تمام تجربیات زندگی دانشجویی (قسمت اول)

تو پست‌های قبلی کامل نوشته بودم که چطور تصمیم بگیریم که مهاجرت کنیم یا نه؟ چطور بفهمیم بهترین روش مهاجرت برای ما چیه؟ چطور پذیرش تحصیلی بگیریم چه مدارکی لازم داریم بورس چیه و چطور میتونیم بورس بگیریم؟ اقامت دانشجویی چیه و چطور گرفته میشه؟

الان میخوام براتون بگم که اگه علیرغم تمام چیزهایی که گفتم و شرایطی که نوشتم و چک‌لیستی که آماده کردم، اپلای کردین به دانشگاه‌ها و پذیرش گرفتین و بعدشم اقامت دانشجویی گرفتین، بعدش کلا چه مشکلاتی ممکنه جلوتون سبز بشه و شرایط زندگیتون چطور باشه و کلا تجربه‌های شخصیم درمورد زندگی دانشجویی (بطور اختصاصی در ترکیه) رو براتون مینویسم و دوباره از آرشیو اینستاست البته!

قبلش آخرین وصیت من رو بخونین بعد 😁

سخن آخر در اول!

حتما شنیدین که میگن هرچی بیشتر بخونیم حس میکنیم هیچی نمیدونیم! راس میگن! لازم نیست علامه دهر باشین تا به این نتیجه برسین! به خودتون نگا کنین!
تو سال دوم دبیرستان انتخاب رشته میکنیم و آموزشمون کمی تخصصی‌تر میشه..بعدش مثلا با دیپلم ریاضی میتونیم تو دانشگاه هزارتا رشته انتخاب کنیم..چون “می‌تونیم” ولی یه رشته رو انتخاب میکنیم و دوباره آموزشمون تخصصی‌تر میشه..الان دیگه بقیه رشته هارو “نمیتونیم”!
بعدش ارشد..همون رشته دانشگاهیتونو یکم دیگه محدودتر میکنه و انتخاب گرایش میکنین! الان دیگه اونیکی گرایش رو “نمیتونین”! و حالا اگه دکترا بخونین هم که کلا تمرکز میکنین روی یک موضوع! نه حتی یک شاخه! الان دیگه هیچی نمیتونین!😀 واس همین حس میکنین فقط و فقط میتونین درمورد تخصصتون حرف بزنین! ولی شما همون آدمی هستین که ده دوازده سال پیش هزارتا کار میتونستین بکنین!
یعنی اگه همونموقع بجای درس خوندن میرفتین کار میکردین الان حتما مدیری چیزی بودین با ده سال سابقه ولی الان فقط یه مدرک انگورشناسی با تاکید بر انگورهای قرمز دارین و فک میکنین جز انتقال اطلاعاتتون هیچ کار دیگه‌ای نمیتونین بکنین! چون خودتون متخصصین فک میکنین تماااام کاراهم درهمین حد تخصص میخواد!
نتیجه اخلاقی: #ماراتون_تحصیلی_را_ترک_کنین !
نتیجه اخلاقی: برین دنبال کار بگردین ببینین چی دوس دارین!
نتیجه اخلاقی: حالا اگه خیلی عشق تحصیلین بعدا تو زمینه‌ای که چنسال کار کردین میرین دانشگاه درسشم میخونین!
نتیجه اخلاقی: اگه فک میکنین با مدارک بالاتر فرصتای شغلی بالاتر براتون فرهم میشه سخت در اشتباهین!
نتیجه اخلاقی: رشته‌هایی که با ایمنی و سلامتی سروکار دارن شوخی بردار نیستنا با دیپلم نمیشه مهندس عمران یا دکتر شد!

شوک‌های اولیه

.
آخرینباری که ارومیه بودم تاکسی دربست داخل شهر سه هزارتومن و بیرون شهر چهارهزار تومن بود! مغزم روی کرایه تاکسیای ترکیه کلا ارور میداد! وقتی دروباز میکنی اتوماتیک حدودای چهارلیر میندازه و با تعرفه‌ی جدیدشونم که دروباز کنی و ببندی تاکسی متر پنج لیر هم که باشه باید ده لیر بدی! خب در بدو ورود این رقما برام غیر قابل تصور بود…بار اولی که برای مسافرت خانوادگی اومده بودیم استانبول و از فرودگاه تا هتل با تاکسی اومدیم و هفتاد لیر کرایه دادیم من آنچنان شوکی بهم وارد شده بود که از ترس تا مدتها از دورم به تاکسیا نگاه نمیکردم!

