا پیش رفتم که الان کلا عوض شدم و ارزش‌ها و علایق و عادت‌ها و خواسته‌هام یه شکل کاملا جدیدی گرفته! هدفم همونه..رفتن. ولی من خیلی عوض شدم و سوال اصلیم شده “چطوری رفتن”

میدونم که رسیدن به یه هدف آخر کار نیست بلکه شروع یه دنیا مشکل و چالش جدیده.

الان میشه گف چند قدم مونده تا به هدفم برسم! از یه مسیر سخت و طولانی اومدم..تمام کارایی که برام درحد مرگ سخت بود انجام دادم..هربار سخت‌تر شد! حالا اینجا، تو چند قدمی هدفم توقف کردم و دارم فکر میکنم به اینکه این تغییر من بود که ارزش داشت یا ماهیت هدفم؟ یعنی اگه به هدفم نرسم من تبدیل میشم به میکی پارسال؟ یا پیارسال؟ دیدم نه! من غیرقابل برگشتم! الان چه این چند قدم رو بردارم چه برندارم من برای همیشه عوض شدم و زندگیمم همینطور! ازینکه تغییر کردم خیلی خوشحالم..افکار پارسالم الان خیلی بنظرم بی منطق و بچگونه میاد..حس میکنم بزرگتر و مسئول‌تر شدم!

و اما کجا ایستادم؟ مثل همیشه تو نقطه‌ای که باید از بقیه کمک بگیرم! همه چیز خیلی بهتر از انتظارم پیش رفته بود تا همین لحظه…لحظه رویارویی با آدمهای واقعی..هدفم رنگ عوض کرد یهو! جدی شد! اون دنیای خیالی رنگارنگ که من هپیلی اور افتر بودم توش یهو تبدیل شد به یه ساختمون دوره مدرنیسم با راهروهای باریک تاریک طوسی رنگ با آدمهایی که لباسهای تک رنگ پوشیدن و اخم جدیت دارن و من باید جدی و مسئولانه و عالمانه متناسب با جایگاهی که مثلا قرار دارم رفتار کنم!

این منو میترسونه…با خودم فکر میکنم ارزشش رو داره؟ بعد از اینهمه سختی و استرس و مشکلات ارزشش رو داره که خودمو بندازم تو گود دوم مشکلات؟ نمیدونم…

به قول‌هایی که دادم به خودم و نزدیکام فکر میکنم..به تمام امیدهایی که اینجا ریشه نگرفتن…به تمام حقوقی که اینجا نداشتم…شاید تو مقصدم تمام اینا جبران بشن ولی نمیدونم ارزش اینهمه استرس رو داره یا نه…
حس میکنم دیگه نای تنهایی سروکله زدن با هیچی رو ندارم!

نمیدونم چیکار کنم…واقعا هیچی نمیدونم…شایدم باید ول کنم هرچه پیش آید خوش آید

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s