ماجرای سفر کاری به آذربایجان

از شب قبل رفتن یه حسی داشتم که میگفت نرو! چند هفته بود که زیر زیرکی داشتم رئیسمونو متقاعد میکردم که منم باهاشون برم نمایشگاه رییل‌استیت تو آذربایجان که شرکتمون غرفه اجاره کرده بود..گفته بودم من زبون مادریم آذربایجانیه و شما اصلا نمیفهمین اونا چی میگن من باید باشم! درصورتی که خودمم نمیفهمیدم چی میگن چون اصطلاحات مربوط به خونه و خرید و سند و فلان انقدری متفاوت و جدید بود که مجبور بودم با فلش‌کارت حفظ کنم!

تعریف باکو رو خیلی شنیده بودم و از طرفی خیلی وقت بود که دلم میخواست چنروزی از استانبول دور شم..ولی نمیدونم چرا شب آخر کلا حس بدی داشتم! با اینحال کاری ازم برنمیومد باید میرفتم!

از ساعت چهار صبح دیگه خوابم نبرد همش به این فکر میکردم که اگه الان نرم و چهار روز استانبول باشم چقدر میتونم کارای عقب‌افتادم رو حل کنم..ساعت شش که شد دیگه پاشدم..همکارم قرار بود با تاکسی بیاد دنبالم تا بریم فرودگاه..پروزامون ساعت نه‌و‌نیم بود و ما محض احتیاط ساعت شش‌و‌نیم راه افتادیم.

دو تا چمدون بیست‌و‌پنج کیلویی یه چمدون ده کیلویی پر از بروشور و کارت ویزیت و پرچم و کاتالوگ و شش کیلو هم پوستر به طول یک‌و‌نیم متر داشتیم و البته کت‌و‌شلوار و لباسای رسمی خودمون!

ساعت هفت‌و‌نیم شد و ما هنوز چندایستگاه دور شده بودیم ترافیک به حدی بود که اصلا نمیشد تکون خورد! همکارم که اصولا عادت به متروبوس سوار شدن نداشت گفت بیا با متروبوس بریم و از ینی‌بوسنا دوباره سوار تاکسی شیم چون اینجوری امکان نداره برسیم!
گفتم صبح زود نمیشه سوار متروبوس شدااا ترافیک آدم بیشتر از ترافیک ماشیناس و با اینهمه چمدون امکان نداره بهمون راه بدن! گفت نه بابا بیا!
خلاصه من با دوتا چمدون و اونم یه چمدون و قوطی پوسترا پیاده شدیم تا بدوبدو خودمونو برسونیم به متروبوس!

دوبار داشتم از روی پله برقی میفتادم بخاطر چمدونا! رسیدیم جلوی ایستگاه و تازه همکارم فهمید که من راس میگفتم!
شاید نزدیک چهل دیقه طول کشید تا موفق شدیم سوار متروبوس بشیم انقدر شلوغ بود که من کلا لابلای چمدونا گیر کرده بودم و اصلا پام به زمین نمیرسید!
جالب اینجا بود که متروبوس هم تو ترافیک گیر کرده بود و اصلا جلو نمیرفت!

ما خیلی ترسیده بودیم که دیر کنیم. سعی کردیم اینترنتی چک‌این کنیم ولی چون کمتر از نود دیقه مونده بود به پرواز سیستم قبول نمیکرد! تو اون شلوغی و سروصدا با اونهمه وسایل همکارم زنگ زد به ایرلاین تا تلفنی چک‌این کنه حالا یک ساعت اسمامونو اسپل میکرد اسم منم که دو ردیف الفباس ماشالاه!! که البته تلفنی هم نشد!

ساعت هشت‌و‌چهل! ما قلبمون تو دهنمون بود چون جایی که قرار بود سوار تاکسی شیم ترافیک بقدری گره خورده بود که حتی پیاده هم نمیشد از لای ماشینا رد شد. این شد که گفتیم یه ایستگاه بعد پیاده‌شیم و با مترو بریم!

اینکه چنتا آدم له شدن و چنتا فحش شنیدیم تا بتونیم چمدونارو از لابلای جمعیت رد کنیم و پیاده شیم به کنار! ایستگاه مترو و متروبوس شیرین‌اولر رو دیدین؟ از متروبوس که پیاده میشین یه رانت بلند تا بالا داره و کلی پیاده‌روی تو جمعیت برای رفتن به ایستگاه متروش! همکارم چمدون خودش و قوطی رو برداشت و دویید! من زورم نمیرسید به چمدونا با اونحال به سختی سعی میکردم اون سربالایی رو بدوئم! یکی دلش برام سوخت و یکی از چمدونارو گرفت ازم ولی با آرامش تمام راه میرفت! خلاصه با چند دیقه تاخیر رسیدم پیش همکارم و با هر مصیبتی بود رفتیم تو پِرون! دو دیقه بعد فهمیدیم سمت اشتباه ایستادیم! دوباره بدو بدو کشون کشون دوییدیم تا بریم اونیکی سمت! من دیگه نفسم رسما درنمیومد و هی سرفه میکردم! ساعت نه بود و متروی بعدی ده مین دیگه قرار بود بیاد و همینجوری جمعیت داشت بیشتر میشد!

