سری‌پست‌های فردا/منهتن (صرفا خیال‌پردازی)

مقدمه: هدفم از نوشتن این سری جدید پست‌ها نشون دادن دو چیزه..اول اینکه رویاهای شما قسمتی از زندگی شمان..هرچقدر واضح‌تر و پربارتر بتونین رویاپردازی کنین اون قسمت رو به تجربه‌های واقعی زندگیتون میتونین بیشتر ربط بدین! منظورم اینه که تو دنیای واقعی (اگه واقعیه این باشه) شاید خیلی محدود باشیم ولی توی ذهنمون آزادیم تا کسی باشیم که میخوایم جایی زندگی کنیم که میخوایم و جوری که میخوایم!‌

هدف دومم اینه که هر بار یک روز از زندگی روتین تو یکی از نقاط دنیارو نشون بدم (بر اساس خونده‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها) تا بدونیم که الزاما همه نمیتونن همه جا خوشحال باشن و شاید زندگی‌هایی که از دور میبینیم هم دقیقا مثل زندگیای ما پر از دغدغه باشن..دوست ندارم رمان بنویسم و شخصیت‌پردازی کنم در حدش هم نیستم! فقط خودمو میذارم جای یه نفر تو فلان جا و بعد فکر میکنم اگه من بودم چه احساسی داشتم!

بعد از ماجرای گولدکست تصمیم گرفتم هیچوقت تنهایی تو خونه بزرگ زندگی نکنم..برای همینم امروز تو یه آپارتمان هفتاد متری تو منهتن بیدار شدم..خیلی عجله داشتم و هوا هنوز کامل روشن نشده بود..

من مدیر مارکتینگ یه شرکت تولید کننده مصالح معماری بازیافتی هستم و درحال حاضر دارم‌رو پروژه شهرک‌های زیرو گاربج کار میکنم و یه جلسه مهم دارم با مسئولین تصمیم‌گیرنده در زمینه بودجه..

من خیلی راحت آدمارو قانع میکنم! برعکس ایران که همیشه مضنون درجه یک خلاف از دید حراست و گشت بودم اینجا چهره من همیشه بعنوان یه شخص قابل اعتماد و مسئولیت‌پذیر، باعث شده تو کارم خیلی موفق باشم! چون درواقع نود درصد کارم همینه! قانع کردن بقیه! ازینکه خودم قدرت تصمیم‌گیری تو کارم ندارم ناراحتم ولی از کاری هم که میکنم خیلی لذت میبرم!

بازم گواهینامه ندارم و هنوز امیدوارم همین چندسال آینده خودروهای بدون سرنشین دربیان و من به هرکی گواهینامه داشته بخندم بگم ده پونزده سال مقاومت کردم ولی دیدین بالاخره لازمم نشد؟ فعلا با مترو میرم و میام…راستش متروی اینجا از متروی استانبول آزار‌دهنده‌تره برای همینم تو شرکت یه کمد لباس تو اتاقم دارم که مجبور نشم با کفش پاشنه‌بلند و کت و شلوار نیم ساعت تو مترو سر پا بمونم! تنها چیزی که هر صبح منو راضی میکنه به بیدار شدن همینه که لازم نیست حاضر شم!

بر خلاف بقیه مردم من شبا دوش میگیرم تا شب راحت بخوابم…شب برام همیشه مهمتر از روز بوده! هنوز دلیلشو کشف نکردم…فکر میکردم با تغییر نیمکره و اختلاف زمانی دوازده ساعتی اتوماتیک‌وار تبدیل بشم به مورنینگ پرسن ولی خب نشد! هنوزم هر صبح خودمو با فحش بیدار میکنم…ساعت حدودای ده یواش یواش خلقم باز میشه و چشمام شروع میکنن به رنگی دیدن!
فک میکنم امروز باید در مورد راه انداختن کار خودم هم فکر کنم!

