و اما تافل!

چندوقت بود قلبم خیلی تند تند میزد! داشتم به امتحان تافلم نزدیک می‌شدم و هرچی پیش میرفتم بیشتر متوجه کمبودهام می‌شدم که بیشترش مشکلات گرامری و ووکب بود که تو بخش ریدینگ قشنگ خودشونو نشون میدادن..استرسم تا حدی زیاد شده بود که نمیتونستم اصلا روز امتحان رو تصور کنم! انگار کل عمرم کار کردم و یه سرمایه جور کردم بعد کل سرمایه رو خوابوندم تو مسابقه اسب سواری و رو اسبی شرط بستم که روز مسابقه خیلی آروم و با ناز داره آخر از همه حرکت میکنه!
دو هفته مونده بود به امتحان که به خودم گفتم بسه! تا الان هیچ چیزی نبوده که از پسش برنیومده باشم حتی برای بار چندم یا بعد از تلاش طولانی! پس اینو هم میتونم..کافیه باور کنم که میتونم و اصلانم چیز سختی نیست! همینکه شروع به این تلقین کردم آرومتر شدم..
اصول کلی امتحان رو میدونستم و همینجوری روزی چندساعت تمرین میکردم و ووکب و گرامر میخوندم و مستند میدیدم برای تقویت لیسینینگ و دایره لغات اکادمیکم..
تو دو سه هفته آخر که مثلا به استرسم غلبه کرده بودم کلی اتفاق خوب و بد و عجیب غریب افتاد که مدام حواسم رو پرت میکرد و من حس میکردم یه چیزی، یه نیرویی میخواد جلوی منو بگیره و نذاره درس بخونم..یا شایدم نذاره برم!
یکی از چهارتا همسترم نمیدونم چطوری موفق شد چشمشو از کاسه دربیاره و چندروز فقط مشغول دکتر بردن و مواظبت از اون بودم..بعدش اونیکی همسترم از کهولت سن مُرد و همون روز که نشسته بودم و داشتم گریه میکردم آقای الف مسیج داد که من اومدم استانبول سورپریییییز پاشو بیا ببینیم همو! با گریه و خنده و هیجان نصف شبی رفتم ببینمش..چهار ماه میگذشت از خدافظیمون و الان، دقیقا تو این وضعیت قاراشمیش یک هفته اومده بود استانبول! از فاصله دو ساعتی بین خونه‌هامونم نگم! خلاصه طی یک هفته آتی تقرسیا هر روز باهم میرفتیم بیرون..انقدر دلم براش تنگ شده بود که اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم..فقط دلم میخواست اون یک هفته تا ابد ادامه داشته باشه و هیچوقت تموم نشه و آقای الف دیگه برنگرده…منم امتحان ندم! لیسینینگ‌هامو دانلود کرده بودم و تو مترو و اتوبوس تست میزدم و تو گوشی رایتینگ تمرین میکردم!
یه بار شب تو بزرگراه گم شدم..یه بار دستم موند لای در دلموش و ناخنم کبود شد، یبار پام زخمی شد..سه بار به شدت مریض شدم! تازه بعد از رفتن آقای الف یکی دیگه از همسترام هم مُرد..همسایه پایینی همش با بچه‌هاش دعوا می‌کرد و صداش همیشه تو اتاق من بود..یبارم اتوبوسی که توش بودم نزدیک بود آتیش بگیره و مجبور شدم وسط راه با ترس پیاده بشم و کلی پیاده راه برم..خلاصه هر اتفاقی که میتونست بیفته افتاد! انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست بکار شده بودن که من یا نرسم سر امتحان یا گند بزنم!
رسیدم البته! دو و نیم ساعت زودتر رسیدم از ترسم..شب قبلش، کلا یک ساعت خوابیده بودم..تمام اون دو هفته‌ای که استرسمو قورت داده بودم اون شب از قفسه سینه‌م داشت میزد بیرون و قلبم رو هم با خودش داشت میکَند از جاش! صدای قلبم از یه طرف، دعوای همسایه پایینی تا صبح از یه طرف و استرس و ترس از طرف دیگه نذاشتن یه خواب راحت داشته باشم..صبحش از ترسم خیلی خیلی زودتر رفتم..انقدر زود که هنوز هوا تاریک بود و هیچ موجودی تو خیابون نبود و همه جا تعطیل بود! شانس آورده بودم یه جایی پیدا کردم که بشینم تا صبح شه کامل!
سر جلسه باز این بدبیاریا ول کن نبودن البته..
هدفونم کار نمیکرد..نیم ساعتی با تاخیر امتحان رو شروع کردم و این باعث شد وسط لیسینینگ که نقطه قوتم بود، بقیه درحال جواب دادن به سوالات اسپیکینگشون باشن و کلا صداها باهم قاطی بشه و چنتا سوال که اگه میشنیدم راحت جوابشون رو میدادم از دستم بره! و وقتی نوبت اسپیکینگ رسید من یه موجود خسته و بی‌خواب و منگ بودم با سردرد شدید که احتمالا فارسی حرف زدنم یادش رفته بود چه برسه به انگلیسی! با اینکه خیلی راحت میتونستم حرف بزنم زمان رو کلا یادم رفت یا شایدم حواسم بهش نبود که سه تا از اسپیکینگا وقتشون وسط حرفام تموم شد و نتونستم جمله‌هامو کامل کنم!
با اعصاب خورد و خمیر و وضعیت له و داغون جلسه رو ترک کردم! تقریبا هیچ امیدی نداشتم به اینکه نمره مد نظرم رو میارم..حس میکردم اون نیروی منفی هر چی که بوده موفق شده تا بالاخره کاری کنه که من گند بزنم به امتحانم! و این گند زدن مثل یه زنجیر، مثل سنگ دومینو باعث اتفاقات ناگوار بعدی بود که مستقیما آینده منو تحت تاثیر میذاشتن و شایدم به کل عوضش میکردن!
بهرحال انقدر خسته و دلزده بودم که تصمیم داشتم تا اومدن روز نتایج هیچکاری نکنم جز انتظار!
ده روز کامل با فیلم و مستند و کتاب و چنتا کورس بیزنس و تلوزیون گذشت و گاها یه استرس خفیف که ای وای یعنی چند میشم؟ ولی نهایتا، وقتی با ناامیدی و یکمم ترس سایت رو باز کردم که نتایج رو ببینم با یه صحنه کاملا متفاوت روبرو شدم!