یه‌بار نوشته بودم..تو بدو ورود پول خرج کردن خیلی ترسناکه! همه چیزو سریعا به تومن تبدیل میکردم…با خودم میگفتم دوهزار تومن برا آب معدنی کوچولو؟! یکونیم میلیون اجاره!؟ یه پرس غذا بیست هزار تومن!؟!؟ یک دونه نون دوهزارتومن؟!؟! پول گاز پونصدهزار!؟!؟ یک مسیر مترو سه‌هزار تومن!؟؟ وحشتناکه وحشتنااااک!

این بود که مهمترین اکتیویتی ماه‌های اول ورودم به ترکیه پیدا کردن راه‌های زندگی به سبک ارومیه تو استانبول بود! سوپرمارکتای ارزون بازارای میوه سبزی محلی اتوبوسای رینگ رایگان شهرداری پیدا کردن دکه نون فروشی به نرخ دولتی و…

کارت متروی دانشجویی داشتم که اول ماه ماهانه شارژش میکردم اونموقع‌ها هفتاد لیر بود و دویست تا مسیر میداد بهم..اینجوری با خیال راحت سوار مترو و اتوبوس میشدم و هرچقدرم تو سطح شهر چرخ میزدم باز آخر ماه بیست سی تا مسیر اضافه میاوردم…حتی اگه عجله داشته باشم یا از سرما یخ بزنم هم حاضر نبودم دو و نیم لیر بدم و سوار دولموش بشم یا بدتر…شیش هفت لیر بدم به تاکسی!

فک کنم تا یکونیم سال اصلا سوار تاکسی نشدم! همش با خودم میگفتم پول دو سه وعده غذای دانشگاهو بدم به تاکسی؟؟ ده دیقه دیگه صبر کنم اتوبوس میاد بالاخره! بعد اون ده دیقه میشد نیم ساعت…چهل دیقه…یک ساعت…همه یواش یواش میرفتن…خیلیارو میومدن دنبالشون و اینکه من هیچکسیو نداشتم که بتونه بیاد دنبالم برام خیلی دردناک بود مخصوصا وقتی یادم میفتاد تو ارومیه هرجای شهر که بودم کافی بود زنگ بزنم به بابام و بگم بابا بیا دنبالم! تو پنج دیقه خودشو میرسوند! بعدش لجم میگرفت میگفتم حالا که یک ساعت منتظر موندم دیگه باید وایستم تا بالاخره یه اتوبوس بیاد که توش جا شم! بعد اشکامو پاک میکردم!

یاد اونروزا که میفتم دلم برا حماقت خودم میسوزه! همیشه یه تمایل عجیبی داشتم که به خوم سختی بدم درصورتی که اصلا لزومی نداشته! الان یادگرفتم دیگه هزینه زندگی رو نباید از رو نرخ ارز حساب کرد! اینجا ده لیر حکم هزارتومن خودمونو داره! یعنی ارزشش همونقدره! ولی دویست‌‌هزار لیر مثل بیست میلیون نیست! مثل همون دویست میلیونه! میدونم نه با حساب‌کتاب ریاضی جوره نه با نرخ ارز ولی خب…اینارو کم‌کم یاد میگیریم! وقتی یادگرفتیم دیگه از زندگی کردن نمیترسیم…دیگه به‌خودمون عذاب نمیدیم..این نقطه، اولین نقطه آداپته شدن با کشور جدیده! نزدیک پنج ساله اینجام و دو سالی طول کشید تا بهش عادت کنم..ازینکه بعد از مهاجرت بعدی هم قراره همین‌چیزارو تجربه کنم یا زود یادبگیرمش خیلی نگرانم! امیدوارم تو مدتی که اینجام بتونم خودمو حسابی آماده کنم😣 اصلا انرژی دوباره‌کاری ندارم!

