دغدغه‌های شیرین گذشته!

بنظرم آدم باید تو هر مرحله زندگیش دغدغه‌هاشو بنویسه! یا اقلا ضبط کنه..مثلا وقتی هنوز نوشتن بلد نیست! داشتم فکر میکردم دغدغه‌های بچگی چقدر الان برام دلچسبن! یعنی یه جورایی برای اینکه باز اون دغدغه‌هارو داشته باشم چه کارا که نمیکردم! مثلا اینکه خط تیره‌هارو بجای مداد قرمز با مداد سیاه کشیدم! املا هیجده گرفتم! گوشه دفترام تا خورده! اوه یه دغدغه داشتم در سطح جرائم بین‌المللی سعی میکردم پنهانش کنم! مهسا یه برگ دفتر فارسی اول ابتداییمو کنده بود..اون صفحه یه شعر داشت که اینجوری شروع میشد: خوشابحالت ای روستایی، چه شاد و خرم چه با صفایی! پاره شدن کتاب؟؟ ته استرسم این بود که اگه یه روز معلممون بفهمه چیکار میکنه؟ اون شعرو هیچوقت نتونستم کامل بخونم یا حفظش کنم!

وقتی کتابمون گم میشد و جدیدشو میگرفتیم حس شناسنامه المثنی داشت! نصفش سفید بود از نصف به بعدش سیاه و حجیم! وقتی از بغل نگاش میکردی..انگار هیچوقت اون نصف قبلی اتفاق نیفتاده..خونده نشده..بهش دست کشیده نشده! همه جمع میشدن دور کتاب جدید با ذوق میگشتن ببینن چیزی فرق کرده؟ یه دغدغه‌مونم این بود که کلمه‌ای، پرسشی، لغت جدیدی از کتاب دومی حذف شده باشه و تو امتحان بیاد! یا وقتی انقدر خوش‌شانس بودیم که دفترمون وسط سال تموم شه و تو دفتر جدید با حوصله بنویسیم ولی بعد آخر سال میشستیم غصه میخوردیم که باید دوتا دفتر بخونیم و بقیه یکی!

جا گذاشتن کتاب و دفتر مشق تو خونه یه فاجعه بزرگ محسوب میشد و بدتر جا گذاشتن دفتر و کتاب تو کشوی میز مدرسه بود! فردا که برمیگشتی به احتمال بالای نود درصد بچه‌های اونیکی سری دفتر مشقتو برداشته بودن چون شاید درس شما جلوتر بود و میتونستن از روش تقلب کنن شایدم فقط کرم داشتن! منم یبار یه دفتر از سری الف تو کشوی میزم پیدا کرده بودم…یه حس عجیبی بود انگار یه دنیای موازی کشف کرده باشم! جای من مینشست روی میز من مینوشت از کشوی میز من استفاده میکرد ولی من حتی نمیدونستم کیه! یعنی کی، من بود، تو سری الف؟ حتی دفترشو هم که دیدم بنظرم اومد دارم هیروگلیف میخونم انگار کلا اونا یه چیزای دیگه یاد میگیرن! آخه ما دوم ب بودیم اونا چهارم الف!
بجز دفتر و کتاب من یکبار کلا کیفمو جا گذاشتم خونه! حس میکردم لخت رفتم مدرسه 🤣

مثلا دغدغه‌مون این بود که یکی از بچه‌های شرّ مدرسه وقتی تو دسشویی نشستیم با لگد درو باز نکنه! یا اینکه از آبخوری حیاط آب بخوریم و نریم تا ته حیاط توی اون اتاق بزرگ با کاشیای مشکی که آبخوری جدید بود و دم در ورودیش انتظامات چک میکرد لیوان داریم یا نه! من هیچوقت لیوان نمیبردم…بنظرم خیلی مسخره بود که هی بخوام برای آب خوردن لیوان پلاستیکی که توش پر شده از خورده‌های بیسکوئیت ته کیفم دربیارم بشورمش آب بریزم توش بعد چون لیوان خیسه نتونم بذارم تو جیبم و کل زنگ تفریح تو دستم بچرخونمش! برای همین هیچوقت زنگای تفریح آب نمیخوردم…میذاشتم زنگ که خورد از معلم اجازه میگرفتم تا دور از چشم انتظامات که احتمالا یکی از کلاس پنجمیا بود از آبخوری متروکه توی حیاط آب بخورم یا شیر آب جلوی نمازخونه!

