سری‌پست‌های فردا// ونکوور (صرفا خیال‌پردازی)

امروز از خواب بیدار شدم و دیدم تو یه خونه کوچیک پر از وسایل قدیمی هستم با پنجره‌های کوچیکی که به حیاط باز میشن..طبقه همکف بودم..حیاط با چمن فرش شده بود و کنار پرچین‌ها چنتا درخت کاج بود..حدس زدن فصل برام یکم سخت بود! آسمون صاف بود و آبی و من سردم بود! خورشیدو نمیدیدم تو آسمون…گفتم حتما یا صبح زوده یا قبل از گرگ‌و‌میش! وقتی نمیدونم کجام و کی هستم سریع میرم گوشیم و مکالماتم تو ایمیل و واتس‌اپ و تلگرام بعدشم نگاهی به عکسای اینستاگرام میندازم…البته خودم یه حدسایی زده بودم!

دریا بود..طبیعت بکر و سرسبز بود با درختهای کاج و سرو..ساختمونهای بلند بود تو عکسام رو به دریا! و اینجا…این اتاق قدیمی پر از کتاب…درسته! من تو ونکوور بودم امروز! و البته اینجا بودنم میتونست دلایل مختلفی داشته باشه…شاید برای مسافرت اومده بودم شایدم برای درس یا شایدم برای کار!

کارم که با گوشی تموم شد دیگه میدونستم کیم! من سی و دو سالم بود و مسئول زونینگ و تفکیک اراضی و نقشه‌برداری یه شرکت مشاوره وابسته به شهرداری منطقه سوررِی بودم یعنی شهرساز! و اینجا هم اتاق داییم بود و اونطور که بنظر میرسید هنوز انقدری جا نیفتاده بودم که برای خودم خونه اجاره کنم! پس چطور بلافاصله پست به این سنگینی بهم رسیده بود؟

یواش یواش داشت یادم میومد…یک سالی همینجا مونده بودم برای همون رشته شهرسازیه و بعدشم با کاراموزی تو همین شرکت حسابی خودمو تو چشم مدیرام بالا برده بودم! یادمه چندماه بعد از اینکه رسما استخدام شدم صاحب همین پست فعلی من بازنشسته شد و من خیلی به سادگی جاشو گرفتم و این استرس و حجم ایمیل‌های نخونده صورت لاغر و چشمای گود افتاده و بدنی که از خستگی درد میکنه احتمالا نشانه اینه که پامو از گلیمم درازتر بردم با قبول این کار!

بگذریم! فکر نمیکنم انقدرها هم سخت باشه!
الان ساعت شش صبحه و من سردمه..تمایل عجیبی به موندن توی تخت گرم و نرم و نرفتن سر کار دارم ولی حدس میزنم که همچین لوکسی ندارم کلا! باید برم! نمیخوام اولین روز این زندگیم رو هم مثل همیشه با فحش دادن به کار و زندگی و ابراز نفرت شروع کنم برای همین خودمو با یه سری توجیهات غیرواقعی گول میزنم تا برم حاضر شم و برسم سر کارم!

خیلی سخت پیدا نکردم محل کارمو! عاشق این عادتمم که همیشه روی مپ گوشیم تمام محل‌های سکونت و کار و حتی جاهایی که بعدا قراره برم رو سیو میکنم! تقریبا از لحظه‌ای که از خونه درومدم تا لحظه‌ای که از در شرکت رفتم تو چهل دیقه طول کشید و خب من الان فقط استانبولو یادم میاد که گاها تا سه ساعت هم تو راه بودم برای همین این زمان کمی برام محسوب میشه! تازه فقط یک مسیر اتوبوس!

نمیخوام با هیچکس روبرو بشم چون به زور یادم میاد کی بودن و کارشون چی بود..حتی کار خودمم کامل یادم نیست! خوشبختانه میزمو سریع تشخیص دادم و نشستم تا ایمیلهای یک هفته قبل رو بخونم و ببینم کلا چه خبره که اینبار یکی دیگه از عادت‌هام یعنی استیکر نویسی به دادم رسید!
ظاهرا سرم خیلی شلوغه! چنتا کتاب گذاشتم روی میز و نوشتم تا آخر ماه باید خونده بشن! ضوابط و اصول شهرسازین و یکی دوتا کتاب جی‌آی‌اس…دیکشنری تخصصی شهرسازیمم که اینجاست! سه تا گزارش باید تموم کنم که هر کدوم شامل بیست سی تا نقشه‌س و یه گزارش هم باید تایید و اصلاح بشه ظاهرا!

آخه منکه شهرسازی رو برای این دوس نداشتم! مثلا دوست داشتم بشینم تو یه خیابون الگوی حرکتی عابر پیاده رو دربیارم و یه میدون از نو طراحی کنم و هیچکسم دخالت نکنه و نگه نه اینجوری درست نیست برو اصلاحش کن! مگه من کارشناس نیستم؟ خودم تشخیص میدم! اگه قرار بود یکی دیگه جای من تصمیم بگیره اصلا من اینجا چیکار میکنم؟ الان جلوم پر شده از نقشه‌های توپوگرافی و جدولهای سرانه و کاربری و کتابا و دفترچه‌های حقوقی و آمار اقتصادی! نه که بدم بیادا..ولی این گزارش اصلاحیه کلا زد تو ذوقم! یاد کرکسینای نفرت‌انگیز ارشد افتادم که نه من میتونستم دردمو به استادام بفهمونم نه اونا دردشونو به من!