بعد از قبولی در دانشگاه چه اتفاقی میفته؟

.
چندماه اولی که اینجا بودم دچار بحران زبانی شده بودم! تو دانشگاه با اساتید انگلیسی با همکلاسیام ترکی با دوستای خودم چنتاشون ترکی آذری و چنتاشون فارسی حرف میزدم…بعد یه مدت شروع کردم به قاطی کردن زبونا حتی بعضی وقتا یکی که باهام حرف میزد چندثانیه طول میکشید یادم بیاد به کدوم زبون باید جواب بدم!

فک میکردم خوب میشم! خوب هم شدم البته کم کم عادت کردم ولی این فراموشکاری سرایت کرد به بقیه چیزا…
حجم اطلاعات ورودی به ذهنم انقدر زیاد بود که ناخوداگاه اطلاعات قبلیم داشت پاک میشد! از کلمه‌های تخصصی رشته‌م شروع شد..فارسیشونو کم کم یادم نمیومد! یا بعضی وقتا بجای کلمه انگیسی سر کلاس فارسیشو میگفتم! بعد یه مدت هرچی فک میکردم یادم نمیومد تو ایران اتوبوسا شماره داشتن یا اسم مسیرارو نوشته بود؟ کارتو اول میزدیم یا آخر؟ فیش بانکی رو چجوری پر میکردیم؟ نوبت میگرفتیم یا صف وایمیستادیم؟
اون کسی که الان اینجا بهش میگیم کوردیناتور تو ایران مدیر گروه بود یا مدیر آموزشی؟ کم کم داشت یادم میرفت!

بهترین چیزی که فراموش کردم ترس از تنهایی تو شب بود! تو ایران که بودم همینکه هوا تاریک میشد یه استرس و دستپاچگی میگرفتم که دلم میخواست سریعا برم خونه! یا وقتی با یه گروه پسر مواجه میشدم باید سریعا مسیرمو عوض میکردم چون میدونستم حتما قراره مزاحمم بشن ولی اینجا یهو دیدم که نه از ترس خبری هست نه از فرار! حتی یبار که چهار نصف شب از فرودگاه اومدم خونه یک نفر هم نگا نکرد و یه ماشین هم بوغ نزد!

چیزای دیگه رو هم فراموش کردم کم کم…اینکه چقدر اونجا سختی میکشیدم و هربار بیرون میرفتم چقدر استرس گشت میکشیدم و اینکه چقدر با حراست دعوام میشد و تو کلاسا موقع حرف زدن چقد صدام میلرزید که مبادا این حرف برام دردسر بشه!
ولی بالاخره باید از یه چیزی ناراضی بود!

این بود که شروع کردم به دیدن مشکلات اینجا…اخبارشو که میدیدم حرص میخوردم ازینکه باز باید با کلی مشکلات سروکله بزنم و کلی موضوع برای نگرانی داشته باشم…اینبار ازینکه استادم بخاطر حجابم بهم گفته علف هرز و از کلاس بیرونم انداخته عصبانی نبودم.ازینکه استادم فک میکنه چون از کشور محدودی اومدم حتما هیچی حالیم نیست عصبانی بودم! یا من که قبلا ساعتها یا حتی روزها باید تو دانشگاه دنبال این و اون میدوییدم برای یه امضا گرفتن الان ازینکه مجبور میشدم برای یه امضا ازین کامپوس برم اونیکی کامپوس ناراحت بودم..

از نظر آکادمیک چی؟

.
یکی از رایج‌ترین روشهای مهاجرت ادامه تحصیله..چون هم مطمئنه هم ریسک کمتری داره و تقریبا برای همه یه جایی یه دانشگاه معقول هست!
تا الان پست‌های زیادی درمورد دانشگاه و اپلای و پروسه اکسپت و اینچیزا نوشتم..من خودم فقط واس دانشگاهای ترکیه اپلای کردم بخاطر همین اطلاعاتم دراین زمینه همونقدری بود که تو پستام نوشتم!
ولی یه مساله مهم دیگه هم هست!
گیریم که رفتیم..
موضوع اصلی اینه که بعدش چی میشه!؟
سیستم آموزشی هر دانشگاه ممکنه فرق کنه و ممکنه خیلی با چیزی که ما بهش عادت داریم فرق داشته باشه!

