تولد بیست و هشت سالگی!

یه غم عجیب تو دلمه..غمی که نه منشاش رو میدونم نه دلیلشو..ولی انگار از زمان خیلی گذشته اومده منو پیدا کرده و نشسته توی روحم…دقیقا نمیدونم تاثیر کتاب الف پائولو کوئیلوس یا کامل کردن چهارمین دوره هفت‌ساله زندگیم! میدونین که هر هفت سال بدن خودشو کاملا بازسازی میکنه…ولی روح چی؟ اونم بازسازی میشه؟ ممکنه موقع بازسازی یه زوایای پنهان روح که قایم شده بودن دوباره پیدا بشن و اذیتمون کنن؟ کاش یادم میومد روز تولد بیست و یک سالگیم چه احساسی داشتم!
بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم امشب…احساس جدا بودن از جایی که هستم..عدم تعلق..
چندسالی بود که روزای قبل از تولدم اتفاقات غیرمنتظره میافتاد تو زندگیم. امسال کل روز قبل از تولدم، یعنی امروز رو کتاب خودم! نمیدونم چندساعت…شاید بیشتر از شش ساعت..صدو پنجاه صفحه باقی مونده از کتاب الف رو خوندم با دقت و حوصله و یواش یواش..تا قشنگ هضمش کنم! همیشه دوست داشتم با نویسنده کتابی که میخونم همذات پنداری کنم شایدم برای همین گیر کردم توی این مود ناراحت و نمیتونم ازش دربیام! ولی ته دلم یه صدایی میگه نه این غم مربوط به خودته! مختص خودت!
پائولو کوئیلو میگه زمان وجود نداره! میگه همیشه فقط همین الانه! نه گذشته نه آینده و همین الان، هم گذشته و هم آینده درحال تکرار شدنن…و این تا ابد ادامه پیدا میکنه!
ولی اگه اینجوریه چرا من دارم تغییر میکنم؟ اگه زمان وجود نداره باید بتونم اون شور زندگی که سالهای قبل داشتم نگه دارم ولی من گمش کردم!
شایدم خودم گم شدم…انگار هیچوقت به اینجا به این زمان و مکان تعلق نداشتم و تازه الان متوجهش شدم! عمیقا احساس ناراحتی میکنم…
نه مثل پائولو کوئیلو چون میدونست تو زندگی قبلیش چه جنایاتی مرتکب شده و الان عذاب وجدان اونو داشته باشه..چون من نمیدونم کجا باید دنبال چی بگردم!
هروقت یه هدفی پیدا کنم این احساس گم‌شدگی از بین میره و سریعا به هیجان و انگیزه همیشگیم میرسم ولی الان انگار تمام اون هدفا خیلی بی معنی و بی ربط یه هدف اصلی من باشن، برام کمرنگ و مسخره شدن..
چطوری بفهمیم هدفمون چیه؟ یعنی هدفایی مثل خونه و ثروت و سلامتی و چه میدونم مدرک دانشگاهی و پاسپورت و امنیت نه! اون هدفی که به خود ما هیچ ربطی نداره ولی ماییم که باید انجامش بدیم!
برای بار بی‌نهایتم با خودم میگم کاش من هیچ مسئولیتی در قبال هیچکس نداشتم…کاش میتونستم بدون درنظر گرفتن گذشته و آینده‌م، فقط دنبال چیزی برم که دلم بهم میگه!
همین دلی که صداش دیگه به گوشم نمیرسه انقدر که پر از دغدغه‌ها و استرس‌ها و برنامه‌ها و اهداف شده!
کاش بتونم دوباره صدای قلبمو واضح بشنوم..مثل وقتایی که بچه بودم و دلم بهم میگفت مهم نیست اگه بارون میاد، مهم نیست اگه خیابون خطرناکه! مهم نیست اگه اون ساختمون روبرویی ملک شخصیه و صاحبش ممکنه خیلی آدم بدخلقی باشه! برو و اون دوتا بچه گربه که صداشون از زیر در نیمه بسته گاراژ خونه اونور خیابون میاد پیدا کن برشون دار بیار خونه!
ولش کن…شاید فردا که بیدار شدم بفهمم تمام این احساسات تحت تاثیر کتابم بوده و حالم خیلی خوبه!

2 thoughts on “تولد بیست و هشت سالگی!

  1. Khili moteasefam ke bayad hamchin ehsasi ro roze tavalodet tajrobe koni azizam . Ma kontrol hame chiz ro be dast gereftim donia atraf ro kontrol mikonim vali khob motesefane kontrol zendegi az dastemon khareje . Miki azizam miki merabonam lotfan be harfe delet gosh bede kari ro ke khoshhalet mikone anjam bede zendegi khili saritar az on chizi ke fekresho mikonim migzare . Omidvaram hale delet behtar beshe

    Like

    • وای من این کامنتو الان دیدم آریسا جونمممم مرسی بابت همه چی و همه حرفای قشنگت ❤❤❤❤ امیدوارم سال تو هم سال خیلی خوبی باشه😘😘😘

      Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s