سخت‌ترین دوره زندگی شما کی بود؟

داشتم فکر میکردم به سخت‌ترین دوره زندگیم! من در کل زندگی آسون و کاملا مرفهی نداشتم همیشه یه چالش‌های جدی تو زندگیم بوده چه مادی چه معنوی..ولی خیلی وقتا این چالش‌هارو مامان بابام حل میکردن..من بیشتر وقتا فقط استرسش رو میکشیدم یا نهایتا نحوه زندگیم یکم فرق میکرد
سخت‌ترین دوران زندگی من تقریبا به مدت یک سال بود که ازون یکسال چهار ماهش برام به معنای واقعی کلمه جهنم بود!
دقیقا همون روزایی که احساس کردم دیگه وبلاگ جوابگوی روان پریشونم نیست و رو آوردم به اینستاگرام!
همه چیز از روزی شروع شد که از شرکتی که حقوق خوبی هم میداد ولی تایم کاریش مریضم کرده بود استعفا دادم و دو روز بعد تو کارخونه چرمی که معرف حضور همتون هست شروع بکار کردم! (اگه داستانش رو نمیدونین باید داستانای مهاجرتمو بخونین!)
همزمان یه اولتیماتوم از استاد راهنمای پایان‌نامم گرفته بودم ‌که میگف تو از پارسال هیچکاری نکردی من به انستیتیو ایمیل میزنم که دیگه استاد تو نباشم و من با هزار التماس و تمنا راضیش کرده بودم که بهم یه فرصت دیگه بده اونم گفته بود پس باید هر دو هفته یک‌بار بیای دفترم تا پیشرفت کارتو ببینم.
اون‌موقع‌ها تنها زندگی میکردم..تو یه سوییت چهل متری بدون پنجره تو شیشلی که تا مترو پونزده دیقه پیاده‌روی درواقع کوهنوردی داشت! شیبش بالای شصت درجه بود اگه کفش صاف میپوشیدم سر میخوردم!!
بگذریم..مسئولیت‌های تنها زندگی کردن و کارای خونه از آشپزی و ظرف شستن و تمیز کردن خونه و خریدای خونه از طرفی، کارای اداری و بانکی که همیشه برام پیش میومد و هیچوقت نمیتونستم برم دنبالشون از طرف دیگه، فشار روحی ناشی از ضربه‌ای که از همخونه قبلیم خورده بودم که بستر افسردگی رو محیا کرده بود و زندگی توی خونه بدون پنجره و ساعات کاری که قبل از طلوع آفتاب از خونه درمیومدم و بعد از غروبش میرسیدم خونه و درکل هیچوقت آفتاب نمیدیدم که اون افسردگی رو شدیدتر کرده بود، تایم یازده‌ساعته کاری و محیط افتضاح محل کار که فقط دعوا و فحش‌کشی بود و منی که فقط قوطی و نمونه بدست چهار طبقه رو روزی سی چهل بار بالا پایین میدوئیدم و فقط از طرف مدیرم و رئیس کارخونه سرزنش میشدم، مسافت طولانی بین کار و خونه که عملا سه ساعت هم به اون یازده ساعت اضافی میکرد و عملا دیگه فرصتی برای هیچی نداشتم از طرفی و نهایتا تهدیدها و فشارهای استاد راهنمام برای تموم کردن پایان‌نامه و هربار عوض کردن حرفش که باعث میشد من کل کارای دو هفته رو بریزم دور و از اول کار کنم هم باعث شده بود زندگیم بطرز عجیبی بهم بخوره و دیگه به بن‌بست برسم! ولی ضربه نهاییش وقتی بود که خواستم وسط زمستون خونه عوض کنم و سر یه اشتباه رفتم اینبار با فاصله دوساعته از محل کار خونه گرفتم، صاحب‌خونه قبلی پول پیشمو خورد و من برای اجاره کردن خونه جدید و کمیسیون و اجاره تمام پس‌اندازهامو خرج کردم و هیچ پولی برام نمونده بود و از طرفی کارخونه علیرغم تمام اذیتهاش هیچ حقوقی بهمون نمیداد!
الانکه فکر میکنم چطور تحمل کردم واقعا مخم سوت میکشه!
یعنی فقط دوتا مشکل کم داشتم یکی بیماری یکی مشکل خانوادگی! اگه این دوتا هم سرم میومد قشنگ میشد یه سریال ترکی از رو زندگیم درست کرد!
اینارو خیلیاتون میدونین..انقدر که تکرار کردم! میخوام یادم باشه زندگی بعضا چقدر میتونه سخت باشه و راه‌حلش چقدر ساده!
