یک سال تنهایی

خیلی فک کردم که اسم این دوره کوتاه زندگیم رو چی بذارم! همه چیز خیلی درهم و نامفهوم و نامشخص بود..پر بود از بلاتکلیفی و تصمیمای مختلف و تلاش و شکست و ناامیدی و امیدواری! پر از تغییر و سکون..خوشحالی و ناراحتی..ولی مهمتر از همه پر بود از تنهایی!
اسم این فصل زندگیم تنهاییه!

تنهایی فرم‌های خیلی زیادی داره که من تقریبا بیشتر مدلاشو تجربه کردم! تنهایی تو جمع، تنهایی تو تنهایی، تنهایی تو غربت، تنهایی با شلوغی، تنهایی با خانواده، تنهایی بدون خانواده، تنهایی با عده معدود، تنهایی مجازی و تنهایی حقیقی و خلاصه کلی تنهایی دیگه!

برای من تنهایی خیلی ارزشمنده..چون فقط وقتی تنهام میتونم با خودم حرف بزنم و به صدای خودم گوش بدم! صدای درونیم منظورمه!! فکر کنم..تغییر کنم..تصمیم بگیرم و انتخاب کنم..یعنی موجود زیاد اجتماعی نیستم خلاصه! با اینکه تو هر محیطی سریعا با تعداد زیادی آدم جوش میخورم و آشنا میشم ولی به همون سرعت هم اون آدما پاک میشن و میرن و من نمیتونم شایدم نمیخوام که روابطم رو حفظ کنم! مثل الک همه آدما از توری رد میشن و میریزن و چنتا دونه درشتا میمونن که قراره رو زندگی هم تاثیر بذاریم! خیلی وقتا این تاثیر مخربه خیلی وقتا هم سازنده!
حالا بگذریم! اینهمه چرندیات گفتم و به ارزش تنهایی اشاره کردم که بگم مدل تنهایی من تو این دوره تنهایی در تنهایی با خانواده بود! درست خوندین دوتا تنهایی داره!

حالا توضیحشو میذارم برای بعد ولی یواش یواش این تنهاییه داره اذیتم میکنه..کم کم احساس نیاز به وجود چنتا آدم نزدیک و معاشرت رو دارم حس میکنم..انقدر با خانواده تنها بودم و هیچکسی جز اونا باهام در ارتباط نبود که بیشتر ازینکه منتظر به نتیجه رسیدن زحمتام برای رسیدن به هدفای بزرگم باشم منتظر اینم که این زحمتام منو جایی بره که بتونم کلی آدم جدید بشناسم و باهاشون معاشرت کنم! دلم میخواد میشد دوستای قبلیمو میذاشتم تو چمدون میبردم با خودم ولی خب نمیشه! شایدم من بتونم برم تو چمدون اونا!

آقای الف هنوز دوره..از آخرینباری که دیدمش پنج ماه میگذره و کلا نزدیک یک سال از دوریمون..اینکه دوباره کی میبینمش یه معمای بزرگه..ممکنه یکی دوماه بعد باشه ممکنه یک سال بعد شایدم سه چهارسال بعد!
یک سال تنهایی و انزوا..دیگه تقریبا بیشتر آدمایی که میشناختنم یا باهاشون سلام علیکی داشتم فراموشم کردن حتما! کسی نمیدونه کجام چیکار میکنم! دلم میخواد این یکسالو پاک کنم؟ ابدا!

این یه سال تنهایی خیلی چیزا بهم یاد داد..شاید پرماجرا نبود..شاید ریسکای بزرگی توش نداشت و در ظاهر خیلی آروم و ساکت بود ولی بزرگترین دستاوردش برام این بود که تقریبا تمام گره‌های ذهنیم رو باز کردم! نه فقط با فکر کردن بهشون! با رفتن سمتشون و امتحان کردنشون..تقریبا از اون هزارتوی توی ذهنم درمورد انتخاب مسیر آیندم راهی نموند که نرم سمتش و براش تلاش نکنم..جالب اینجاست که الان از نشدنشون بیشتر از شدنشون خوشحالم! یعنی خوشحالم که رفتم طرفشون و تمام جوانبشون رو خودم لمس کردم و فهمیدم راههای اشتباهی بودن!
قبلا نوشته بودم دارم رو راه یکی مونده به آخرم تلاش میکنم! هنوز همونجام! ولی کلی توش پیش رفتم که به زودی همرو مینویسم!
انگیزم الان بیشتر از رفتن و پیشرفت و اینچیزا تموم کردن این تنهایی و انزوا و پرت شدن تو یه اجتماع جدیده!

و تمام این انگیزه‌های اصلی و جانبی و تغییراتی که تو مسیر فکریم و درنتیجه زندگیم ایجاد شد مدیون این یک سال تنهایی بودم!
یعنی یه توصیه مهم! تنها بمونید!

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s