مثلا اونوقتا بزرگترین ترفیع رتبه تو مدرسه و دهن‌پر‌کن‌ترین سِمتی که کسی میتونست بهش برسه این بود که انتظامات ساختمون چهارم پنجما باشه تا زنگ تفریح کسی نتونه بره کلاس! من هنوزم این منطق پشت بزور بیرون کردن بچه‌ها موقع زنگ تفریح رو نمیفهمم ولی یادمه صبح قبل از زنگ صبحگاهی بچه‌ها حمله میکردن به در تا انتظاماتو هل بدن و درو باز کنن و برن تو کیفاشونو بذارن و برای همین اون انتظامات اصلیه همیشه یکی دوتا یار داشت برای اینجور مواقع که اونا هم درو ازونطرف هل بدن! نمیدونم مدرسه شما هم ازین وحشی بازیا داشت یا نه!! یبار که چهارم میخوندیم دوستم با قلدری سِمت انتظاماتی رو که شامل یه کارت گردن بود گرفت برای خودش و من و اونیکی دوستمم شدیم دستیاراش! دیگه آبخوری و سالن همش دست ما بود و حتی کلاس پنجمیا هم نمیتونستن بهمون زور بگن چون دوست ما بالاترین رتبه تو کل مدرسه رو داشت! یه دو سه هفته‌ای من زنگای تفریح وایمیستادم دم در آبخوری از همه لیوان میگرفتم و وقتی با پارتی‌بازی دوستامو بدون لیوان راه میدادم تو مثل خر کیف میکردم و احساس مهم بودن بهم دست میداد! زنگای کلاسی به بهونه انجام وظیفه و کنترل دسشویی و راهرو دیر میرفتیم کلاس و کلا هم صف واینمیستادیم تا اینکه لو رفتیم و ناظممون تمام سمت‌هارو ازمون گرفت!

بعضی وقتا دغدغمون این بود که زودتر از بقیه برسیم دم بوفه تا قبل از خوردن زنگ بتونیم تغذیه بخریم! البته من چون خیلی مودب بودم همیشه اینجوری با بابای مدرسه حرف میزدم “سلام خسته نباشین میشه بی‌زحمت یه شیرین‌عسل بدین؟” واس همین باباهای مدرسه منو خیلی دوس داشتن و همیشه خارج از نوبت و از در بوفه بهم تغذیه میدادن 😁 بابام بهم گفته بود بی‌زحمت کلمه جادوییه و هروقت چیزی از کسی میخوای باید قبلش بگی “بی‌زحمت”..منم کاملا از جادوی این کلمه مطمئن شده بودم! فک نمیکنم هیچ سیستمی میتونست یه ایرانی تمام عیار مثل من بار بیاره! ولی خب…خیلی زود فهمیدم که دارم اشتباه میزنم! البته اون رعایت ادبم واقعا ریا نبود و از روی ادب بود الانم همونجوریم ولی وقتی فهمیدم با مودبانه درخواست کردن یه چیزی ممکنه طرف تو رودربایستی بمونه ترجیح دادم دیگه از هیچکس چیزی نخوام عوضش هنیشه برخوردم با همه مودبانه باشه..

مثلا یادمه یبار معلم ریاضیمون که عاشقش بودم، خانم پرک که هنوزم میگم بهترین معلمم بود و هرچی پایه ریاضی دارم ازون دارم، پای تخته که بودم و مساله حل میکردم دستمم تو جیبم بود خیلی جدی بهم گفت دستتو از جیبت دربیار! اونروز رفتم خونه از بابام پرسیدم دست تو جیب کردن کار زشتیه؟ گفت وقتی یکی حرف میزنه دست کردن تو جیب یا آدامس جویدن یه جورایی بی احترامی به طرف مقابله! من اون لحظه بزرگترین دغدغه زندگیم این بود که چطوری این بی ادبیم رو جبران کنم! تا آخر سال خجالت میکشیدم با معلمم چشم تو چشم بشم آخرش جلسه آخر سال نو ینی قبل از چهارشنبه‌سوری وقتی همه دفتر خاطره‌هاشونو میدادن معلما براشون دو خط چیز بنویسن، رفتم تو اون شلوغی گفتم خانوم پرک من نمیدونستم دست تو جیب کردن کار زشتیه چنماه پیش پای تخته دستم تو جیبم بود معذرت میخوام! معلوم بود اصلا یادشم نیست ولی من ماه‌ها بود داشتم خودخوری میکردم! گفت اشکال نداره!