الان که دارم رویاپردازی میکنم میتونم بدون اهمیت به اجاره‌های بالای منهتن تو طبقه چهل‌و‌دوی یه آسمون خراش زندگی کنم که پنجره‌هاش از سقف تا کفه ولی تو واقعیت نمیتونم اینکارو بکنم! ولی تخت ندارم..فقط یه تشک که انداختمش درست لب پنجره و دمر روش دراز میکشم و پایین و نگاه میکنم و احساس میکنم به این شهر سلطه دارم! البته به همین قسمتی که دیده میشه! یه عذاب وجدان پنهونی بخاطر تناقض کانسپت کار و زندگیم هم دارم احتمالا ولی تا وقتی ماشین ندارم نزدیکی به محل کار برام اولویت داره و نمیتونم برم تو خونه‌ای زندگی کنم که از مصالحی ساخته شده که میفروشم!

اینجا مردم از وام بانکی میترسن! من اون اوایل که تمام عقده‌های سختی و امکان‌ناپذیری وام گرفتن تو ایران و وام ندادن به خارجی‌ها تو ترکیه داشت آزارم میداد تصمیم داشتم بلافاصله یه وام بیست‌و‌پنج ساله بگیرم و یه آپارتمان تو مرکز شهر بخرم..اقساط ماهانه تقریبا با اجاره همین یونیت تک‌خوابه تو برج یکی بود ولی همه بهم گفتن دست نگه‌دار! گفتن چرا داری دستی دستی خودتو میندازی تو چنگ دولت که تا بیست‌و‌پنج سال مجبور باشی بهش مقروض باشی و براش کار کنی؟ دیدم راست میگن! چقدر ترسناک…تا اواخر میانسالی باید فقط کار میکردم و ازونجایی که نرخ تورم اینجا خیلی پایینه این اقساط ماهانه تا بیست‌و‌پنج سال قراره همینقدر باارزش و زیاد باشه و من همینقدر باید براش کار کنم!

روزی ده یازده ساعت..بعدش شب تو خونه بازم کار! هیچوقت نمیتونم از جوونیم استفاده کنم! خیلی وحشتناکه که این سیستم سرمایه‌داری منو اینجوری کشیده تو خودش و من اسیر شدم و دیگه نمیتونم برا خودم تصمیم بگیرم! تلفنم همیشه زنگ میخوره و حتی وقتی با دوستام رفتم بیرون هم دارم تو اینترنت دنبال شرکتای عمرانی جدید میگردم که بهشون ایمیل بزنم! این دنیای عجیب داره مثل گرداب منو میکشه تو خودش! من تبدیل شدم به یکی ازین آدمای کت‌و‌شلواری که شب و روز بی احساس درحال دوئیدن ازین میتینگ به اون جلسه ازون قرار کاری به اون آفیس هستن و وقت ندارن سرشونو بلند کنن و به آسمونم یه نگاهی بندازن! انقدر مشغول بودم که ازون پنجره بزرگ هیچوقت به بالا نگاه نکردم تنها طبیعتی که تو این یک روز یا شایدم چندسال دیدم سنترال پارک بوده که اونم ساخته دسته!..این چندوقت هیچوقت منتظر آفتاب نشدم و همیشه قبلش از خونه درومدم و تو خیابونای محصور و تاریک منهتن یا زیر زمین تو مترو بودم و شب برگشتم خونه! انگار یکی میگفت تو بودی میگفتی من نایت پرسنم؟ بیا اینم نایت! کاری میکنم دیگه هیچوقت روی خورشیدم نبینی و روزا انقدر درگیر باشی که نتونی یک‌بار هم بشینی و با آرامش به شهر نه، به دریا نگاه کنی!
خیلی وحشت زدم! نمیدونم چندسالم اینجوری گذشته ولی دیگه نمیخوام ادامه بدم! اصلا منکه همیشه از شهرای شلوغ و کار زیاد متنفر بودم طمع چی بود که باعث شد ازینجا سر دربیارم؟

فکر میکنم وقتشه بیدار شم!

2 thoughts on “سری‌پست‌های فردا/منهتن (صرفا خیال‌پردازی)

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s