آشنایی من و آقای الف!

.

میخوام داستان آشناییم با دوس‌پسرمو براتون بگم چون سه ساله باهمیم و باور کنین تو این محیط خیلی سخته پیدا کردن “دِ وان” !

ولی قبلش یکم مقدمه لازمه!

دیدین بعضی از دخترارو تا با یکی دوست میشن فرداش تولدشونه؟ من کلا سه تا دوست پسر داشتم و شاید باورتون نشه ولی واقعا فردای اولین قرارم با هر سه‌تاشون تولدم بود! واس همینم برای اینکه فک نکنن منم جزو این دسته دختراییم که دروغکی میگن تولدمونه کلا تولدمو نمیگفتم و هربار از اینستا و فیسبوک میفهمیدن و خلاصه خیلی ضایع بود که چرا منو دعوت نکردی! حالا بیا ثابت کن که بخدا اصلا قضیه خیلی پیچیده‌س!

بگذریم! باز من تو این شرکت توریستیه بودم (چقدر پرماجرا بوده اون دوران زندگیم😑) همخونم زنگ زد گفت میکی من یکی از دوستام از ایران اومده میرم اونو ببینم ولی چون پسره نمیخوام تنها برم تو هم بیا..منم با اینکه خیلی خسته بودم به وظیفه هم‌خونه‌ایم عمل کردم و گفتم باشه…ازون‌ور این دوس‌پسرم که هنوز کلا نمیشناختمش (آقای الف) با یه دوست ترکیه‌ایش بیرون بوده..اون دوسته به آقای الف میگه من یه دوست ایرانی داشتم که اومده ترکیه میرم اونو ببینم تو هم بیا..الف جان که تا اونموقع جمع ایرانی ندیده بوده تو ترکیه کنجکاو میشه میگه باشه…اونوقتا آقای الف اینجا دانشجو بود

این دوست ایرانی مهره مشترک بین این دوتا گروه بود! جمع شدیم یه جا و تعدادمون یه هفت‌ هشت نفر رسید..منکه عمرا با برخورد اول از کسی خوشم بیاد یا بخوام نگا کنم و ازین اطوارا، برای اولینبار نمیدونم چرا همچین حسی به آقای الف پیدا کردم…اونم اصلا رو نمیداد البته من هی لبخند میزدم نگا میکردم این اصلا 😒 مشغول چای زنجبیلش بود! خلاصه بعد از چنساعت حرف و خنده و عکس خواستیم خدافظی کنیم که اقای الف و دوستش و یه پسر دیگه هم چون با ما هم‌مسیر بودن تا یه جای راه باهامون اومدن..

تو راه من از اقای الف پرسیدم چنوقته اینجاستو الکی گفتم قیافت آشناست و ازینچیزا تا ازش حرف بکشم..گفت خانوادگی اینجاییم و بعد یه کارت از جیبش دراورد گفت این محل کار بابامه اگه لازمتون شد میتونین بیاین من کارتو گرفتم بعد اونیکی پسره کارتو از دست من گرفت گفت وااای چه خوب من لازم دارم 😑 هنوز اسمشم نمیدونستم! بعدشم همخونه‌ عزیزم واس اینکه کفش بخره خدافظی کردو منو کشون کشون برد توی یه مغازه!

.
نمیدونم چرا ولی خیلی حس خاصی پیدا کرده بودم بهش…وقتی برگشتم خونه تمام کسایی که اونروز اونجا بودنو از اینستا و فیسبوک اد کردم و لیستشونو زیرو رو کردم و تک تک لایکا و کامنتاشونم چک کردم حتی!

نبود…بعد رفتم لیست دانشجو‌های خارجی دانشگاهو دراوردم به این امید که شاید هم‌دانشگاهی باشیم اسم تک تک پسرارو تو فیسبوک سرچ میکردم ببینم اونه یا نه! خلاصه یک هفته مثل این روانیا دنبالش گشتم ولی به ذهنم نرسید ازون دوستش بپرسم! شایدم هم‌خونم نذاشت یادم نیست!

خلاصه بعد از یک هفته تسلیم شدم…چندماه گذشت و من یه شب تو اینستا میچرخیدم دیدم یه پیج غیرشخصی بهم ریکوئست داده منم ریجکت کردم و به کارم ادامه دادم..بعد چند دیقه اون دوست ترکیه‌ای آقای الف که چنماه پیش ادش کرده بودم تو فیسبوک بهم مسیج داد که سلام اون دوستم که اونروز بامن بود تو اینستا بهت ریکوئست داده ولی ریجکتش کردی..من دیگه نذاشتم حرفشو تموم کنه! گفتم وای چه خوب الان خودم ادش میکنم! فک میکنم از سرجام پنجاه سانتی پریدم هوا و چنان جیغی زدم که همخونم بهم فحش داد! سریعا خودم بهش ریکوئست دادم اونم اکسپت کرد..بعد منتظر شدم که مسیج بده…صبر کردم..نصف شب شد…صبح شد..فرداش شد…من همچنان منتظر بودم..

