Sarıyer

.
سارییر یه ایلچه بزرگه که از یه طرف به تنگه بسفر میخوره از یه طرف به دریای سیاه از یه طرف به بشیکتاش و از طرف دیگه به کاعیتحانه و اِیّوپ..یه قسمت بزرگش مثل ماسلاک و آیازآعا که اولی محله دانشگاهم و دومی خونه اولم بود، قبلا مال شیشلی بود که الان رفته تو محدوده سارییر!

سارییر جای قشنگیه! حس شمال به آدم دست میده..بافتش اورگانیکه و قدیمی‌..بجز ماسلاک که منطقه برجای بلنده و زکریاکوی که منطقه ویلایی و ثروتمندنشینه و البته عمارتهای لب ساحلش، بقیه جاهاش تقریبا الگوی ثابتی داره..

کوچه‌های تنگ و باریک و شیبدار سنگی‌‌، خونه‌های کم ارتفاع بیست سی ساله، درختای بلند و سرسبز..
یه جورایی از خیابونای اصلی که دور بشین حس میکنین تو یه روستای خیلی بزرگ و پیچیده گیر افتادین! ولی یه آرامش خاصی داره سارییر!
این آرامشو تو کادیکوی که انقدر دوسش دارم هیچوقت ندیدم!

دسترسیاش زیاد جالب نیست..بیشتر از مترو اتوبوس و دولموش داره اونم نه به همه جا..و بعضی‌جاهاشم محله رومان‌ها یا همون کولی‌هاست و شبها میتونه خطرناک باشه!

ولی اینارو که بذاریم کنار من وقتی تو کوچه‌هاش قدم میزدم و بیشتر وقتاهم گم میشدم، یه حس تعلق عجیبی بهم دست میداد! اینکه میدونی همینجوری هر سراشیبی رو بگیری بری پایین بالاخره میرسی به دریا! یا دیدن خونه‌های چوبی تو کوچه‌های خلوتی که جز صدای مرغ ماهیخوار و گاها صدای قاشق چای پیرزنی که دم در کافه کوچیکش نشسته هیچ صدای دیگه‌ای توشون نبود یا پارکایی که بیشتر شبیه جنگلن و همیشه سرسبز، و گاها دیدن رستورانای خیلی لوکس که تو یکی ازین کوچه‌ها قایم شدن و امکان نداره کسی همینجوری پیداشون کنه و معلومه فقط مشتریای خاص دارن، یه‌جورایی برام جذاب بود!

وقتایی که دلم میگرفت یا احساس تنهایی میکردم از خونه قدیمی تو آیازآعا درمیومدم سوار اتوبوس بیست‌و‌نه اِس (اگه درست یادم باشه!) می‌شدم و میرفتم یه جایی پیاده میشدم..شیبو میگرفتم میرفتم پایین و وقتی میرسیدم لب ساحل اول یه چایی و پوآچای پنیری میخوردم بعد تا جایی که پاهام کار میکرد راه میرفتم!

یبار تا خود بشیکتاش رفتم..سه و نیم ساعت پیاده‌روی کرده بودم اونروز! تمام آهنگای پلی‌لیستمو چندبار گوش داده بودم!
آخرش به این نتیجه رسیده بودم که به هیچکس احتیاج ندارم! نه مادی نه معنوی نه عاطفی! با همه دعوام شده بود و از همه بریده بودم! دیگه نمیخواستم هیچ دوست یا شخص خاصی تو زندگیم باشه! چهار ماه بعدش آقای الفو شناختم!
سارییر و پارک امیرگان و خط ساحل سارییر تا ببک برام شده بود پاتوق پیاده‌روی و فکر‌..
مثل مسیر دانشکده تا شیخ‌تپه تو ارومیه!
.
اگه ازم بپرسین، سارییر رو برای زندگی نه، ولی برای پیاده‌روی، نفس کشیدن و فکر کردن خیلی دوست دارم!

.
#sariyer #istanbul

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s