همکار هندیم با یه لیوان کاغذی اومد پیشم..برام قهوه آورده بود! یعنی اینجا چایی نیست یا من عوض شدم و دیگه صبحها قهوه میخورم؟ این دختر دستیار منه؟ یا دوستم؟ یا کارمند آشپزخونه؟ بهرحال دختر بانمکیه ازش خوشم اومد! اگه یکم تیره‌تر و توپول‌تر بودم احتمالا شبیهش میشدم! وای وای لهجه‌شم هندیه! از وقتی سریال بیگ‌بنگ رو دیدم عاشق لهجه انگلیسی هندیا شدم و هیچکسم منو درک نکرده! ازم پرسید تعطیلات چطور گذشته و من چون هیچی یادم نمیاد فقط گفتم بد نبود که دیگه ازم جژئیات نخواد! پرسیدم کارا چطوره؟ گفت چنتا از پروژه‌ها تایید شدن از طرف شهرداری و قراره این ماه پریمشون رو بگیریم با حقوق! چه جالب! پس اینجا هم درصد میدن از کارا! یعنی چقدر میدن؟ اصلا من حقوقم چقدره؟

گفت برای هفته بعد که با یه کانال تلوزیونی مصاحبه داره خیلی هیجان زده‌س! با این جمله من کنجکاویم حسابی گل کرد که مگه پستش چیه؟؟ کیه این دختر؟ شرکت ما چرا مصاحبه داره؟ یا ما شرکت خیلی بزرگی هستیم یا کاناله خیلی پرته! بدون اینکه متوجهش کنم رفتم تو سایت شرکت تا لیست کارمندارو پیدا کنم! این دختر که یه ساعته دارم باهاش مثل زیردستم رفتار میکنم رئیسمه!!!! من چرا جسمم اینجاست ولی هنوز فرهنگ جهان سومی دارم؟!؟!؟

روی استیکرم یه نوت جدید اضافه کردم: بیشتر کتاب بخون و آدم باش.
سر ساعت پنج کار تعطیل شد! چه خوب! تو استانبول شده بود تا نه شبم کار کنم! الان کلی وقت دارم که بگردم! راستش دلم میخواد سی وال ونکوور رو ببینم و یکم قدم بزنم ولی مپ میگه باید یکو نیم ساعت تو راه باشم..مثل همیشه موکولش میکنم به یه روز تعطیل..تصمیم میگیرم برم یه جایی که نزدیک باشه..تریپ‌ادوایزور همش پارک و جزیره میاره! هوا داره تاریک میشه! یکم میترسم! خب..میمونه مرکز خرید و بعدشم تو یه کافه شام..نزدیکترینش به من سنترال سیتیه..

خیلی عجیبه که خوشحال نیستم..همیشه میخواستم یه شهرساز باشم تو ونکوور ولی الان انگار اینجا هم فرقی با جاهای دیگه نداره و زندگی من همون روتین همیشگیشو داره! نهایتا زودتر و راحت‌تر تو کارم پیشرفت میکنم همین! مرکز خریدای استانبولو بیشتر دوس داشتم..اینجا یکم زیادی خلوت بود و هیچ برندی رو نمیشناختم برا همینم نتونستم برم تو هیچ مغازه‌ای! اینم یکی از عادتاس که ظاهرا تو این چهارسالی که یادم نمیاد نتونستم بندازمش دور! اگه من چندماهه دارم کار میکنم چرا دوستی ندارم که بهم راه‌و‌چاهو یاد بده؟ یا شایدم من یادم رفته؟ چرا هنوز تو اتاق اجاره‌ای داییم که چندماه یک‌بار بهش سر میزده میمونم؟ چرا تو چت‌هام بجز خانواده و آقای الف و چنتا دوست قدیمی هیچکسی نیست؟ مهمتر از همه چرا احساسم هیچ تغییری نکرده؟ انگار چهارسال گذشته ولی روح من دقیقا همونجاییه که بوده…راستش…فک میکنم این زندگی رو دوس ندارم! انقدر کمرنگم که حتی خودمو یادم نمیاد! امیدوارم میکیِ چهارسال قبل که داره اینو مینویسه یه تصمیم بهتر برای آیندش بگیره!

6 thoughts on “سری‌پست‌های فردا// ونکوور (صرفا خیال‌پردازی)

  1. Micky nazaninam omidvaram ke be Arezot beresi ye jayi mikhondam ke khoshbakhti darone adame va ini ke ma fekr mikonim ba tagheer sharayet khoshbakhtar mishim dorost nist ye mesal az khodam salhaye sal ye chizi ro mikhastam aslan hamishe migoftam on biad man zendegimo shoroe konam vaghti ke omad aslan ta ye mah ghati bodam engar arezoham tamom shode bood vali khoshbakhttaram nashode bodam omidvaram barat behtarinesh beshe 😘

    Like

    • دقیقا منظورم از نوشتن از این پست‌ها همینه که نشون بدم تا خودمون عوض نشیم دنیا قرار نیست برامون عوض شه..عزیزم مرسی ازینکه تجربه‌ خودتو گفتی..و مرسی بابت آرزوی قشنگت..منم امیدوارم یه روزی خوشحالترین دختر رو زمین باشی 😍😍😍😍

      Like

  2. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای میکی یعنی رفتی ونکوور.؟؟؟😰😰😰
    یعنی از بین اون شهرا ونسیتی رو انتخاب کردی.؟؟؟

    Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s