تو دانشگاهای معتبر شما با معنی واقعی “دانشجو” بودن آشنا میشین! اساتید اصلا وظیفه آموزش دادن به شمارو ندارن! نمیان از روی اسلاید براتون روخوانی کنن..عمدتا فقط راهنماییتون میکنن که یه پروژه رو پیش ببرین..درواقع بیشتر درنقش داور ظاهر میشن! بعضیا سریعا علاقه یا استعداد شمارو میبینن و سعی میکنن راهنماییتون کنن بعضیا فقط دوس دارن اذیت کنن! اساتید عقده‌ای هما جا هست..

اینکه چیزی یادبگیرین یا نه کاملا به خودتون بستگی داره..
●درطول ترم دائما باید کنفرانس بدین اونم به یه زبون دیگه! و این باعث میشه حتی اگه به موضوع تسلط کامل هم داشته باشین، ناخوداگاه موقع ارائه تپق بزنین یا نتونین چیزی که تو ذهنتونه بیان کنین و اینطور به نظر بیاد که شما هیچی نمیدونین! این میتونه شدیدا باعث سرخوردگی بشه..

●داشتن دوستایی با فرهنگای مختلف خیلی خوبه ولی پیدا کردنش سخته! خیلی وقتا ممکنه برخورد بقیه به نظرتون عجیب یا حتی ناراحت‌کننده بیاد و نخواین اصلا با یکی هم‌صحبت بشین درصورتی که این رفتارا داخل فرهنگ اونا کاملا جاافتاده‌س

●شما یه خارجی هستین که هزارجور دغدغه بجز درس خوندن دارین که ممکنه بیشتر همکلاسیاتون نداشته باشن با اون حال نمیتونین از همچین بهونه‌ای برای کمکاری یا شرکت نکردن تو کارای گروهی استفاده کنین! مثلا من یه مدت شیفت شب کار میکردم و ساعت هشت صب کارم تموم میشد و ساعت نه سر کلاس بودم و با اینکه اساتید و هم‌گروهیام این موضوع رو میدونستن با اون حال کمی بیحالی یا خستگی یا نداشتن تمرکز تو کلاس بازخوردای خیلی بدی برام داشت! جز خودتون هیچکس دلش بحال شما نمیسوزه!

●یکی از اصلی‌ترین مشکلاتتون مخصوصا بزای رشته‌های مکان محور اینه که از پیش‌زمینه سیاسی تاریخی فرهنگی بودجه‌ای اجتماعی معماری حقوقی اون کشور و روش پیدا کردن منابع بیخبرین بنابراین از نظر تئوری هرچقدم خوب باشین، باز تو پروژه‌هاتون همیشه یجای کار میلنگه..یعنی رشته هایی که به نسبت کشوری که هستین کاملا متفاوتن

•برای اینکه بتونین واقعا یه دانشجوی خوب باشین باید بتونین تمام اطلاعاتی که یه دانشجوی لوکال تو چهارسال یاد گرفته تو یکی دو ماه یاد بگیرین

مساله امنیت

.
یه سوالی که خیلیا ازم میپرسن “تنهایی نمیترسی؟” واقعیت اینه که من تو جمع بیشتر میترسم! نه از تتهایی
قبل از اومدن به ترکیه ترسهای خیلییی زیادی داشتم چون نمیدونستم قراره با چی مواجه بشم!
سریالای تلوزیون کلا دو گروه بودن! دسته اول پولدارای متمدن و تحصیل کرده با فرهنگ اروپایی و دسته دوم قاتلا و سارقا و متجاوزا و فقر و فلاکت! 😂
با اینکه هر دو به شدت اغراق کردن ولی هر دو یجورایی انعکاس واقعیته موجودن!
درمورد استانبول بهیچ عنوان نمیشه یه قالب خاص فرهنگی تعریف کرد..درواقع میتونین خیلی راحت یا خیلی سخت زندگی کنین! تو این مورد داشتن پول نمیتونه امنیت شمارو تضمین کنه!