دیگه مطمئن شده‌بودیم که امکان نداره برسیم و راضی به سرنوشت درمورد اینکه وقتی ازینجا اخراج شدیم قراره کجا کار کنیم بحث میکردیم! مترو اومد و ما بالاخره ساعت نه‌و‌بیست و پنج رسیدیم جلوی فرودگاه! صفی که برای ورود به فرودگاه بود از صف متروبوسم طولانی‌تر بود!
دیدین بعد از گند زدن یه آرامش خاصی بهتون دست میده؟ ماهم اونجوری شدیم! همکارم زنگ زد به رئیسمون و با صدای لرزون و بعدش با حمله به ترافیک استانبول و چنتا فحش به متروبوس و شهرداری و متروبوس سوارا داستانو برای رئیسمون جوری تعریف کرد که یعنی ما قربانی این شهر بزرگ بودیم و درواقع اشتباه خودمون نبود که از تاکسی پیاده شدیم! عجیب بود که رئیسمون اصلا عصبانی نشد شایدم هنوز خواب بود!! گفت برین ببینین بلیط بعدی واس کیه و قیمتش چنده بعدش به من خبر بدین..اگه فک میکنین این آخر ماجراس سخت در اشتباهین!

وقتی رفتیم بلیط بگیریم فهمیدیم چون رفت و برگشت گرفتیم پروزا برگشتمونم سوخته ولی اینو تا یک روز قبل از برگشت به رئیسمون نگفتیم! منتظر بودیم یه خونه بفروشیم بعد بهش بگیم که اونم نتونستیم 🤦🏻‍♀️ من فقط تونستم گول یه زن کلاهبردار رو بخورم که به وعده خرید آپارتمان بزور از رئیسمون هتل و بلیط مجانی گرفت و اومد و نخریده رفت و دست منو گذاشت تو پوست گردو!🤦🏻‍♀️

پرواز بعدی ساعت یک‌و‌ربع ظهر بود و کلی وقت داشتیم ظاهرا!
کانترمون هنوز باز نشده بود واس همین رفتیم یه چایی بخوریم
همینکه کانتر باز شد دوییدیم جا بگیریم که سریعا از شر چمدونا خلاص شیم ولی باز یه صف طولانی منتظرمون بود! بعد نیم ساعت نوبتمون شد و اومدن که پاسپورتارو چک کنن..من چون ایرانی بودم ازم ویزامو خواستن که البته ویزای آذربایجان یه برگه فرمالیته‌س که یک روزه میاد و کارت اقامتمو..بعد یه پچ‌پچی کردن که من فهمیدم ای واااای من هنوز اقامتمو تمدید نکردم! بهشون برگه راندوو رو نشون دادم که قراره دو هفته بعد برم اداره مهاجرت و تمدیدش کنم ولی گفتن این مهم نیس چون تو دوماه از اقامت قانونیت گذشته و داری از کشور خارج میشی باید جریمشو بدی!
منو فرستادن که برم جریمه بدم نزدیک سیصد لیر جریمه شدم و باید پرداختش میکردم بعد با فیش برمیگشتم تا بلیطمو مهر بزنه! رفتم که پرداخت کنم گفت باید نقدی بدی حالا بدو طبقه پایین که از ای‌تی‌ام پول بکشی! سه نفر جلوم بودن که فک میکنم همشون یا بار اول بود داشتن پول میکشیدن یا داشتن ازونجا سیستم خاصی رو هک میکردن که من نیم ساعتم اونجا منتظر شدم! خلاصه…بلیطمو مهر زدم و دوییدم دم کانتر دیدم همه رفتن فقط همکارم اونجاس! رفتیم چک‌این کنیم اینبار بارمون بیشتر از حدمجاز بود و الانم همکارم باید میرفت تا جریمه اونو بده! باز نزدیک سیصد لیرم اون پیاده شد! خلاصه من کلا امیدمو از دست داده بودم! بارارو تحویل دادیم که بریم پاسپورت چک! همکارم جلوتر رفت و اینبارم منو راه ندادن و گفتن چون بلیطت مهر خورده باید بری از گیشه پونزده اون‌طرف فرودگاه رد شی! حالا همکارمم رد شده اونور منتظر منه من دارم اینور میدوئم!

