هزار راه، یک نتیجه!

خیلی وقت بود که با آهنگای گروه میوس پیاده روی نکرده بودم! سه سالی میشد…درواقع از وقتی کنسرتشونو تو استانبول بخاطر بمب‌گذاریا لغو کردن تصمیم گرفتم دیگه آهنگاشونو گوش نکنم تا به این ترتیب ناراحتیم بابت تناقض روح عصیانگر آهنگاشون با روحیه واقعی ترسوشون رو اعلام کرده باشم! البته برای خودم!
همیشه سرعت راه رفتنم رو با ریتم آهنگ هماهنگ میکردم و اجازه میدادم ملودی عجیب و منحصربفردش اون شوق و هیجانی که توی روحم خوابیده رو بیدار کنه و از زیر پوستم پخشش کنه تو فضا تا همزمان با نوشخوار کردن کلمات و جملات مفهومی و سنگینش توی ذهنم همذات پنداری شدیدی با آهنگ بکنم و شور زندگی سرتاپامو بگیره!
با کمتر آهنگی همچین پیوندی داشتم…این یکیم سه سال بود فراموش کرده بودم!
زندگیم در عین سادگی خیلی پیچیده شده بود از پارسال…این کالبد ساکن و رویه آروم و استایل روتین روزمره که از دور شبیه زندگی “بخور بخوابی” بود، تو بطنش توسط هزارتا زندگی محتمل متفاوت تسخیر و فلج شده بود درواقع! هزارتا سوال…هر سوال هزارتا جواب داشت..مغزم به مرحله انفجارش رسیده بود.
روبروم بینهایت در بود و هر در به یه هزارتوی جدید باز میشد انگار! البته اگه میتونستم بازش کنم!
بلاتکلیفی، استرس، تشویش، ترس از آینده نامعلوم، گذر سریع زمان در بلند مدت و نگذشتنش تو کوتاه مدت، فکرهای جدید، امتحان راه‌های جدید…انگار به هزار قسمت تقسیم شده بودم و همزمان سعی میکردم تمام درهارو باز کنم تا ببینم کدوم دنیای راحتتری داره! از سختی و مجادله خیلی خسته بودم! دنبال زندگی راحت و روتین هم نبودم چون میدونستم منو از درون میکشه…باید روحم زنده میموند..با چالش و اهداف جدید و شکستای جدید..تنها راه جوون موندن روح همینه!
همینجوری که بعضی از درا بسته میشدن بعضیاش باز میشدن! گیج بودم…آینده مثل سراب بود و من تشنه تکلیف مشخص!
مثل سربازی که آماده جنگه ولی نه دشمنش مشخصه نه میدان جنگش!
هر شب سر ساعت دوازده میومدم تو اتاقم چراغو خاموش میکردم یه ساعتی کتاب میخوندم و یکم تو اینترنت میگشتم و یهو میدیدم ساعت شده هشت صبح و من دارم مثلا سیستم مدیریت شهری فلان کشور رو میخونم یا دارم دنبال اطلاعات برای ایده استارآپ جدیدم میگردم یا حساب میکنم بهره بانکی وام مسکن تو فلان کشور چقدره!
هنوز نمیدونستم کدوم در قراره بشه دروازه زندگی جدیدم ولی اصرار داشتم تا صبح سناریوی پنج سال بعد تو اون زندگی رو بسازم!
خوابم میبرد و ساعت یازده دوازده بیدار میشدم…از کمخوابی و شب بیداری دور چشمام کبود بود و از استرس روی صورتم پر از جوش!
داشتم نابود میشدم! هم فیزیکی هم روحی و روانی! چقدر سخت بود زندگی..انتخاب بین منطق و علاقه..انتخاب بین آینده‌های محتمل! تازه وقتی حتی ندونی حق انتخابی داری یانه!
برزخ شاید واژه بهتری باشه برای توصیف حال و روز این چندماهم..
بعد از سه سال دیشب دوباره اسپاتیفای رو نصب کردم و آهنگای سیو شده اونموقع رو دیدم! یادم افتاد چقدر دلم تنگ شده برای میوس! امروز هی این‌پا اون‌پا کردم و بعد سر غروب هندزفریم رو هم برداشتمو زدم بیرون…آهنگامو باز کردم و گذاشتم دوباره جاری بشن توی رگهام…رنگ بدن به روحم..شوق زندگی رو از روحم بکشن بیرون و برق بیارن به چشمای خسته و خوابالودم! چقدر کیف داشت…به دریا نگاه میکردم…غروب طلایی آفتاب و باد سرد بهاری که شاخه‌های درختای نخل رو تکون میداد و گربه‌ها سگ‌ها و مرغای ماهیخواری که داشتن با دست‌و‌دلبازی تمام این زیبایی رو با ما آدما تقسیم میکردن! چقدر بهشون مدیونیم!
تو یکی از آهنگا یه جاییش گفت این نوبت توئه تا از شانست برای شنیده شدن استفاده کنی!
یک ساعت بعد برگشتم خونه درحالیکه حس میکردم تمام پیچیدگیای ذهنمو مرتب کردم…مهم نبود کجا میرم و چیکار میکنم! مهم این بود که صدام شنیده بشه و حرفی برای گفتن داشته باشم!
امشب خیلی زودتر خوابم گرفته! انگار این موزیک هارمونی روح و روانم رو تنظیم کرده! آرومم…اصلا زندگی بدون موزیک چقدر مسخره‌س نه؟! ممنونم میوس!
پ.ن: اسم اون آهنگ:
Muse- Butterflies And Hurricanes

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s