یک عاشقانه هیجان‌انگیز 😁

حال و هوای دهه شصت با الان خیلی خیلی فرق داشته! من بعنوان کسیکه فقط با بیست‌و‌دو روز اختلاف برای همیشه به دهه هفتادی بودن محکوم شدم ولی تقریبا بیشتر خاطرات مشترک با دهه شصت رو تجربه کردم، قشنگ شاهد این تلطیف تدریجی فضای اجتماعی بودم تازه برای من نوجوونیم دهه هشتاد بود! ولی خب هممون از چیزایی که شنیدیم و فیلمایی که دیدیم کم‌و‌بیش فضای بسته اون دوران رو برای جوونا میتونیم تجسم کنیم!

آخرین کاست مرضیه اومده بود بیرون..مامانم میگه ما قایمکی کاست میگرفتیم و گوش میدادیم..بابابزرگ و مامانبززگم به شدت مذهبی بودن و دایی بزرگم مدیر یه سازمان دولتی بوده و خلاصه به شدت محافظه کار! مامانم اینجا هیجده سالشه! میگه وقتی هیچکس خونه نبود با دایی کوچیکم رندوم شماره میگرفتن و قطع میکردن! شماره‌ها اونوقتا پنج رقمی بوده!

یه بار که بدون دایی کوچیکه داشته این شیطنت به شدت خطرناک و مخفی رو انجام میداده تصمیم میگیره بجای قطع کردن تلفن، این کاست آخر مرضیه رو بذاره برای شخص پشت خط تا پخش بشه! اون طرف گوشی رو برمیداره و فقط گوش میکنه..هیچی نمیگه! مامانم شماره رو حفظ کرده بود و هر روز وقتی تنها میشد زنگ میزد و یه آهنگ جدید از کاست رو پخش میکرد برای رفیق نادیده و ناشناخته‌ش تا اینکه یه روز طرف بالاخره به حرف میادو میگه من تمام کاستای مرضیه رو دارم بجز اینیکی! نمیدونم کی هستی ولی میشه ازت این کاستو بگیرم ضبط کنم و برات بیارمش؟

مامانم که اولینبار این شخص باهاش حرف میزنه هل میشه و قطع میکنه! بعد تا یه مدت دیگه زنگ نمیزنه!
بعد از چندروز دوباره زنگ میزنه به اون شماره و میگه من دختر موذن مسجدم و اگه بابام بفهمه کاست گوش میدم یا ردوبدل میکنم یا حتی تلفنی با یه پسر حرف زدم هم منو میکشه هم تورو…بخاطر همین من کاستو میدم به دختر همسایمون تو برو ازون بگیر منم میام دم پنجره تا منو ببینی!

مامانم آدرسو میده و قرار رو میذاره و بعد بدو بدو میره سمت مسجد دم کوچه تا با دختر موذن، زهرا حرف بزنه!

.
زهرا به گفته مامانم یه دختر سی‌و‌سه ساله گوشه‌گیر بوده که تنهایی با باباش تو زیرزمین مسجد محل زندگی میکرده و مامانم مطمئن بوده که از هیچ نظر توانایی رقابت با مامانمو نداره! بهش میگه من با یه پسر قرار گذاشتم فلان ساعت میاد دم خونمون تو از پنجره نگا کن ببین چطوریه بعدا نظرتو بگو!

بالاخره اون روز می‌رسه! این پسره میاد در خونه رو میزنه ولی چشمش به پنجره مسجده! مامانم با موهای بلند تا کمر و چشمای عسلی و جثه ریزه‌میزه‌ش کاملا دلبرانه میاد تا کاست رو تحویل بده تا دوست عزیزش زهرا تو دردسر نیفته!
فرداش مامانم به پسره زنگ میزنه و پسره کلی بخاطر کاست تشکر میکنه و میگه به زودی قراره کاستو پس بیاره…مامانم میگه کاستو بده به همون دوستم!

پسره دو روز بعد برمیگرده اینبار از دختر لب پنجره مسجد خبری نیست! فقط همین دختر معصوم از همه جا بی‌خبر و نیکوکار اومده تا کاست رو پس بگیره! پسره خیلی از این دختره، یعنی مامانم خوشش میاد! سعی میکنه هی باهاش حرف بزنه ولی مامانم از ترس لو رفتن صداش حرفی نمیزنه و سریع درو میبنده و میاد تو!

پسره با خودش فک میکنه زهرایی که من باهاش حرف میزنم به نظر دختر خیلی خوب و مهربونی میاد ولی نزدیک ده دوازده سال ازم بزرگتره از طرفی این دختری که دیدم و خیلی ازش خوشم اومد هم دوست اونه! من الان یه مدته با زهرا حرف میزنم و نمیتونم بگم از دوستت خوشم اومد کاش اون دختره زهرا بود!

