من و مرگ!

تو این خاطره یکم برمیگردم عقب‌تر…دقیقا سیزده سال پیش!
دوم راهنمایی بودم و جو مدرسه به حدی رقابتی بود که شبا معاونا زنگ میزدن خونه ازمون درس میپرسیدن! میدونم باورش سخته!! تو همچین جوی نیم نمره بالا پایین گرفتن انقدر برامون مهم بود که حاضر بودیم جون بدیم براش!

و من تقریبا داشتم سر همین جونمو واقعا از دست میدادم!
ماجرا از جایی شروع شد که معلم ورزش گف هفته بعد امتحان درازنشست میگیرم و هرکی زیر پنجاه تا بزنه سه نمره‌ش کامل میره!
این بود که شب قبل امتحان دقیقا بعد شام شروع کردم به تمرین!
نه پنجاه تا نه هفتاد تا نه صدتا…دقیقا صدوبیست‌و‌سه‌تا پشت سر هم درازنشست رفتم تا حدی که نفسم دیگه بالا نمیومد!

شبش تا صب از درد یک ثانیه هم نخوابیدم و به خودم پیچیدم…فک میکردیم بخاطر ورزش کوفته شده!
فرداش نتونستم برم مدرسه و از امتحان جا موندم..به قدری درد داشتم که نمیتونستم صاف وایستم کلا دولا بودم و یه قطره آب رو هم معدم قبدل نمیکرد!

رفتیم کلینیک نزدیک خونه…یکم معاینه کردو گفت چیز مهمی نیس عفونته..دوسه تا دارو نوشت و اومدیم خونه…
تا شب باز وضعم همون بود..قرصارو نمیتونستم بخورم..دیگه از گشنگی و تشنگی و درد و بیخوابی رنگم زرد شده بود!

بابام کیسه آب گرم گذاشت رو شکمم که بهتر شم…فایده نداشت!
اینبار رفتیم بیمارستان و ازم آزمایش خون گرفتن..اومدیم خونه قرار بود فرداش نتیجه رو بدن ولی تو دو سه ساعت زنگ زدن که احتمالا آزمایشا قاطی شده بیاین دوباره خون بدین🙂
دیگه بابام داشت جنازه منو میبرد بیمارستان!

اینبار تو بیمارستان منتظر نتیجه شدیم…بله! آپاندیس بود! گفتن احتمالا عود کرده برین پیش دکتر..
دکتر همینکه منو دید و معاینه کرد رنگش پرید!

به پرستار گفت سریعا آماده‌ش کنین برای عمل..اومدم بیرون..پرستار به بابام گف به مامانش خبر بدین!
من اصلا نفهمیدم کی روپوش تنم کردن و روسری بستن به سرم و با عجله بردنم اتاق عمل و همینجوری که به دستم یه چیزایی وصل میکردن ازم یکی دوتا سوال پرسیدن که من دیگه بیهوش شدم!

ازینجا به بعدش به روایت بابام ایناس!
هنوز ده دیقه از رفتن من تو اتاق نگذشته بود که دکتر با عصبانیت میاد بیرون و سر یکی از دستیاراش داد میزنه و از اتاق عمل میندازتش بیرون و با همون حالت میپرسه مامان این بچه کو؟؟

مامانم میگف میخواستم برم ولی پاهام نمیرفت! میترسیدم! دکتر میگه اگه نیم ساعت دیرتر میاوردینش مرده بود! آپاندیسش ترکیده زهر پخش شده تو بدنش باید شکمشو از بالا تا پایین ببریم تا بتونیم زهرو تمیز کنیم! (یه چیز تو همین مایه‌ها!)

هروقت یادم میفته ازینکه باعث همچین اضطرابی برای مامان بابام بودم دستام میلرزه…

منکه چیزی نفهمیدم فقط چشامو باز کردم دیدم دادن یه شلنگ درازو از دماغم میکنن تو منم کشیدم دراوردمش!
دوباره تکرار کردن! چقدر بد بود..منگ بودم کلا نمیفهمیدم کجام و این زن و مردی که بالای سرم با نگرانی دارن نگام میکنن کین! دو سه ثانیه گذشت تا مامانم اینارو شناختم!

.
ظاهرا نجات پیدا کرده بودم با هفده تا بخیه و زخمی که از دردش نمیتونستم نفس بکشم و با زور مورفین آرومم میکردن!
آب نمیتونستم بخورم بخاطر زخمام ولی چنروز بود که تشنه بودم…بابام با دستمال خیس یکی دو قطره آب میچکوند رو لبام و باورتون نمیشه اگه بگم اون روزا همش به اون چند قطره آبی که ته لیوانم میموندو میریختم دور فک میکردم و حسرت میخوردم!

یکی از شبا حالم بد شد..باز خودم نمیدونستم فقط دیدم دکتر اومده بالا سرم ساعت چهار صبح بود پرستارا بدو بدو میکردن و سُندم رو عوض کردن و بعدشم با بابام پچ پچ کردن..بابام اومد کنار تختم دستمو گرفت و همونجا خوابید..صبح اونروز خیلی سرحال بیدار شدم! تونستم خودم از جام بلند شم که این واسم یه موفقیت محسوب میشد!

بابامو که بیدار کردم باورش نشد! من خبر نداشتم شب چیا شده بابامم بهم نگف فقط دیدم خیلی خوشحاله هی بغلم میکنه! به مامانمم نگفته بود…بعدا فهمیدم اون شب دکتر گفته بود احتمالا تا صب دووم نیاره! ولی مگه من ول‌کن بودم! دقیقا مثل قضیه زود بدنیا اومدنم اینبارم از لب مرگ برگشته بودم و احساس خوبی به خودم داشتم!

زخمام که یکم بهتر شد بابام برام یه طالبی بستنی خرید بجای آب! هنوزم طعمش یادمه! اینم یادمه که کلی برام خودکار رنگی خریده بودن و دفتر و لوازم‌تحریر! اولین خاطراتمو تو همون دفتر نوشته بودم!

دو هفته بعدش رفتم مدرسه! کلی تو کلاس برام سنگ نموم گذاشته بودنو یه مراسم استقبال بامزه درست کرده بودن! بعدا تا چنسال بخاطر اون سُندایی که دیواره معده‌مو زخمی کرده بودن ناراحتی معده کشیدم و البته اون امتحان درازنشست رو هم دوباره دادم و با کلی لطف بهم شونزده داد!
ولی علی‌رغم تمام اینا هیچوقت بعنوان خاطره بد به اون نگا نمیکنم…بجز قسمت ناراحتی خانواده، بقیه‌ش برام حکم یه مجادله کوچولو رو داشت ک از پسش براومده بودم و حس میکردم این اولین پیروزی منه!
جای زخمام هنوزم هست ولی دوسشون دارم…براشون کلی درد کشیدم حیف نیس پاکشون کنم؟😜

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s