دقت تو انتخاب آدمایی که باهاشون معاشرت میکنین خیلی مهمه مثلا! مخصوصا اگه دختر هستین توصیه میکنم به صمیمیت و مهربونی مردهای اطراف اصلا خوشبین نباشین! ازونجایی که فرهنگ معاشرتی ما با اینا خیلی فرق میکنه، برخورد مودبانه شما رو ممکنه اشتباه برداشت کنن! چشم تو چشم شدن با مردها صمیمیت زیاد درصورتی که بلد نیستین رک تو صورت طرف بگین “برو گمشو” کلا توصیه نمیشه!

اگه یه دختر هستین و تنها زندگی میکننین و حوصله دردسر ندارین بهتره به همه بگین با خانوادتون زندگی میکنین..به صابخونه بگین خانوادتون تو یه شهر دیگه‌ن و سعی کنین دائما با چنتا دوست مورد اعتمادتون دیده بشین تا شمارو تنها فرض نکنن!

سعی کنین بیشتر با هم سن و سالای خودتون بپلکین به مردای میانسال و پیر و حتی دم مرگ هم به سادگی اعتماد نکنین 😁

و نکته خیلی مهم اینکه پسرای ترکیه‌ای به شدت جوگیر هستن..یعنی با یبار دیدن شما میتونن به شدت عاشق شما بشن و خیلی زود هم حرف ازدواج رو پیش میکشن! تمام دوستای من که دوس پسرای ترک داشتن ازدواج کردن! چون ازدواج کردن اینجا خیلی راحته..همونطور که طلاق گرفتن راحته…یعنی اگه دوس پسرتون ترک باشه و قصد ازدواج نداشته باشین کارتون یکم سخته!

سعی کنین مناطق مذهبی رو برای سکونت انتخاب نکنین! فرهنگ خاص محله و تعصب روی ناموس و این مسخره بازیا که تو این محیط ها حاکمه میتونه باعث دخالت همسایه تو زندگیتون بشه! جایی رو برای زندگی انتخاب کنین که کسی کاری با کسی نداره..

اضافه کنم که تا وقتی سرتون به کار خودتون باشه هیچکس و هیچ چیز نمیتونه برای شما مزاحمت ایجاد کنه! هیچ دلیل بالقوه‌ای برای ترسیدن وجود نداره..ولی اگه زمینه رو ناخواسته ایجاد کردین وقتشه که بترسین! 😉

آیا باید از قبل خیلی مستقل باشیم که بتونیم به مهاجرت تحصیلی فکر کنیم؟

.
دیدین بعضیا چطوری بار میان؟ دست به سیاه و سفید نمیزنن! تا سن بیست و خورده‌ای سالگی مامانشون باید دنبالشون بدوئه و ریخت و پاشاشونو جمع کنه و از کل آشپزخونه فقط کار کردن با یخچال رو بلدن! لامپ عوض کردن ساده رو هم بلد نیستن و نمیدونن یه قبض رو چطوری باید پرداخت کرد و اصلا از کجا! نمیدونن چی کجاس و تو خونه چی تموم شده و چیا دارن! کی باید آشغالا بره دم در لباسا کی باید پهن بشه لوله‌کش کی باید بیاد و اصلا لازمه بیاد یا نه؟ ازینا که بجز کارای شخصی و بعضا فقط خیلی شخصی خودشون هیچ دخالتی تو امور خونه ندارن و خونه رو مثل هتل میبینن!
خب من یکی ازینا بودم!😂

بگذریم! مامانم معتقد بود هروقت وقتش بیاد ما قراره اینچیزارو خودمون یاد بگیریم و تا اونموقع مهمترین چیز درسمون بود..با اینکه به هیچکدوم ازین مسائل فک نمیکردیم بازم یه درس خوندن ساده اونم از روی کتابای مشخص برامون سخت میومد! من همینکه اتاقمو تمیز نگه میداشتم به نظرم عند مشارکت تو امور خونه بود!

