بوها

بارون نمیباره ولی از لای پنجره بوی خاک خیس‌خورده میاد..تو لیست بوهایی که منو به زندگی برمیگردونن شماره یک همین بوی خاک مرطوبه! شماره دو بوی جوجه‌های کوچولوی بامزه مرغ و خروس! سومیشم بوی پیچکای یاس که از دیوارای بعضی از حیاطا (همینطور حیاط خونه بچگیام) میشد شنیدش!
دلم میخواست از تمام زنجیرام بکَنم برم تو یه روستای کوچیک تنهایی با حیوونا زندگی کنم…هفته‌ای یه‌بار بیام شهر هرچی حیوون مریض میبینم با خودم ببرم پرستاریشونو کنم…هیچکس نباشه که بگه مریض میشی هیشکی نگه سروصدا میکنن هیشکی نگه تو آپارتمان نمیشه هیچ صابخونه و مدیر ساختمونی بهم گیر نده!
اصلا اگه من نمیتونم یه جون نجات بدم بودنم به چه دردی میخوره؟ چرا نمیتونم اون سگ کوچولویی که برای خوب شدن فقط نیاز به محبت داره بیارم پیش خودم؟ چی مهمتر از یه جونه؟
همش تقصر این بوی لعنتیه! از صبح انقدر گریه کردم که چشمام میسوزه…اومدم بخوابم که باز یادم افتاد میتونستم کاری کنم ولی نتونستم!!
از خودم بخاطر تمام محدودیت‌هایی که این سبک زندگی برام درست کرده متنفرم و عذاب وجدان انسان شهری بودن رو تا آخر عمر با خودم یدک میکشم..
میدونم اصلا نفهمیدین چی میگم! تمام افکاری که نصفه نیمه دارن زیر میشونیم رژه میرن بدون هیچ فکر قبلی فقط نوشتم..تا یکم سبک بشم.
میدونین چیه؟ من فهمیدم هدف اصلی زندگیم چیه! اینکه یه روز بتونم به درجه‌ای از ثبات و امنیت برسم که دیگه هیچوقت هیچکس نتونه برای سبک زندگی من محدودیت ایجاد کنه..سبک زندگی که تو ذهنمه پر از صلحه! پر از حیوون و پر از بو و رنگ و صدای طبیعی! و البته با کمترین تعداد آدم! میترسم اگه نفرتم از انسان بودن همینجوری ادامه پیدا کنه دیگه نتونم به زندگیم ادامه بدم و بخوام قطعش کنم! اونوقت مسئولیتایی که درقبال بقیه دارم چی میشه؟ کاش قبل از رسیدن به اون مرحله آزاد شم!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s