داستان زندگی من؟!؟

از کتابایی که تهش بازه متنفرم! بنظرم نویسنده یه رمان نباید همچین مسئولیت سنگینی رو به عهده خواننده‌هاش بذازه!

یه رمان رو شروع میکنی..با شخصیتاش احساس نزدیکی میکنی‌..گاها با یکیشون همذات‌پنداری میکنی..روزها باهاش وقت میگذرونی و میشناسیش کم‌کم…بعد دقیقا وقتی به هیجان‌انگیزترین قسمت ماجرا میرسی یه پایان نامعلوم مثل سیلی تورو به واقعیتی برمیگردونه که برای فرار کردن ازش پناه برده بودی به کتاب! من اگه خیلی زرنگ بودم برای زندگی خودم تصمیم میگرفتم!

تازه خودم اینهمه مسئولیت دارم که سعی میکنم فراموششون کنم! الان باید به عاقبت شخصیت‌های داستان هم فکر کنم؟ یعنی باید منطقی‌ترین پایان رو درنظر بگیرم یا هرچیزی که با حال اون لحظه خودم متناسب بود؟

اگه من تصمیم منطقی بگیرم ولی اون شخصیت یه آدم فوق‌العاده مودی و احساسی باشه چی؟ اینجوری هم توهین کردم به شعور اون شخصیت هم نویسنده که اینهمه برای این بدبخت زحمت کشیده و به اینجاها رسوندتش بعد من تمام نقشه‌هاشو برآب کردم! تازه حق انتخابشم ازش گرفتم و مثل یه خدای بیرحم جوری باهاش رفتار کردم و سرنوشتی براش درنظر گرفتم که خودم دوست داشتم..فقط خودم!

اگه بخوام بر اساس شخصیت خود اون آدم فقط پیش‌بینی کنم که بعدش چی میشه هم که اینجوری نمیشه! همینکارو نویسنده هم میتونست بکنه! یعنی خسته شده و همونجا ول کرده؟ شاید ناشر شب قایمکی رفته تو اتاق خوابش و پیش‌نویس کتاب ناتمام رو از روی میزش برداشته و چاپش کرده! شایدم فقط حوصله‌ش سر رفته و گفته افففففف اینهمه من نوشتم بقیه‌شم خودشون حدس بزنن مثل فیلم فارسی همه چی تهش به خوبی و خوشی تموم میشه ولی چون دوست ندارم خواننده‌هام بهم برچسب کلیشه‌ای بودن بزنن بازش میذارم تا همشون گیج بشن و تشویقم کنن بخاطر این خلاقیت و قدرت!

نه…اگه بخوام پایان خوش برای این رمان درنظر بگیرم، درواقع اگه من بخوام اینکارو بکنم تهش حتما خودم افسرده میشم! ازینکه میتونم برای بقیه سرنوشتای دلچسب رقم بزنم و برای خودم نه! اگه همینکارو نویسنده انجام بده اوضاع فرق میکنه ولی…اینجوری من یه درس مسخره میگیرم که آهان پس با وجود تمام این اتفاقات آخر داستان خوش بود! شاید داستان منم آخرش خوش تموم شه!

فعلا عصبانیم…دوست ندارم هیچ تصمیمی برای شخصیتی که یهو وارد زندگیم شده و صاحبش ولش کرده و رفته بگیرم! امیدوارم زندگی من هیچ نویسنده‌ای نداشته باشه! نه نویسنده‌ای که خودش به من شکل بده نه نویسنده‌ای که نصف راه ولم کنه و بره و من بمونم به انصاف کسی که نمیدونم یه بیمار شیزوفرنیه یا یه راهب یا یه بچه بازیگوش!

پ.ن: دنیای سوفی رو ده بار بخونین

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s