چهارشنبه سوری دانشجویی!

.

یه بار گفته بودم خونه اولمون که اینجا گرفته بودیم خیلی قدیمی بود..این خونه تو یه محله بود که از شهر کاملا جداست! دو طرفش جنگل بود و تنها راه دسترسیشم اتوبان بود..اطراف اتوبانم منطقه نظامی بود ولی ارزونترین جای نزدیک به دانشگاه اونجا بود..مردمش کاملا ایزوله بودن و همونجا به دنیا میومدن و زندگی و کار میکردن و همونجا هم میمردن! قبرستونم داشتن تازه!

البته الان یه دانشگاه زدن و چنتا ازین رزیدانسای لوکس و خلاصه دیگه مث قبل نیس اونموقع‌ها ما تنها دانشجوی دختر اون محله بودیم و همه مارو میشناختن و هوامونم داشتن! ولی انقدر مذهبی و بسته بود که آوردن مهمون مخصوصا از نوع پسر کاملا قدغن بود حتی توی راهرو..کلا تو اجاره نامه هم اینو امضا کرده بودیم!

یه بار چهارشنبه سوری بود و دانشجوهای ایرانی هرسال چهارشنبه سوری تو دانشگاه جشن میگرفتن..منو همخونم هم قرار بود بریم همونجا..قبلش رفته بودیم تاکسیم تا یکم خرید کنیم و اونجا با سه تا توریست آلمانی آشنا شده بودیم (دوتا پسر یه دختر)و نمیدونم با چه حسابی دعوتشون کرده بودیم مراسم دانشگاه! اینا هم از خدا خواسته قبول کردن و بعدشم گفتن شبم میایم خونه شما و دیگه پول هاستلم نمیدیم! ما هم که نه گفتن بلد نبودیم شروع کردیم به نقشه کشیدن که چطور از شرشون خلاص شیم!

یه دوستی داشتیم که کلا با اکتیویتی‌های دانشگاه حال نمیکرد ازین مدلای لاگژری بود که اکثرا جاهای لوکس میرفت..اون قبلا بما گفته بود که تو فلان کلاب محسن دیبا برنامه چهارشنبه سوری داره بیاین بریم اونجا..(محسن دیبارو نمیدونم میشناسین یا نه ولی اولین اورگانایزر مهمونیا و کنسرتا و برنامه های ایرانی تو استانبوله) ما قبلا خیلی شنیده بودیم که جو جمعای ایرانی خوب نیست و بعلاوه یه ورودی پنجاه لیری هم داشت واس همینم ما قبول نکرده بودیم..

خلاصه رفتیم دانشگاه و این دوستامون بیشتر از ما ذوق زده شدنو صدبار از روی آتیش پریدن! دیدیم اوضاع داره وخیم میشه و دیگه نمیشه اینارو جمع کرد زنگ زدم به اون دوستم و گفتم ماهم میایم کلاب! نقشه‌مون این بود که بریم اونجا و بعد با بهونه تموم شدن اتوبوس ما بریم خونه و اینا هم که نزدیک هاستلشون بودن برن اونجا..

خلاصه بزور اینارو از وسط آتیش جمع کردیم و بردیمشون دم کلاب..
سوار اتوبوسای قراضه دهات شدیم و کلی پیاده روی کردیم تا رسیدیم البته!

کلاب رو میگین؟🙂 دم در دوتا بادیگارد گنده با کت شلوار مشکی واستاده بودن و مردم با لیموزین و ماشینای لوکس میومدن و لباسای کرک‌دار و شیک و خلاصه یه اوضاعی که باید میدیدین..ما ده دیقه از دور مثل این بچه خیابونیای کثیف با کفش کتونی داغون و گِلی و لباسای چروک شده و موهای درهم برهم بخاطر بالا پایین پریدن، واستاده بودیم با دهن باز تماشای اینا! بعد یه ماشین خیلی شیک نگه داشت و یه زن پنجاه شصت ساله خیلی شیک‌پوش پیاده شد و دوتا پسر جوون هم پیاده شدن یکی سیگارشو روشن کرد یکیم دستشو گرفت تا راحت راه بره!! این یکی رو دیگه نتونستیم هضم کنیم! یه نگاهی به هم دیگه و بعد به سرووضعمون کردیم! این دوستامون بیشتر از ما تعجب کرده بودن چون آلمانیا اصلا ازین تجملات بازیا ندارن و فوق‌العاده ظاهرای ساده‌ای دارن!

انقدر تو ذوقمون خورده بود که بدون اینکه بحث سر خونه و هاستل باهم خدافظی کردیم و ماهم از همونجا سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم دهات و تا مدتها اعتماد به نفس بیرون رفتنو نداشتیم😂

پ.ن: این همون چهارشنبه سوری بود که نوروزشو گند زده بودم!
پ.ن: کلا اون سال هربار خواستم برم کلاب یه همچین اتفاقی افتاد و من یک سال تمام موفق نشدم کلاب ببینم 😂

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s