دقیقا دارم چیکار میکنم؟!

چندوقته اصلا دستم نمیره به نوشتن! یه جورایی بی‌قرارم..منتظرم یه اتفاق خاصی بیفته بعد بنویسم انگار..اتفاق خاصی هم که منتظرشم ماه‌ها باهام فاصله داره!
الان نشستم تو کافه سر کوچه و منتظرم قهوه‌م سرد شه بخورمش و بعد برم یه سری مدارک رو پست کنم..البته من همیشه آدم چایی بودم! آسون‌ترین و دم دست ترین چیزا! مثلا تو منو رستورانا یا کافه‌ها همیشه اون ساده‌ترین چیزی که خوب میشناسمش‌رو سفارش میدم و همیشه اونموقع‌ها که منتظرم تایم چیزی برسه و مجبورا میشینم تو یه کافه، چایی میگیرم ولی الان احساس کردم به یه طعم غلیظ شیرین احتیاج دارم!
گرمه..هوای خرداد ماه ارومیه‌س ولی عملا اینجا بهمن‌ماه استانبوله! یه حسی بهم میگه یه ماه دیگه باز قراره هوا سرد بشه..قهوه هنوز داغه..
یادتونه نوشته بودم بیشتر از ده سال بود اینقدر بیکار و بی‌درس و بی‌برنامه نبودم؟ اون وضعیتم هنوزم ادامه داره! سنگ گنده برداشتم برای همین اصلا نمیدونم قراره بخوره به هدف یا قراره برگرده بخوره تو صورتم و مجبور شم از اول یه سنگ بسازم و پرتش کنم! احساس بدیه..
قبلا سنگای کوچیکتر برمیداشتم و راحت طبق برنامه و زمانبندی قبلی میخورد جایی که قرار بود بخوره!
یه عالمه کار و موضوع هست توی ذهنم که هیچجوری نمیتونم منظمشون کنم..یه رشته کلاف گره خورده که سر و تهش معلوم نیست!
این قهوه رو تو چند درجه جوشوندن که یک ربعه ازش دود بلند میشه!؟
داشتم میگفتم..اونروز که میرفتم آقای الف رو ببینم از مترو تا محل قرار یک ساعت پیاده رفتم..مثل همیشه زود رسیده بودم و اینجور وقتا پیاده‌روی تا محل قرار بهترین و لذت‌بخش‌ترین فعالیت ممکنه..حتی از چایی خوردن تو کافه و انتظار کشیدن هم بهتره!
از متروی بوستانجی تا وسطای خیابون باعدات (بغداد) راه رفتم..سر راه روی تمام دیوارا پوستر خواننده‌های ترک بود که یا به زودی یا ماه‌ها قبل شایدم ماه‌ها بعد تو بوستانجی گوستری مرکزی کنسرت داشتن..پوسترای رنگی تو کاغذای آدو و اسمهایی که ردیف شده بودن کنار هم..چهارتا ییلدیز تیلبه زیر هم و کنارش چهارتا گوکحان تورکمن و بعد چهارتا دمت آکالین..با خودم فکر کردم چندسال پیش دیدن این پوستارا از نزدیک برام شروع کننده یه طوفان فکری درمورد “یه روزی اینا رو از تلوزیون میدیدم الان میتونم از نزدیک برم ببینمشون” بود و الان، یعنی همون روزی که داشتم میرفتم پیش آقای الف، فقط یه بی‌تفاوتی و فکر کردن به ابعاد این احساس و اینکه کی و چطوری به این درجه از بی‌تفاوتی رسیدم بود!
میبینین این چیزایی که یه روزی برامون خیلی هیجان‌انگیز و پرمعنی بوده چقدر زود عادی میشه و اهمیتشو از دست میده؟ البته پوسترا برای من هیچوقت مهم نبودن! چیزی که مهم بود، رسیدن به یه هدف بود و بعدش دیدن تمام جزئیاتی که اون هدف داشت! مثل همین پوسترای کنار خیابون!
قهوه سرد شد بالاخره…
داشتم میگفتم..این واژه مسخره هدف که کل زندگیمون رو تحت شعاع قرار داده و مثل اسب (بلانسبت!) داریم میدوئیم تا بهش برسیم و احتمالا هیچوقت نمیرسیم! دیروز یه جمله شنیدم تو تلوزیون خیلی جالب بود..مطمئنم اونا هم از کتابی جایی برداشتن ولی کدوم کتاب؟ نمیدونم! اگه بدونم حتما میخونمش! میگفت کل عمرت برای رسیدن به یه جواب برای سوالات تلاش میکنی و وقتی جواب رو پیدا میکنی میبینی سوالت عوض شده! منم سوالام عوض شدن تازه قبل ازینکه بهشون برسم ولی همچنان با اصرار میخوام جواب سوالات قبلیم رو بچپونم تو سوالای جدید! میدونم اشتباه میکنما..ولی یه امیدی دارم که میگه سوالات دوباره برمیگردن سر جای قبلیشون نگران نباش!
یکی دوسال پیش مینالیدم ازینکه وقت فکر کردن ندارم! انقدر سرم شلوغ بود که واقعا نیم ساعت هم وقت نداشتم به این فکر کنم که “خب که چی؟” یا “بعدش چی؟” یا مثلا “من اصلا چیکار دارم میکنم با زندگیم؟؟” و الان انقدر فرصت فکر کردن دارم و انقدر به همه چیز، به کوچیکترین جزئیات زندگیم تا بزرگترین رویاهام فکر کردم که تو مرز رسیدن به پوچی وایستادم..امیدوارم نیفتم!
همه چیز بستگی داره به یه جواب..درواقع سه تا! نمره امتحان، جواب دانشگاه و نتیجه ویزا!

باز باید شش ماهی صبر کنم 🤦‍♀ میدونین چقدر سخته برام صبر کردن؟ میدونین..

4 thoughts on “دقیقا دارم چیکار میکنم؟!

  1. ايني كه اذيت كنندست واسه من ميدوني چيه؟ اينه كه تو تموووم مراحل اين امتحان همراه هميشگي من بوده براي رسيدن به هدف
    اصلا ميدوني چيه انگاري امتحان نقش اصلي تو زندگيمو ايفا ميكنه رسيدن يا نرسيدن همش در گرو امتحانه

    Like

  2. منم حس میکنم دقیقا تو بدترین قسمت زندگیم گیر افتادم ، ینی یه روز خوب میاد ؟ چقدر باید انتظار بکشم ؟ زندگیم تو مجموعه ای از انتظارا خلاصه میشه که سرو ته نداره . دارم تلاش میکنم اما نمیدونم تا کی…. به یک اتفاق خوب و یک مرخصی از زندگی نیازمندم😕

    Like

    • آره میفهمم..چه حس مشترکی! منم خیلی دلم میخواد بالاخره بیان روزای واقعی زندگیم! انگار اینا فقط سرابن!

      Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s