تقریبا چهارماه جهنمی زندگیم بود اون دوران! بعدش از خیلی سخت تبدیلش کردم به سخت!
دقیقا کارد به استخونم رسیده بود..یه صبح از خواب بیدار شدم که برم سر کار..با خودم فکر کردم چرا؟ اینجا که بمن حقوق نمیده! فقط دارم زمان و انرژیم رو هدر میدم! همونجا برداشتم به مدیر مسیج دادم که من دیگه نمیام و گوشیمو خاموش کردم!
پول نداشتم برای یخچال خرید کنم! وقتی میرفتم سر کار اقلا اونجا ناهار میخوردم! ولی دیگه بهیچی فکر نکردم! استعفامو دادم و بزرگترین و وقت‌گیرترین و انرژی‌گیر ترین فعالیت رو از زندگیم خارج کردم!
دومین مشکل اساسیم پول بود! اگه به خانواده میگفتم وضعیتمو اونا قرار بود کلی نگران بشن و خلاصه برنامه‌هاشون چندناه مونده به مهاجرت بهم بخوره! نباید اونارو اصلا درگیر میکردم تا بدون عجله و با خیال راحت کاراشونو بکنن.. اونم غرورم رو گذاشتم کنار و از داییم که دو سال بود تقریبا دیگه ازش کمک نمیگرفتم ایمیل زدم و گفتم اینجوری شده و شرایطم خیلی بده و به کمک نیاز دارم! اونم به اندازه یکی دو ماه هزینه زندگیم رو فرستاد و من باید تو یک ماه دوباره کار پیدا میکردم که تا سر ماه بعدی که حقوق میگیرم پول داشته باشم!
دیگه بعدش نشستم دنبال پیدا کردن کار و کارای فری‌لنس که تقریبا بیشترتون یادتون میاد! درس نمیخوندم..روی پایان‌نامه نمیتونستم پیشرفتی کنم چون تمرکز نداشتم و حواسم همیشه پرت بود و اضطراب شدید داشتم..چندماهم همینجوری گذشت..چندجا رفتم مصاحبه کاری و نشد..یکی دو جا هم یکی دو هفته‌ای کار کردم و درومدم و خلاصه تا سه چهارماه با اون کار فری‌لنسه خودمو با چنگ و دندون زنده نگه داشتم!
پولم باز داشت تموم میشد که یهو حسابدار کارخونه آورد حقوق چندماه منو یکجا بهم داد و گفت وضع کارخونه درست شده داریم حقوقارو میدیم!
اون برام مثل آب حیات بود! وقتی خیالم راحت شد دیگه تا چندماه راحتم، با خیال راحت نشستم پای درس و بعدشم که یادتونه…بعد از یک سال و سه بار دفاع بالاخره استادم اوکی رو داد و بعدم خانواده اومدن و من بلافاصله کار پیدا کردم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!
وقتی درحال دست و پنجه نرم کردن با یه مشکلی هستین همش فکر میکنین دیگه تموم شده و هیچ راه‌حلی وجود نداره..برای منم زیاد پیش میاد..و این بزرگترینش بود!
ولی من یاد گرفتم تا مشکلاتم رو با این روش حل کنم:
اول از آزاردهنده‌ترین مشکل شروع میکنم و سعی میکنم یا کلا حذفش کنم یا اگه نمیشه دیگه بهش فکر نکنم..
بعد دنبال یه راه حل آلترناتیو جایگزین برای حل اون مشکل پیدا میکنم
و این روند رو انقدر ادامه میدم تا تمام مشکلات بغرنج تبدیل به مشکلات کوچیکتری بشن که راحت‌تر میشه باهاشون سروکله زد!
خیلی زمان میبره و گاها غرورتون، احساساتتون و دلتون شکسته میشه ولی چاره‌ای نیست! تمام این اتفاقا برای این وجود دارن که یه روزی تجربه‌شون کنیم!
من مطمئنم هممون از پس همه مصکلاتمون برمیایم 😊

8 thoughts on “سخت‌ترین دوره زندگی شما کی بود؟

  1. سخت ترين دوره زندگي من همين الانه. اوني كه دوسش دارم الان داره دقيقا همبن شرايطي رو كه گفتي سپري ميكنه و فقط ميگم كاش بيشتر بتونم كمكش كنم… تنهايي تو غربت واقعا بده

    Like

  2. این پست رو براش بفرستین تا ببینه خیلیا همین شرایط رو دارن و بالاخره میگذره..مشکلات هرچی بزرگتر باشن زودتر تموم میشن 🌹

    Like

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s