حالا تصور کنین همین موجود رو بردارین بندازینش وسط زندگی واقعی! نه تنها باید به این موضوعات فک کنه بلکه باید حلشونم بکنه کار هم بکنه درس هم بخونه و همزمان با کشور جدید آداپته بشه! مشخصا گند میزنه! همه چیو قاطی میکنه زیرش له میشه! البته من هیچوقت لوس یا سوسول نبودم فقط بی دست و پا بودم! همه چیو از صفر بهم یاد دادن و باور کنین اصلا آسون نبود! خیلی وقتا بخاطر بلد نبودن اینچیزا سرکوفت هم خوردم از طرف همخونه‌هام یا دوستام! البته اینم بگم همشون چندسال ازم بزرگتر بودن و تجربه تنها زندگی کردنو داشتن!

یادمه دو ماه کامل فقط شکلات صبحونه با نون میخوردم تا اینکه همخونم نگرانم شدو یادم داد چطوری میشه مرغ سرخ کرد! برای اولینبار مشکل ترکیدن لوله‌ها و آب بردن خونه رو خودمون حل کردیم و بدتر از همه سوسک‌هارو نه تنها خودمون باید میکشتیم بلکه خودمونم باید جمعشون میکردیم 😱

پروسه یاد گرفتن تنها زندگی کردن برای من دو سالی طول کشید! البته نه که الان خیلی حرفه‌ای باشم!
اگه تمام این تنها زندگی کردنو قبل از مهاجرت یاد بگیرین همه چیز براتون خیلی راحت‌تر میشه و مجبور نمیشین با اینهمه چیز جدید سروکله بزنین..و یادتون باشه چه دختر باشین چه پسر یاد گرفتن آشپزی و خانه‌داری و کارای تاسیساتی و تعمیراتی خونه یه “باید”ه!

زندگی با همخونه یا تنها؟

همخونه

همخونه نداشتنش یه درده داشتنش هزارو یک درد! درواقع زندگی با همخونه مثل زندگی زناشویی میمونه با این فرق که انگار طلاق گرفتین ولی هنوز مثل دوست میخواین باهم زندگی کنین!

اگه هیچ صمیمیتی باهم نداشته باشین باید تو تقسیم وظایف خیلییییی حساس باشین ولی یادتون باشه اینجوری زیاد دووم نمیارین..چون خونه مثل خوابگاه نیست و تمام مسئولیتهاش به عهده خودتونه…مسئولیت داشتن فداکاری هم میخواد و اگه با یکی صمیمی نباشین نمیتونین ازش بخواین براتون فداکاری کنه! مثلا اگه لوله آب ترکیده و روز ولنتاینه فقط یه فداکار بزرگ میتونه تنهایی راه بیفته تو کوچه خیابون دنبال تعمیرکار تا شما بتونین با عشقتون خوش بگذرونین!(بر اساس تجارب واقعی!)

اگه زیادی صمیمی باشین یادتون میره طلاق گرفتین و شروع میکنین به حسودی کردن همدیگه! ینی این انتظار بینتون پیش میاد که باید اولویت همخونتون شما باشین و اگه اون کاری رو بدون شما انجام داد یا با کس دیگه ای زیادی صمیمی شد این موضوع به شدت اعصابتونو میریزه بهم!

اگه همخونه دارین دائما باید از ساعت رفت و عامدتون گرفته تا مهموناتون برنامه هاتون خریداتون و کل زندگیتون باید باهاش هماهنگ باشه! فاجعه وقتی اوج میگیره که یکی کار کنه یکی نه! اینجوری اونی ک تو خونس فک میکنه مسئولیت بیشتری داره متحمل میشه و اونی که سر کاره فک میکنه داره از سهم کمتری از هرچیزی استفاده میکنه پس چرا باید هزینه ها نصف بشه؟

مثل درگیر کردن میمونه باید بتونین اون تعادلو حفظ کنین! توصیه میکنم هیچوقت با دوست صمیمیتون خونه نگیرین چون به احتمال زیاد دوستیتون ضربه میبینه! این موردا تو دخترا بیشتر دیده میشه البته..پسرا کلا زیاد حساس نیستن به چیزی!