بعد کلی بدوبدو و تیک‌آف کشیدن از لابلای مردم بالاخره رسیدم و رد شدم! باورم نمیشد بالاخره از گیشه لعنتی رد شدم! همکاره رو پیدا کردم و چمدون دستیمونو داد به من تا بره یکی از دوستاشو که تو فری‌شاپ کار میکرد ببینه..منم نشستم یه‌جا واس خودم استوری گذاشتم! انقدر دیر کرد که من فقط شنیدم یکی داره اسم منو غلط غولط و به سختی پیج میکنه! فک کردم اشتباه شنیدم‌…چند دیقه بعد دوباره اسم خودمو همکارمو شنیدم که دیس ایز د لست کال فور فلان فلایت! دیگه نفهمیدم چجوری از توی دستشویی پیداش کردمو دوییدیم سمت گِیت! فقط ما دوتا مونده بودیم نزدیک بود این پروازو هم از دست بدیم!

کل سه روز سر پا بودم و سعی میکردم جور ناشی‌گری هاستس‌هایی که استخدام کرده بودیم تا غرفه‌مون جلب توجه کنه (چه سیستم گندی) رو تنهایی به دوش بکشم! من چون جدیدترین عضو بودم و قبلانم کلی قومپوز در کرده بودم که آذربایجانی بلدم کارم این بود که تمام آدمایی رو که از جلوی غرفه رد میشن تو تور بندازم و باهاشون گرم بگیرم و خیلی سوسکی شماره و ایمیلشونو توی فرم بنویسم تا بعدا براشون قیمت بفرستیم! اون وسطا یکی از معاونا یا وزیرا یا نمیدونم کی رئیس‌جمهورشون اومد که با قیافش با محمدرضا شاه مو نمیزد! اصلا انگار ورژن سه بعدی تمام عکسایی بود که ازش دیده بودم! حیف که خجالت کشیدم باهاش عکس بگیرم خیلی برام اتفاق جالبی بود!!

هر روز ده ساعت تو نمایشگاه سر پا بودم و بعدشم منو همکارم جدا از رئیسامون که کلا سفر فرست‌کلس داشتن با پرواز بیزنس و هتل پنج‌ستاره و ما مورچگانی بودیم که افتخار نمیدادن جز سلام صبح و خدافظ عصر مکالمه دیگه‌ای باهامون داشته باشن ولی با دخترای مدلی که هاستس‌هامون بودن حسابی صمیمی بودن و باهم شام اینا میرفتن بیرون، ما هم با لیدری که کل چندروز پیشمون بود میرفتیم تا فقیرانه شهرو بگردیم و از قیمتها تعجب کنیم و یخ بزنیم و بدون اینکه چیزی بخریم برگردیم هتل!

روز برگشت ما زودتر از رییسامون رسیدیم فرودگاه با اینحال هروقت تو فرودگاه روبرو شدیم هی میگفتن توروخدا پروازو از دست ندینا!! یا مثلا وقتی توی فری‌شاپ میچرخیدیم یهو رییسه میومد بدوبدو میگفت وای عرق سرد از پیشونیم اومد فک کردم گم شدین پروازو از دست میدین! دیگه انقدر سربه‌سرمون گذاشتن که کلا میترسیدم از جلوی گیت تکون بخوریم..همکارم گفت بریم من یه تست بگیرم زود برگردیم همینکه خواست سفارش بده یه نفر اسمشو پیج کرد ما رنگمون پرید که باز پرواز داره میپره! بدوبدو رفتیم دم گیت دیدیم یکی که اسم و فامیلیش فقط با سه حرف اختلاف با اسم همکارم یکیه، پیجش کردن!! داریم همچین تصادفی؟؟ من از خنده دل‌درد گرفته بودم همکارمم رنگش پریده بود و داشت فحش میداد! نهایتا سوار شدیم و پروازو از دست ندادیم!
حالا..
این حالت هست که تو شهر مقصد به قدری طوفان شدید میاد که هواپیما نمیتونه فرود بیاد و انقدر تو هوا چرخ میزنه تا بالاخره همه از سرگیجه حالت تهوع بگیرن و بعدشم از روی اجبار از بالای ساختمونا و درخلاف جهتش فرود میاد..بعد این بهش میگیم “میکی افکت” چون بی چون‌و‌چرا تو تمام پروازایی که من باشم هواپیما این‌شکلی فرود میاد! البته دروغ نگم منظره انقدر قشنگ بود که من بدمم نمیومد ولی همکارم که از هواپیما و ارتفاع وحشت داشت کلا میخکوب شده بود سرجاش و هی میگفت من دیگه نمیرم هیچ نمایشگاهی!
بهرحال فرود اومدیم..شب ساعت دو رسیدم خونه و صبح ساعت هفت بیدار شدم برای حل کردن هزارتا کار! روز بعدشم بدون استراحت باز رفتم سر کار..همکارم بهم گفت سفرای تو همیشه انقدر اکشنه؟ من دیگه با تو هیچجا نمیرم!! گفتم کجاشو دیدی! من کل زندگیم همین‌شکلیه!

Advertisements

4 thoughts on “ماجرای سفر کاری به آذربایجان

  1. سفرای منم دقیقا همینقدر اکشنه 😂😂😂😂 یعنی بعضی وقتا با یه نگاه سرشار از تاسف به آسمون نگاه میکنم و میگم خدایا اینم شد زندگی؟؟؟😅

    Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s