خاطره حمله مسلحانه

.

قبل ازینکه تو شرکت قبلی کار کنم یه جایی رفته بودم برای کار که با خونه حدودای نیم ساعت فاصله داشت..نه زیاد دور بود نه زیاد نزدیک..اونم فروش بود ولی فروش خونه نبود فروش سهام هتل بود کارش..تو مصاحبه اول خیلی هیجان انگیز به نظر می‌رسید! شیوه‌های فروششون کاملا مهندسی شده بود درحدی که باید تعداد دفعات صدا کردن اسم مشتری تو مکالمه‌ رو هم رعایت میکردیم! مثلا بیشتر از دو بار و کمتر از پنج بار حتما باید اسمش رو میگفتیم! اینکه بحث رو از کجا شروع کنیم و کجا تموم کنیم و چطور با ضمیرناخوداگاه مشتری بازی کنیم!

من خودم روزی که رفتم برای آموزش کاملا مبهوت بودم و انقدر تحت تاثیر قدرت کلام اینا قرار گرفته بودم که اگه پول داشتم همونجا خودم سهام میخریدم! ولی فقط یک روز اونجا موندم..چنتا دلیل داشت..

اولیش اینکه بهم گفتن تو خوب ترکی حرف میزنی اگه به کسی نگی خارجی هستی کسی نمیفهمه اگه هم فهمیدن نگو ایرانی هستی که تحقیرت نکنن!! اینجا یه بحثی درگرفت که چیزی برای تحقیر وجود نداره مگه خودتون کی هستین! خلاصه آرومم کرده بودن و یه تلفن داده بودن دستم با یه لیست نامحدود که زنگ بزنیم به مردم و مزاحمشون بشیم و بکشونیمشون دفتر برای خرید! من اصلا رابطه خوبی با تلفنی حرف زدن ندارم! مخصوصا وقتی من بخوام شروع کننده یه موضوع باشم…واکنش احتمالی شخص پشت خط به شدت آزارم میده چون میدونستم از طرف نود درصدشون قراره باهام خیلی تند و زننده برخود بشه و باید خودمو حتی برای شنیدن فحش آماده کنم!

هنوز با بی میلی دو تا شماره نگرفته بودم که سه تا مرد با کت و شلوار سیاه و ریخت داغون اومد تو دفتر و رفتن تو اتاق رئیس..سر دو دیقه صدای دادوبیدادشون بلند شد و از اتاق اومدن بیرون و درحال بحث رفتن بیرون دفتر..‌.من به دیدن دعوا کردنای اینا عادت داشتم و همینجوری برای وقت تلف کردن نگاشون میکردم که دیدم یکی ازون سه تا اسلحه دراورد!

دیگه منتظر نشدم ببینیم چی میشه دوییدم سمت مدیرمون که یه خانم جوون بود و گفتم اسلحه داره اونم داد زد کی؟ کدومشون؟؟
.
تو همین لحظه صدای شلیک گلوله ۳ بار پشت سر هم شنیده شد! من و دوتا از بچه‌هایی که اونجا بودن دوییدیم تو توالت من نفسم از ترس بالا نمیومد! پشت سر من مدیرمون اومد تو گوشی منو گرفت تا به پلیس زنگ بزنه که دیدیم منشی شرکت که نزدیک در بود با سرو روی خونی اومد جلومون! نمیدونستم خون کی روی صورتشه فقط زدم زیر گریه! بقیه اندازه من نترسیده بودن با خونسردی تمام صورت منشی رو شستن و دیدن خورده‌های شیشه پریده روی صورت و بازوهاش و زخمیش کرده..

دوباره صدای دادوفریاد و چنتا شلیک دیگه اومد و بعدش صدای گاز ماشین! آروم رفتیم بیرون…من از پشت در فقط نگا میکردم ببینم چه خبره..این وسط بخاطر منشی به آمبولانس هم زنگ زده بودیم و پلیس و آمبولانس یکی درمیون به من زنگ میزدن و آدرس می‌پرسیدن چون نمیتونستن آدرسو پیدا کنن!

هم رئیسمون هم اون وحشیا رفته بودن و روی زمین پر از خونی بود که ظاهرا تا داخل ماشین کشیده شده بود! نیم ساعتی طول کشید تا آمبولانس و پلیس اومدن و چنتا سوال پرسیدن و یکی دو نفر از همه جا عکس گرفتن…روی شیشه‌ها و دیوارا جای سوراخ گلوله بود و من اصلا باورم نمی‌شد شاهد همچین ماجرایی بودم! میخواستم فقط برم خونه ولی گفتن هیچکس خارج نشه…

این وسط بقیه همکارا داشتن به مشتریا زنگ میزدن و قراراشون رو کنسل میکردن که اونا شرکت رو تو این وضع نبینن! خیلی سریع براشون عادی شد! فک میکنم ساعت نزدیکای چهار بود که خبردار شدیم رییسمون زخمی شده و شلیک کردن به پاش و رفته بیمارستان اونیکیا هم فرار کردن…عصر قبل رفتن مدیرمون با رئیسمون حرف زده بود اومد گفت آهان اینا دعوای زمین داشتن باهم چیز مهمی نبود ولی اون یارو که فرار کرده زنگ زده گفته اگه ازم شکایت کنین باید ازم بترسین ..گفتیم یعنی چی قراره بیاد اینبار کل شرکتو تبرباران کنه؟!؟! گفت نه بابا قراره بادی‌گارد بگیرن و ماشین پلیسم از قردا جلوی در کشیک میده حالا شما نزدیک پنجره نشینین چنروز 😐 همینقدر عادی!

همینکه ولمون کردن اومدم خونه و بهشون مسیج دادم که من دیگه نمیام! شاید این اتفاق نزدیک ده ماه ازش گذشته باشه ولی انقدر تاثیر بدی روی من گذاشت که از اون روز به بعد همیشه وقتی بیرون از خونه باشم می‌ترسم! همیشه حس میکنم یه اتفاق خیلی کوچیک میتونه به قیمت جونم تموم شه! حتی اتفاقی که به من ربطی نداره! تو خیابون یا حتی سر کار دائما به آدما و ماشینایی که آروم حرکت میکنن مشکوکم! همش با خودم فکر میکنم اگه من با دیدن یک صحنه به این روز افتادم کسایی که وسط جنگن چه حالی دارن؟ به اینکه کی میتونم اقلا خودم و خانوادم رو به محیط امن برسونم که کسی نتونه بهشون آسیب بزنه؟ و اینکه چطور میتونم این وسواس فکری رو درمان کنم…انقدر که اونا عادی برخورد کردن عادی بود این قضیه؟

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s