سری پست‌های فردا// تورونتو (صرفا خیالپردازی)

داشتم همینجوری وبلاگمو بالا پایین میکردم که خوردم به پست‌های “فردا” و یادم افتاد که قرار بود سری طولانی باشه! آخرینبار تو ونکوور یه شهرساز بودم ولی زندگیم مثل لوزرها بود! ناراحت بودم و سردرگم! وقتی رسیدن به بزرگترین آرزوها هم آدمو خوشحال نمیکنه پس چی خوشحالش میکنه؟

نمیخوام زیاد دور برم! اینبار دلم میخواد فردا که چشمامو باز کردم خونه اونیکی داییم باشم تو تورونتو! یه رییل استیت ایجنتم! بعد ازینکه مدرک فنی مارکتینگ رو گرفتم رفتم دوره‌های رییل استیت گذروندم و شش ماه بعدش مدرکشو گرفتم..

البته فقط اسمن! چون هنوز گواهینامه و پورتفوی ندارم بیشتر وقتم تو آفیس میگذره و گاها مدیر تیمی که توش هستم منو هم با خودش میبره برای بازدید یا اوپن‌هاوس های خودش..کار من بیشتر نشستن پای اینترنت و بالا پایین کردن تمام سایت‌های املاکی و پیدا کردن بهترین گزینه‌ها برای مشتریهای مدیرمه! این وسط درصد کمی از کمیسیون بمن میرسه. حقوق پایه دارم خوشبختانه ولی نه اونقدری که بتونم تنهایی خونه اجاره کنم!

هنوز با گذشت دو سال، دارم با دایی و زن‌داییم زندگی میکنم! برای یه دختر سی ساله چقدر وضعیت خجالت آوریه! تو این چندماهی که اینجا کار میکنم حتی نتونستم پول لازم برای گرفتن گواهینامه رو هم جمع کنم! راستش یه جورایی برای اینکه زیر دین نباشم (که البته هرکاری بکنم بازم مدیون داییم هستم و خواهم بود) هرچیم درمیارم برای خونه خوراکی میخرم یا داییم اینارو میبرم برای شام بیرون یا براشون کادوهای کوچیک میخرم! نمیدونم چیکار دارم میکنم!! من باید این مراحل رو ده دوازده سال قبل میگذروندم کی اینقدر عقب افتادم!؟

تا وقتی هم گواهینامه نگیرم وضعم تو این کار همینه! آفیسمون اصلا پرستیژ نداره..وقتی از خونه داییم درمیام و میرسم به خیابون اصلی روبروم یه جاده‌ طولانیه که اطرافش ساختمون‌های یکی دو طبقه‌ن با تابلوهای فارسی! اینجا مثل بیلیک‌دوزوی استانبوله! بیشتر کسب‌و‌کارا ایرانین‌..هوا همیشه گرفته و سرده و من همیشه خوابم میاد!

دفتر ما هم وسط یه رستوران ایرانی و یه سلمونی ایرانیه! دوتا هم همکار ایرانی دارم ولی اونا مثل من نیستن! مثلا مثل من دوتا مدرک ارشد ندارن ولی یه گواهینامه دارن که درامدشون رو ده برابر من کرده! راستش با منم رفتار جالبی ندارن با اینکه سنشون از من کمتره! یه اعترافی بکنم؟ ازین وضعیتیم متنفرم! فکر میکردم هیچوقت برای شروع کردن از صفر دیر نیست ولی الان میبینم برای اینکه بتونی اون صفر رو تحمل کنی اول باید غرورت رو هم صفر کنی که من این مرحله رو اسکیپ کردم! برای همینم اعتماد بنفسم خیلی پایینه! دوستی ندارم اینجا…خیلی تنهام..جایی هم نمیرم! از بین تمام اون مکانایی که علامت زده بودم وقتی اومدم تورونتو برم ببینمشون شاید چهار پنج تاشو رفته باشم! حوصله ندارم…دلم میخواد ازینجا و این وضعیت فرار کنم…ولی نمیدونم کجا! راستش این بدترین فرداییه که تا الان تصورش کردم!

شاید اگه دو سه سال دیگه تحمل کنم وضعم خیلی بهتر شه..شاید بتونم به اون زندگی و کاری که همیشه آرزوشو داشتم برسم..داییم میگه اینجا رقابت بالاست..قوانین سفت و سختن..طبیعیه که اینجوری احساس شکست بکنم ولی چندسال بعد درست میشه..میگه برای ما هم اولش همینجوری سخت بود..میگه بازم صبر کن…ولی من، سی سالمه امروز! دیگه نمیخوام صبر کنم..میخوام زندگی کنم!

باز هم اشتباه کردم! یادم باشه دیگه هیچوقت تا وقتی مجبور نشدم از صفر شروع نکنم!
فردا، نمیدونم کجا میخوام بیدار شم ولی میدونم اونجا قطعا تورونتو نیست…برای من نه!

Advertisements

2 thoughts on “سری پست‌های فردا// تورونتو (صرفا خیالپردازی)

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s