چنروزی گذشت و منم با خودم فکر کردم حتما من اشتباه برداشت کردم این بدبخت همینجوری اد کرده..تا اینکه دو روز قبل تولدم که از سرکار میومدم تو اینستا بهم مسیج داد گفت این هفته وقت داری باهم یه قهوه بخوریم؟ گفتم آره فردا! ( میدونین که اصلا مفهومی به اسم صبر در من تعریف‌ نشده‌س!)

همخونه‌م و همکارام معتقد بودن اگه همونجا ازش خواستگاری میکردم خیلی بهتر از این جواب بدون معطلی بود ولی من نمیتونستم ریسک کنم! وقتی میخواستم برم چه دلیلی داشت که نرم؟؟

.
خلاصه روز قبل تولدم چندساعت حاضر شدم حسابی به خودم رسیدم و هرچی لباس داشتم پوشیدم و دراوردم تا بالاخره لباس درست رو پیدا کردم! همخونه‌م که تجربه خیلی زیادی تو این زمینه داشت تاکید کرده بود حتما نیم ساعت دیرتر برسم سر قرار و سعی کنم با بیمیل نشون دادن خودم گندی رو که دیروز زدم جمع کنم و اصلانم از گذشته‌م حرف نزنم! گفتم باشه!

بعدش نیم ساعت زودتر رسیدم! خواستم یجا قایم شم تا به موقع‌ برم محل قرار ولی گیر افتادم! اونجا بود منو دید! قیافم 😬 اینشکلی شد! دیدم خیلی ساده لباس پوشیده من پیشش انگار خانم مدیر بودم! گفتم من از سر کار اومدم لباس کاره دیگه..واس همین زود رسیدم! گفت اشکالی نداره خیلیم خوبه..بعد رفتیم یه جایی نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن..و من تقریبا تمام زندگیمو تا جایی که میشد براش تعریف کردم حتی اینکه دو ساعت پیش تحت تاثیر حرفای همخونم بهش دروغ گفتم!

فک کنم دیگه سردرد گرفته بود! بعد درحالی که قرار بود مشتاق نشون ندم خودمو، بهش گفتم تو اون خیابون بغلی یه بار خیلی خوب هست بیا بریم اونجا آبجو بخوریم اونم گفت باشه! دو ساعتی اونجا بودیم و فقط ما اونجا بودیم چون هنوز شب نشده بود!و بعد بهم گفت گشنته بریم شام بخوریم باز گفتم باشه! ساعت نه شب بود که همخونه‌م زنگ زد داد زد سرم که پنج ساعته سر قراری؟؟ گمشو بیا خونه! منم خدافظی کردم اومدم خونه!

وقتی واس همخونه‌م تعریف کردم یه نگا بهم انداخت و گفت حیف اونهمه کلاسای آموزشی که واس تو جوگیر گذاشتم! کدوم دختر بی‌حیایی تو قرار اول میره آبجو بخوره اونم با پیشنهاد خودش!! عمرا اگه دیگه سراغتو بگیره شبیه این دخترای سبک نشون دادی خودتو که با همه میرن بیرون و آویزون میشن..امیدوارم اقلا نگفته باشی فردا تولدته!! گفتم “نه نگفتم ☹️”
بعدش میدونین چی شد؟ الان سه ساله باهمیم…چون خود خود بودم اونم خود خودش بود…هیچکدوم سعی نکردیم نقش بازی کنیم و سیاست به خرج بدیم یا چیزی رو جور دیگه نشون بدیم…من خودمو با تمام ایرادام همون اول نشون دادم! ولی اون از ایرادای منم خوشش اومد 🤗
پ.ن: اون چنروزی که بهم مسیج نداده بود داشت سعی میکرد از روی پست‌های اینستام یکم منو بشناسه و وقتی همو دیدیم خیلی چیزا ازم میدونست! تا اونم موقع هیچکس سعی نکرده بود منو واقعا بشناسه و اینم برای من خیلی جذاب بود❤

Advertisements

2 thoughts on “آشنایی من و آقای الف!

  1. چقدرررر باحاللللل ایشالا که همیشه کنار هم باشین😘😘😘
    چقدر دلم میخاد بدونم الان کجایی چیکارا میکنی اوضاع و احوالت چطوره🤔🤔💜💜💜💜

    Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s