تو مکالمه بعدیشون پسره تصمیمشو میگیره و به مامانم میگه من هرکاری کردم با دوستت یکم حرف بزنم نشد! نمیخوام دل تورو بشکونم یا ناراحتت کنم ولی خیلی از دوستت خوشم اومد تو میتونی مارو آشنا کنی؟
اینجا بود که مامانم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجه و میگه اون دختره منم! میخواستم نظر واقعیتو نسبت به خودم بدونم!

پسره کاملا تو شوک بوده! از طرفی خوشحال! زهرای واقعی هم هیچوقت از ماجرا خبر نداشت که دلش بشکنه ولی خب مطمئنم اگه خبردار میشد حتما مامانمو میکشت!
تا اینجا همه چی خوب پیش رفته بود…مامانم داشت قایمکی با یکی حرف میزد و برای هم نامه مینوشتن و کادو میدادن و دور از چشم کمیته با هم تو خیابونا قدم می‌زدن تا اینکه دایی بزرگم تصمیم میگیره بره کانادا!

دایی وسطی که سالها قبل رفته بود و دایی کوچیکه هم که هنوز بچه بود و مامان بابا هم خیلی پیر بودن و کار نمیکردن و مامانمم خیلی جوون و بی‌تجربه…

.
سال شصت و هفت..داییم تنها راهی که به ذهنش می‌رسه برای اینکه خانواده رو بی‌سرپرست نذاره این بوده که مامانم با یکی از همکارای مورد تایید و درست‌حسابیش ازدواج کنه!

مامانم میگه من زیاد تو باغ نبودم که این خانواده چرا دائم میان مهمونی و چرا مامان این پسره دائم برام کادو میگیره و اینقدر دوسم داره من سرم تو کار خودم بود! در این حین که داییم خیلی ریز سعی میکرده این وصلت رو شکل بده مامانم برای اینکه راحت‌تر با دوست‌پسرش بره بیرون و حرف بزنه، خواهر پسره‌رو بعنوان دوست صمیمیش وارد این چرخه میکنه!

درواقع خواهره ازینکه داره ازش استفاده ابزاری میشه خبر نداشته و فک میکرده واقعا دوستش و برادرش از طریق خودش باهم آشنا شدن!

یه روز نزدیکای رفتن، داییم مامانمو صدا میکنه تو اتاق (دایی بزرگم یه چیز تو مایه‌های پدرسالار بوده تو خانواده) و میگه ببین دخترم، من مجبورم که برم ولی نمیتونم شمارو همینجوری ول کنم بخاطر همین تصمیم گرفتم تو رو با یکی از دوستای خیلی مورد اعتمادم آشنا کنم تا ازدواج کنین و من خیالم راحت باشه! اینجاس که مامانم تازه دوقرونیش میفته و بدون هیچ آمادگی قبلی میگه من یکی دیگه رو دوس دارم!

کسی مثل داییم که بدون خبر اون مگس تو هوا پر نمیزد، ازینکه خواهر کوچیکش همچین چیزی رو تونسته ازش پنهان کنه شوکه شده! مامانم میگه برای اثبات برتری دوست پسر خودم نسبت به این خواستگاره، رفتم نامه‌های اونو که با خط نستعلیق برام نوشته بود آوردم! داییم همچنان شوک!
ولی هیچی نمیگه…فقط میخواد پسره رو ببینه..چنروز بعد پسره از طرف مامانم دعوت میشه تا با داییم آشنا بشه! میگه خیلی هیجان‌زده بودم ازینکه دقیقا هرچی میخوام چندروز بعد داره اتفاق میفته! میره و با داییم حرف میزنه…داییم پسره رو تایید میکنه درواقع از فیلتراش رد میشه و یهو مامانم و بابام به شکل خیلی یهویی و غیرمنتظره‌ای خودشونو وسط مراسم ازدواج می‌بینن!

برای من تو این داستان که هیچوقت از شنیدنش سیر نمیشم دوتا نکته خیلی جذاب وجود داره! اولیش خلاقیت ذهن یه دختر نوجوون برای دور زدن تحریم‌های خانوادگیش و دومی تا این حد تصادفی بودن حضور من یا خواهرم تو این دنیا! درواقع اگه فقط اون لحظه مامانم بجای لو دادن خودش سکوت کرده بود الان ما نبودیم یا شایدم اگه بجای اون شماره یه شماره دیگه رو گرقته بود!…شایدم جای دیگه‌ای بودیم! بیخود نیست که اینقدر روی تصمیم‌گیری حساسم!! ببینین اینقدر سرنوشت‌سازه هر تصمیم و حرکت کوچیکی!

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s