من شمارو دوست دارم!

چندسالی میشد که تمام خوشبینی و بیخیالیم رو استفاده کرده بودم و تموم شده بود و ازونوقت به اینور همیشه حرص میخوردم..از همه چیز! از آدما..از اقتصاد.‌.از سیاست..از دین..از اجتماع! از حرفها، حرکت‌ها، رفتارها…از هرچیزی که بنظرم دروغ و تظاهر میرسید..از هر تلاش بیش از حدی برای تبدیل شدن به چیزی غیر از نفس واقعی..از روزمرگی، از روزهای مثل هم! از دوییدن و نرسیدن..از رسیدن و احساس پوچی بعدش!

درواقع از همه چی! تنها چیزی که حرص منو درنمیاورد حیوونا بودن و طبیعت! اونا درست بودن..دقیقا جوری که باید باشن جایی که باید باشن با رفتارهایی که دقیقا منعکس کننده ذاتشون بود..واقعی بودن! میدونستم مشکل از آدماست..ازینکه ما به اینجا تعلق نداشتیم…ما اینجا فراموش شده بودیم شاید. و مثل مگسهایی که توی یه بطری انداختنشون و در بطری رو بستن گیج بودیم و سردرگم! هممون دنبال یه هدف میگشتیم! دنبال انگیزه قوی برای ادامه زندگی! خیلیا تارک دنیا میشدن خیلیا میزدن به مصرف‌گرایی خیلیا دیوونه میشدن خیلیا تمام دردشون میشد جلب رضایت مردم و نشون دادن خودشون جوری که نیستن! یه عده دنبال حقیقت میگشتن یه عده دنبال قدرت و شهرت و ثروت بودن! یه عده انقدر تو مشکلات غرق بودن که اصلا متوجه هیچی نبودن فقط سعی میکردن امروز رو به فردا وصل کنن..ظالم و مظلوم فقیر و ثروتمند عاقل و دیوونه مشهور و ناشناس بیمار و سالم…همه و همه به من حرص میدادن!

میخواستم داد بزنم باز کنین در این بطری لعنتی رو! ولمون کنین بریم! ما داریم همه چیو نابود کنیم قبل از همه چیزم خودمونو! ولی هیچکس صدای یه مگس رو نمیشنوه! مخصوصا اگه خرمگس هم نباشه و خیلی ریز باشه..اونوقته که تنها تاثیری که میتونه بذاره یه صدای وزوز ریزه و بعد له شدن وسط دستای یکی دیگه!

داشتم با سرعت به سمت پوچی میرفتم..دلم میخواست همه چیزو ول کنم برم تو جنگل با حیوونا زندگی کنم! میدونستم اینم خلاف طبیعت منه..جراتشم نداشتم! من جرات خیلی چیزارو نداشتم..فقط درموردش فکر میکردم..انقدر که بشه وسواس فکری!

یه شب که دیگه نفس کشیدنم برام سخت شده بود و زیر لحاف داشتم با این افکار مغز خودمو میخوردم، یه نفس عمیق کشیدم و گفتم بس کن! اگه مگسی سعی نکن دنیای آدمارو درک کنی! اگه قرار بود درکش کنی آدم میشدی! الان فقط یه مگسی..مثل بقیه..مثل هممون! تو هم مثل همه‌ای! همه دارن برای زندگی خودشون تلاش میکنن سعی کن اونارو هم دوس داشته باشی! هیچکس نمیدونه از کجا اومده و قراره کجا بره ولی به روش خودش داره به زندگیش معنا میده! بجای حرص خوردن از دستشون سعی کن از خوشحالیشون خوشحال باشی!

اون شب تونستم راحت بخوابم! صبح روز بعدش هنوز اثر مثبت دیشب روم بود..اینستارو باز کردم و لبخند زدن به زندگی بقیه و تحسین کردن تلاششون برای سر پا موندن علیرغم همه چیز رو تمرین کردم..

جبر جغرافیایی خیلی بیرحم بود ولی…نمیشد! اخبار…دولت نالایق…مرگ‌و‌میر…فجایع طبیعی ناشی از بی‌تدبیری مسئولین…وضعیت اقتصادی..خودکشی کشاورزا…مگه میشد لبخند زد به این دنیا؟ یا باید کور و کر و لال شد یا باید حرص خورد و عذاب کشید!

هر شب فکر میکردم به اینکه خوشحال بودن تو این دنیا چقدر اخلاقیه؟ جایی که اینهمه ناراحتی و سختی هست، خوشحالی چقدر خودخواهانه‌س؟ من واقعا دلم میخواد خوشحال باشم؟ اگه خوشحال باشم تبدیل به آدم بدی میشم؟

هنوزم جوابی پیدا نکردم ولی اینو فهمیدم که حرص خوردنم شاید هیچ دردی رو دوا نکنه و خوشحالیم شاید درمون خیلی دردا باشه! لبخند زدن به رهگذر، انتقال یه حس امید به یه غریبه، کمک کردن به یه دوست و خوشحال کردن بقیه که بلافاصله خوشحالی خودمو هم چندبرابر میکنه، تو این دنیای کثیف میتونه تنها کار سازنده‌ای باشه که فعلا ازم برمیاد!
مصمم شدم بیشتر لبخند بزنم و سعی کنم بیشتر آدمارو درک کنم…هرچی باشه بهاره و خورشیدو داریم! یعنی هنوزم میشه امیدی داشت..

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s