دستاوردهای حضور خانواده در غربت!

اومدن خانواده‌م به ترکیه برام چنتا دستاورد مهم داشت..البته غیر از درومدن از تنهایی و تموم شدن دوری!

***

اولیش احساس مسئولیت خیلی سنگین بود درقبالشون چون باید صفر تا صد زندگی رو تو ترکیه بهشون یاد میدادم کمکشون میکردم راه بیفتن هواشونو داشته باشم و مراقب باشم بلایی سرشون نیاد و کارای اقامتی‌‌شون رو اوکی کنم.

این دوره که حدودای شش ماهی طول کشید برام خیلی استرس‌زا بود چون دوس نداشتم هیچ فشاری روشون باشه..اون فشارهایی که من اوایل مهاجرتم کشیده بودم دلم نمیخواست ذره‌ایش رو تجربه کنن ولی از طرفی باید بهشون یاد میدادم. باید گاها بهشون اصرار میکردم تا یه چیزایی رو بدون من انجام بدن تا یاد بگیرن..

برای منم سخت بود چون از طرفی کار میکردم از طرفی باید شیش دُنگ حواسم به این میبود که یهو زنگ نزنن چیزی لازم نداشته باشن مشکلی براشون پیش نیاد کسی سرشون کلاه نذاره راحت باشن و اینا..

از طرفی باید یکم بیرحمی بخرج میدادم و گاهی عمدا کمکشون نمیکردم تو یه سری کارا تا یاد بگیرن و به من وابسته نباشن تا اگه روزی من اینجا نبودم به مشکل برنخورن..و این منو شدیدا ناراحت میکرد!

گاها خودم ازینکه میدیدم مثلا به بابام خیلی قاطع گفتم نه من نمیام خودت برو و بعد میدیدم بدون هیچ اعتراضی خودش میرفت دنبال کارش و سعی میکرد سر دربیاره و شاید فکر میکرد من از دستشون عصبانی هستم یا دیگه مثل قبل براشون ارزش قائل نیستم، میشستم برای خودم گریه میکردم! قلبم پاره میشد ازینکه همچین فکری بکنن ولی مجبور بودم!

البته زیاد نبودن این موارد کم بود..بیشتر سعی میکردم تا حدی که میتونستم همیشه کنارشون باشم..اونوقتا قرار بود بابام شرکت ثبت کنه و از طرفی داشتیم مارکت ریسرچ میکردیم برای کارهاش و منم روزای تعطیلم با بابام میرفتم سر قرارهاش با کارخونه‌ها و تولیدی‌های صنعتی برای آشنایی و دونستن شرایط همکاری و نحوه قرارداد و کارشون..

آره خلاصه مهمترین کار و دستاورد من تو کل این بیست‌و‌هشت سال زندگیم همون شش ماهی بود که برای اولینبار علاوه بر خودم، مسئولیت خانواده هم با من بود..البته بجز مسئولیت مالی‌ش که فکر میکنم سختِ اصلی اونه ولی خوشبختانه من تجربه‌ش نکردم 😁

این احساس بقدری استرس‌زا و سخت بود که باورم نمیشد بابام یا مامانم تمام این سالها چطوری بدون اینکه آخ بگن مسئولیت کل زندگی رو دوششون بوده؟ چقدر کار سختی بود و چقدر منو بزرگ کرد!

***

دستاورد دومش برام راحتی بود..تو این چندسالی که ترکیه بودم همیشه تنها بودم (البته همخونه داشتم ولی کسی با کسی کاری نداره و هرکی خودش کارشو انجام میده نهایتا) و تمام کارهام به عهده خودم بود و همیشه وقت کم میاوردم…همیشه تایمای خالی بجای استراحت و تفریح داشتم یا خونه تمیز میکردم یا به کارای خورد و ریز بیرونم میرسیدم یا ناهار شام میپختم و لباس میشستم!

از وقتی خانواده اومده بودن من برای اولینبار وقتی از سر کار میومدم خونه واقعا استراحت میکردم! غذام حاضر بود لباسام شسته میشد خریدای خونه انجام میشد خونه تمیز میشد و کلا علیرغم اون چندماه استرس و بدوبدوهای اولیه خیلی خیلی خیلی راحت شدم!

تازه میفهمیدم تعطیلی و استراحت و تا ظهر خوابیدن روزای آف یعنی چی! البته اگه بیرون کاری نداشتم! پربازده‌ترین و بهترین دوران کاریم هم از نظر مالی و موقعیت مال همین دوره بود که چون خوب استراحت میکردم خوب هم میتونستم کار کنم و وقت داشتم خودمو دائم رشد بدم و در رابطه با کارم چیزای جدید یاد بگیرم..

***

دستاورد سومش وقتی شروع شد که بابام یه پیشنهاد کاری خیلی خوب گرفت که بیخیال ثبت شرکت شدیم و منم از مشتریا و طرف قراردادای بابام خلاص شدم 😆

تو این دوره که بابام یه درامد ثابت پیدا کرده بود و منم خیالم راحت شد که پول خودشون دست نخورده میمونه و اجازه کار هم داشت بنابراین مشکل اقامتی خودش و مامانم دیگه مطرح نبود، منم برای اولینبار تونستم کار نکنم چون دیگه نگران اتفاقات پیش‌بینی‌نشده‌ نبودم!

احساس امنیت دستاورد سوم مهاجرت خانوادم بود…منی که تو اون سه سال همیشه استرس اجاره ماه بعد و کار و دغدغه‌های یک ماه بعدم رو داشتم برای اولینبار تونستم به یک سال بعدم فکر کنم و از کار دربیام تا برای مهاجرت بعدی برنامه ریزی کنم و کاراش رو انجام بدم با خیال راحت..

از بعد مادی و اجتماعی و خانوادگی راحت‌ترین دوره زندگیم تو این چندسال بود..همونجایی که داستان دوره هفتم مهاجرتم رو تموم کردم و گفتم فعلا فقط زندگیم شده بخور بخواب! البته وقتی کارم تموم شه مینویسم که این راحتی چطور زهزمارم شد کلا ولی اگه من الان میتونم به “آینده” خودم فکر کنم بخاطر اینه که خانوادم اومدن و زحمت و سختی کشیدن تا دیگه به آینده اونا فکر نکنم! فکر که نه…نگرانشون نباشم..خیلی زود بهم ثابت کردن چه تواناییهایی دارن و چقدر میتونن زندگی خوبی داشته باشن فقط با یه کمک اولیه من!

این پست رو نوشتم تا ازشون تشکر کنم..ازینکه اینقدر با اراده بودن..ازینکه علیرغم تمام سختیاش بخاطر ما از کار و زندگی و کل گذشته‌شون گذشتن تا ما خیالمون راحت باشه که در نبود ما براشون مشکلی پیش نمیاد! (وقتی ایران بودن من دائم نگران بودم چون همیشه موضوعی برای نگرانی وجود داشت متاسفانه و جرات نداشتم زیاد دور بشم ازشون☹️)

خلاصه اینکه..مامان، بابا، مرسی بخاطر شجاعتتون توی این سن…این درس شجاعتی که بمن دادین مطمئنم منو خیلی جلوتر از چیزی میبره که قبلا فکرشو میکردم!

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s