چی میخوایم از این زندگی؟

چی میخوایم…چی میخوایم از زندگی…
خیلی وقته دارم این سوال رو از خودم میپرسم..سوالی که هیچجا براش جوابی نیست! حتی تو خودمون! شایدم باشه…به کسایی که برای این سوالشون جواب دارن حسودیم میشه!
***

اونروز یه کارتونیست ایرانی تو اینستا دیدم که یه پیج ترکیه‌ای شر کرده بود..موضوع کارهاش تصاویری از لحظات گذشته بود…نوستالژی..مثلا عکسی که بچه‌ها جلوی تلوزیون قرمز قدیمی دراز کشیدن پنکه روی تاقچه روشنه آفتاب از پنجره زده توی اتاق و بابایی که اون پشت سرشو گذاشته روی پشتی و خوابش برده…یا یکی دیگه عکس یه حیاط قدیمی ایرانی بود مامانی که داره فرش میشوره و بچه‌هایی که دارن روی فرش خیس و لزج کفی سر بازی میکنن! جالب‌تر ازینکه نود درصد اون جزئیات رو من خودم هم تجربه کرده بودم این بود که فقط من نبودم..فقط ما نبودیم! یه پیج ترکیه‌ای اینو گذاشته بود و اونا هم همه همین حسو داشتن!
یه جزئیات نقاشیا نگا کردم…پنکه‌ای که جلوش شیشه قرمز داره و رنگ پزه‌هاش سبز فیروزه‌ایه…دمپایی‌های پلاستیکی رو بسته…جارو دستیای قدیمی…طاقچه‌ها…پنجره‌ها…شکل درها…لباس‌ها…چطور ممکنه گذشته اینهمه آدم شبیه هم بوده باشه ولی الانشون اینقدر متفاوت؟
این عکسو ببینین میفهمین چی میگم!

دلیلش چیه؟ تنوع کالای مصرفی؟ شکاف طبقاتی؟ پیچیدگی روابط سیاسی؟ تکنولوژی؟ پول؟ چی؟؟ چرا من از ارومیه باید خاطرات مشترک و مشابه داشته باشم با بچه‌ای که تو استانبول مثلا بدنیا اومده..و چرا الان همون بچه تو آمریکاس و من اینجا با یه پاسپورت بی‌ارزش گیر کردم؟
برگردم سر سوال اول…من چی میخوام از زندگیم؟
یه بچه تو فامیل بود که وقتی اسباب بازی میخواست به مامانش میگفت مامان من چی میخوام؟ و بعد مامانش کل کمد رو خالی میکرد جلوش تا بچه ببینه چی میخواد! ما هم میخندیدیم و میگفتیم آخه این مدل چیز خواستنه! ولی الان‌‌‌…عجب سوالی…من واقعا چی میخوام؟ کی میتونه کل زندگیا و فرصت‌ها و احتمالا رو بریزه جلوم تا انتخاب کنم؟
میخوام بگم چرا همه چی از اونهمه سادگی و تشابه و دلچسبی رسید به اینهمه پیچیدگی و سختی و تفاوت؟ ما این تفاوت رو ایجاد کردیم یا جامعه به ما تحملیش کرد؟ یعنی دیگه نمیتونیم ازون لحظات ساده و دلچسب داشته باشیم؟ یه تجربه مشترک جهانی؟ یه آرامش جهانی؟ چه بلایی سر ما اومده؟
من مطمئنم مثلا تو دل آمریکا هم دختری هست که تو سن بیست و هشت سالگی مثل من هدفشو گم کرده باشه یا از صفر شروع کرده باشه..مثل من از بارون و نسیم خنک لذت ببره و موسیقی راک لایک…با دیدن حیوونا غرق ذوق بشه و گودی کمرش نذاره اونقدری که دلش میخواد پیاده‌روی کنه…عاشق میوه‌های تابستونی باشه ولی خوردن تنقلات براش راحت‌تر باشه…بدون شکلات تلخ زندگیش تلخ بشه و بدونه باید کار مهمی بکنه ولی ندونه اون کار چیه! اگه هست، که حتما هست، چرا من الان حسرت اونو میخورم؟ با اینکه احتمالا تو یک روز عادی هیچکدوممون نه به پاسپورتمون نگاه میکنیم نه ازش استفاده میکنیم و احتمالا هردو تنها چیزی که باید دائم چک کنیم حساب بانکیمونه؟
مگه چی میخوایم از زندگی؟

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s