ماجرای کودتای استانبول

.
اوه ببینین چی یادم افتاد 😂
آخرای سال دوم که اینجا بودم دقیقا دوماهی بود که تو شرکت دوم مشغول بکار بودم و با همخونه دومم تو خونه دومیمون زندگی میکردیم دوتایی! و تازه با آقای الف آشنا شده بودم (این دیگه دو نداره 😂)
یه بار که شیفت روز بودم شب ساعت نه رسیدم خونه و دوشمو گرفتمو یکم ماست میوه‌ای خوردمو شیرجه زدم زیر لحاف که بخوابم!
آقای الف هم از دانشگاه داشت میرفت خونه و تو متروبوس روی پل بود..
همینجوری داشتیم مسیج بازی میکردیم که یهو غیبش زد منم فک کردم حتما متروبوس شلوغه نمیتونه گوشی بگیره دستش دیگه چیزی نگفتم..بعد مامانم اینا یهو منو به بمباران مسیج گرفتن که کجایی حالت چطوره!
با تعجب گفتم خوبم چی شده مگه! تا اونا جواب بدن کلی از دوستام تو تلگرام و اینستا و فیسبوک شروع کردن به مسیج دادن که خوبی حالت چطوره!
نمیدونستم به کدوم جواب بدم که همخونه‌م یهو پرید تو اتاق و گفت میکی کودتا شده پل‌رو بستن دارن حکومتو عوض میکنن!
من رنگم پرید! به مامانم اینا گفتم خوبم نگران نباشین اینجا هیچ خبری نیست منم میخوام بخوابم! (جور دیگه نمیتونستم آرومشون کنم!)

بعد به آقای الف زنگ زدم اول جواب نداد بار دوم جواب داد گفت من دارم میرسم خونه ولی انگار نیم ساعت بعد از رد شدنمون از روی پل بستنش و هنوز نمیدونم چه خبره!

ساعت حدودای یازده شب بود و ما با نگرانی از گوشی داشتیم اخبارو چک میکردیم که با سنگ شیشه یکی از واحدای روبرویی رو شکوندن! میترسیدیم بمب‌گذاری کنن! آخه خونه ما اصلا ربطی به مرکز شهر هم نداشت! تو چلیک‌تپه کاعیتحانه بود یه محله کاملا مسکونی!
من از یک‌سال کار تو شرکت اول و دوماه کار تو شرکت جدید کلا شش هزار لیر پس‌انداز داشتم! و اون کل دارایی من بود! یاد اون افتادم که وای اگه حکومت عوض شه بانکا و سرویساشون قطع میشن و شاید پولامونو بخورن!

ساعت حدودای یازده‌و‌نیم بود که یه چیزی پوشیدمو دوییدم بیرون که از بانک سر کوچه پولامو بکشم!
لیمیت کارت کشیدن روزانه هزاروپونصد لیر بود! من سه هزارلیرمو با اپ بانک زدم به حساب دوستم و کارتشو گرفتم و اگه دقیقا ساعت دوازده شب میرسیدم به ای‌تی‌ام میتونستم کل پولمو بکشم..سه هزار قبل دوازده و سه هزار بعدش!

وقتی رسیدم سر کوچه دیدم اون ساعت شب هرچی آدم تو محله زندگی میکنه ریختن سر ای‌تی‌ام که پولاشونو بکشن! میترسیدم قبل دوازده نرسم بهش!
از بالای سرمون دائما هلیکوپتر رد میشد و صدای آمبولانس و ماشین پلیس همه جا پر بود!
فقط به آقای الف و مهسا گفته بودم که میرم بانک و اوناهم هی مسیج میدادن که زود باش برگرد خونه بیرون خطرناکه!
.
شانس آوردم و دقیقا چند دیقه قبل از دوازده نوبتم شد! دستام از استرس میلرزید! اول از کارت خودم پول کشیدم بعد کارت دوستم..بعد چند دیقه این پا اون پا کردم تا دوازده رو رد شد! این وسط هی پشتیا میگفتن زودباش زودباش! بقیه پولو هم کشیدم و با استرس اینکه الان یکی ببینه اینهمه پول تو جیبمه میاد میدزده ازم دوییدم سمت خونه ولی انقدر همه تو درد خودشون بودن که اصلا کسی به کسی نگاه نمیکرد!

اون شب تا صبح خوابم نبرده بود..طرفای خونه آقای الف هم تا صبح صدای شلیک گلوله و آژیر شنیده میشده..من بیشتر از خودم نگران اون بودم چون حواسم به خودم بود ولی بخاطر بسته شدن پل احتمالا چندروزی نمیتونستم آقای الف‌رو از نزدیک ببینم و مطمئن نبودم که مواظب هست یا نه!

