اون

مثل شبای تابستون بود تو جزایر استوایی…آروم و پر از آرامش با یه نسیم خنک…شبیه یه لیوان چای گیاهی داغ بود تو عصر یه روز زمستونی…شایدم شبیه نوت‌های موزیکای جاز و لایت که تو فضای تاریک اتاق میرقصن..بعضی وقتا شبیه خنده‌های بچه‌هایی که زیر بارون بازی میکنن بعضی وقتا شبیه یه تیکه شکلات تلخ بود توی کوکی‌های داغ و پوک..
اون تمام احساسای قشنگی بود که روحم رو پر میکرد..
حالا باید چیکار کرد؟ بخاطر طوفان‌های کشنده موسمی جزایر استوایی باید اونجارو ترک کرد؟ یا صبر کرد تا روزای طوفانی بگذرن و دوباره خورشید طلوع کنه؟ من که فکر میکنم تا طوفان نباشه آرامش معنی نداره…

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s