نمره کلم خیلی بالاتر از حدنصاب برای اپلای به دانشگاه مورد نظرم بود! ولی لیسینینگی که کلا نقطه قوت من بود بخاطر اون همزمانیش با اسپیکینگ بقیه از همه کمتر بود! یعنی در شرایط نورمال خیلی بالاتر ازین قرار بود بشم 😒 بقیه نمره‌هام ذاتا بالاتر از چیزی بودن که فکرشو میکردم!
خیلی تعجب کرده بودم و حالا همون ریتم ترس تبدیل شده بود به هیجان توی وجودم که با سرعت داشت پخش میشد و دلم میخواست اون انرژی رو با یه جیغ بلند خالی کنم!
اره…بالاخره تونستم! این نمره خوب قبولیم تو دانشگاه رو تضمین نمیکنه..یعنی تازه نصف راهم..شایدم چارک اول! ولی درهرصورت خوشحالم که دیگه لازم نیست تا دو سال دوباره نگران تافل باشم!
راستی..اگه براتون سواله که من ریدینگی رو که هیچوقت بیشتر از نصف سوالات رو درست نمیزدم چطور اینقدر تو دو هفته تقویت کردم باید بگم عینک زدم! بله درست خوندین! عینک زدم و خودبخود اشتباهاتم کمتر شد!

6 thoughts on “و اما تافل!

  1. میکی عزیز خیلی خوشحال شدم که موفق شدی. امیدوارم از این به بعد هم تو هر کاری میکنی بهترین نتیجه رو بگیری

    Like

  2. به به ميكي جان مباركه وقتي ازت پرسيدم و گفتي چندان خوب نبود ترسيدم حتي بپرسم نتيجه چي شد با اين همه اتفاقي كه افتاده نمره به اين خوبي اوردي واقعا باعث افتخاره عزيزم شايدم اين اتفاق ها مي خواست نشون بده تو چقدر قدرتمندي هميشه موفق باش

    Like

    • منم فک نمیکردم نمرم خوب بشه چون خیلی بدشانسی آوردم تو امتحان ولی خب دیگه خوب شد 😁🙈🙈🙈 مرسی عزیزممممممم👄👄👄👄

      Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s