فک میکنم بهترین راه برای انتخاب همخونه، یه مدت هم اتاق شدن تو خوابگاه باشه! مثل اینه که میرن مرحله بعد! ولی اگه اولینباره میخواین از خانواده جداشین و قراره خونه بگیرین توصیه میکنم حتما از دوستای نزدیک-همکلاسی-همکار-فامیل و امثالش خودداری کنین!

درضمن هیچوقت با کسی که قبلا خودش خونه داشته همخونه نشین سعی کنین خونه رو باهم بگیرین چون طرف با اینکه احتمالا داره کمتر از شما اجاره میده با اون حال دحساس مالکیت و درنتیجه خونه رو براتون تبدیل به جهنم میکنه!!

تنها زندگی کردن

از مشکلات تنها زندگی کردن میگم! از مزایاش نمیگم چون همه میدونن! تجربه خوابگاهم نداشتم نمیدونم! ولی چیزی که مسلمه زندگی تکی تا وقتی لذت‌بخشه که مجبور نباشین کار کنین!
البته اگه دوروبرتون کسایی هستن که تو مواردی که قراره بگم، کمکتون کنن مشکل کمتر میشه!

●شب ساعت هشت نه میرسین خونه و میبینین هم باید چیزی برای خوردن درست کنین (چون احتمالا ساعت‌هاست چیزی نخوردین) هم چایی بذارین هم آشغالارو جمع کنین بذار دم در و ظرفای دیشبو بشورین و بعدش یه دوشی بگیرین و ببینین ساعت شده دوازده و نه درس خوندین نه استراحتی کردین و فردا باید ساعت هفت بیدار شین!

●فقط هفته‌ای یبار میتونین لباساتونو بشورین و اتو کنین و خونه رو جارو کنین و انقد وقتتون واس همه چی کمه که احتمالا خونه یک هفته کامل دست‌نخورده میمونه و این شمارو عصبی میکنه! بعدشم کل خونه رو باید تنهایی تمیز کنین!

●پست‌ها و بسته‌های خریدهای اینترنتیتون دائما برگشت میخوره چون هیچوقت خونه نیستین و کسی هم خونه نیس که براتون بگیرتش و شما هم درطول هفته کلا سرکارین و نمیتونین برین بسته‌تون رو از شعبه بگیرین!

●دائما مجبورین مرخصی بگیرین چون کلی کار پیش‌بینی نشده ممکنه پیش بیاد و جز شما کسی نیس بهش رسیدگی کنه مثل پوسیدن زیرساختای خونه یا مشکلات شخصی کارای اداری و تمام کارای دیگه مثل بیمه و اقامت و برگه سلامت و اینجورچیزا که جز شما کس نخارد پشتتون! و این ممکنه به کارتون صدمه بزنه!

●کم کم خونه براتون نقش خوابگاه رو پیدا میکنه و از چشمتون میفته چون بجز آخر هفته‌ها، مدت زیادی رو توش نمیگذرونین فقط دارین یه اجاره هنگفت و کلی پول قبض و اینترنت میدین

●دائما به دوستاتون و خانوادتون اصرار میکنین بیان پیشتون بمونن چون دلتون برای حرف زدن و شنیدن صدا توی خونتون تنگ میشه!

●بعضی وقتا ممکنه از ترس خوابتون نبره چون ممکنه از بیرون صدای شلیک گلوله بیاد یا صدای پای عجیب غریب توی راهرو یا ممکنه همسایتون چهار تا دانشجوی اراسموس پسر باشن که دائما مستن یا شایدم وقت کردین و یه فیلم ترسناک دیدن!

●بعد از یه مدت دیگه حوصله و انگیزه آشپزی رو از دست میدین و تغذیه‌تون خراب میشه چون نه وقت دارین نه تنهایی غذا خوردن حال میده!

●همیشه استرس خرید دارین چون اگه دیر برسین خونه مغازه ها میبندن و وقتی خرید میکنین فرقی نداره چقد حساب کنین که چقد قراره استفاده کنین، نهایتا آخر هفته نصف یخچالو بریزین دور چون وسایلی که خریدین خراب شدن!

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s