یا مثلا دغدغه اینو داشتم که امشب که عمو رسول، همسایه روبروییمون با وانتش میاد تو کوچه اجازه میده ما بپریم پشت وانت و باهاش تا توی پارکینگ بریم یا قراره عصبانی بشه بهمون؟ خیلی ریسکی بود! بعضی وقتا بهمون میخندید بعضی وقتا دعوامون میکرد و ما خیلی ناراحت میشدیم ولی نمیتونستیم از اون اکتیویتی دو دیقه‌ای هم بگذریم و با استرس هر شب میدوئیدیم دنبال وانت!

کوچیکتر که بودم یه دغدغه بزرگم سیبیلای بابام بود! از وقتی دیده بودمش سیبیل داشت بعد یهو یه روز سیبیلاشو زد! من یادمه وحشت کردم! گریه کردم جیغ کشیدم گفتم نمیخوام! فک کردم بابام آدم بدی شده و قراره مارو ول کنه بره! فک میکنم اونوقتا تو تلوزیون آدم بدا صورتشون سه تیغ بود و آدم خوبا سیبیل داشتن! پس بابام دیگه خوب نبود! دایی کوچیکمم یکی دوسال بعد از رفتنش به کانادا عکس برامون فرستاده بود..دیدم موهاشو بلند کرده باز گریه کردم! مطمئن شده بودم دیگه دوسم نداره و منو فراموش کرده و آدم بدی شده! بعد که دوباره کوتاهشون کرد خیالم راحت شده بود که به راه راست هدایت شد 🤣

مگه تموم میشه شمردن این دغدغه‌های شیرین؟ چقدر دوس داشتم عوضشون کنم با دغدغه‌های الان! مال الان چیه؟ اقامت..پاسپورت..کار‌…درامد..مهاجرت..فاند..ریسرچ..اپلای..پایان‌نامه..پول‌…پول…پول

دقت کردین کل زندگیمون محور این پول میچرخه ولی هنوزم مثلا نمیتونیم بگیم “پول ندارم” یا “پول دارم”! هممون داریم برای دراوردن پول دست‌و‌پا میزنیم و بعد هم رسیدن بهش رو هم نرسیدن بهش رو نمیتونیم بیان کنیم! کلا حرف زدن درمورد پول خیلی زشته! چرا جدا؟ منم خیلی بدم میاد از بحث پول ولی وقتی پول بخواد ناراحتی پیش بیاره دلم میخواد هرچی پول که بحثشه از جیبم بدم و بحث تموم شه! مثلا اون دورانی که دوستام پولدار بودن همش از فعالیتایی حرف میزدن که هزینه‌ش ده برابر خرج یک ماه من بود بعد خیلی راحت میگفتم من پول ندارم و همه اول با تعجب بعد با ترحم بعد دوباره با تعجب نگام میکردن و بعدش سکوت..انگار مثلا گفتم من دارم میمیرم!

داشتم میگفتم…دغدغه‌هامو دوس ندارم برای همینم حل کردنشون دیگه برام جذاب نیست! دوس دارم باز غصه اینو بخورم که مداد رنگی مورد علاقه‌م که رنگ فیروزه‌ای داشت و جلدش ستاره‌های ریز طلایی، از بقیه مداد رنگیام کوچیکتره و تراش فلزیم که بابام میگفت این آلمانیه گمش نکنیا گم شده و بچه‌ها میگن یه روح تو پشت‌بوم مدرسه هست که بچه‌هارو شکار میکنه و اینکه بلخره شاخه‌های انگور درخت همسایه بغلی که ریخته تو حیاط ما، مال ماست یا مال اونا؟ اون غوره‌های ترش خوشمزه حق مسلم کیه؟ اگه بخوریمش قراره زنگ بزنن به پلیس؟

** من دلم دغدغه‌های بچگیمو میخواد ☹

Advertisements

4 thoughts on “دغدغه‌های شیرین گذشته!

  1. نوشته هات منو واقعا برد به دوران مدرسه . چقد دلم تنگ شد برای اون روزا. چقد حرفات حرف دل آدمه .

    Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s