صبحش با ترس رفته بودیم از سوپرمارکت برای چندروز خرید کنیم که دیگه نخوایم از خونه بریم بیرون! اصولا همون شب همه چیز تموم شده بود..اونجوری میگفتن..میگفتن مهار کردیم! ولی من همش دلشوره داشتم..و چرا دروغ بگم دلم میخواست حکومت فعلی سقوط کنه! ولی قضیه پیچیده‌تر ازین حرفا بود

نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته..فردا عصرش شیفت ما نرفت سر کار..گفته بودن وسایل حمل‌و‌نقل عمومی رو استفاده نکنین! اینم اضافه کنم که دولت مثلا تو پونزده دیقه کودتا رو متوقف کرد و اصلانم قدرت‌نمایی نبود و تمام عزل کردنای هرچی کارمند و استاد و وزیر و پلیس مخالف دولت بود هم اصلا برنامه‌ریزی شده نبود و همش بعد ازین اتفاق پیش‌بینی‌نشده اتفاق افتاد!!!!!

با این‌حال من چندروز اصلا جرات نداشتم برم بیرون..اون شیفتی که اونشب سر کار بودن دو روز مجبور شدن بمونن اونجا و نتونستن برگردن خونه‌هاشون! تا مدت‌ها همیشه خطر بمب‌گذاری تو مترو‌ها و اتوبوس‌ها بود..و جو کشور جوری شده بود که هرکس ابراز انزجار به کودتا نمیکرد، متهم میشد به همدستی تو کودتا و یهو تبدیل میشد به خائن وطن! حتی بازیگرا و خواننده‌ها هم ازین نمایش مستثنی نبودن!

یادمه تا توی فرودگاه هم نفوذ کرده بودن‌..همه میگفتن اگه تلوزیونو بگیرن دیگه تمومه کار این حکومت! تا مدتها همیشه با ترس سوار مترو میشدیم و دائما خبر بمب‌گذاری از نقاط مختلف شهر مارو بیشتر وحشت‌زده می‌کرد!
اگه خودم تنها بودم اشکالی نداشت! خیلی بده آدم واس یکی دیگه هم بترسه!

‌.
مامانم اینا هم به همون شدت نگران من بودن! دائم میگفتن برگرد ولی من نمیتونستم کارو ول کنم! از طرفی فرودگاه‌ها هم دیگه امن نبودن..اصلا انگار اگه میخواستم هم نمیتونستم برگردم و گیر کرده بودم!
چیزی که خیلی بیشتر منو نگران میکرد وضعیت بعدی بود! پایه سیستم ریاست‌جمهوری همون‌موقع گذاشته شد! دولت فعلی یهو شد قهرمان مردم و بعدش با یه رفراندوم تختش مثل تخت سلطنتی غیرقابل تغییر!
و بعد هم مقدمه قانون اساسی جدید..

هنوزم نمیدونم ما خارجیا قراره چه سرنوشتی در انتظارمون باشه ولی تجربه اون چندروز واقعا ترسناک بود! همش یاد دوران بمباران و جنگ و انقلاب خودمون میفتادم و اینکه مردم چقدر ترس و اضطراب کشیدن..
ترکیه تا مدتها تو وضعیت فوق‌العاده موند و چندماه پیش همزمان با بالارفتن دلار ازین وضعیت خارج شد که اینم کلی دلارو آورد پایین!

من که توخونه بودم هیچی..ولی خاطره کسایی که اونروز بیرون بودن خیلی شنیدنی‌تره! دوستام میگفتن یهو انگار قیامت شد! هیچ تاکسی حاضر نمیشده سوارشون کنه! از یکی از دوستام برای یه مسافت نسبتا کوتاه صد دلار گرفته بودن و وسط راه پیادشون کرده بودن!
دخترعموهامم دقیقا اون شب رسیده بودن استانبول و دیده بودن وا کودتاس! تا صبح طول کشیده بود برسن هتلشون اونم با پای پیاده چون هیچ تاکسی براشون نگه نمیداشته 😂
و آخرین نکته درمورد اون واقعه اینکه اون شب روی اون پل قیامت به پا شد! کلی سرباز از همه جا بیخبر از چپ و راست که حتی نمیدونستن چه خبره و با تانک اومده بودن وسط کشته شدن..سر یکیشونو خود مردم بریدن با اینکه سربازا گریه میکردن که ما خائن نیستیم فقط دستور گرفتیم و اومدیم ما نمیدونستیم کودتایی در کاره! اسم پل بوعاز -Boğaz köprüsü- هم که سالیان سال به اون اسم شناخته میشد بعدش تغییر کرد به “شهیدان پونزده تمموز”!!
سبک نام‌گذاریش خیلی آشناس نه؟

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s