تلخ مثل روزهای اول مهاجرت!

راستش خیلی فکر کردم به نوشتن این متن..به ماجراهای بیشمار مهاجرها فکر کردم..به داستان‌های تنهاییشون..به احساس ترسشون..سالها بلاتکلیفیشون.. یا عادت کردنشون به درجه دو بودن..به حقوق کمتری داشتن..به چیزای کمتری خواستن ولی بیشتر کار کردن..
به اولین مستاجر ایرانی ساختمون شرکت قبلی فکر کردم که با اینکه یه مرد چهل و چندساله بود شب ساعت یازده زنگ زده بود به من و گریه میکرد چون هیچکس دیگه‌ای رو نمیشناخت! حس میکردم جزو اون دسته‌س که فقط به رفتن فکر کرده ولی هیچی درمورد بعدش نمیدونه..نمیدونست الان باید چیکار کنه..نمیدونست چطوری باید حرف بزنه! نمیدونست چی بگه و کجا بره! فقط میدونست تمام پولی رو که داشت داده برای اجاره خونه و الان آژانسش که کمیسیونشو گرفته دیگه جوابشو نمیده و این شخص رندوم و غریبه که باهاش همخونه‌ شده احتمالا اعتیاد به مواد توهم‌زا داره و رفتارهاش عادی نیست!
یاد یکی از دوستام افتادم که سالها کار کرده بود تا کمی پس‌انداز کنه و بعد از دانشگاه ما ارشد مهندسی زلزله قبول شده بود و کل پس‌اندازشو که اصولا باید خرج مامان و بابای پیر خونه‌نشینش میکرد برداشته بود اومده بود اینجا و از عذاب وجدان نمیدونست چیکار کنه..نمیخواست حتی یک لیر از اون پول رو خرج کنه! یادمه روزی که با خوشحالی تو کتابخونه اومد پیشم و گفت کار پیدا کردم! فرش رفو میکنم روزی دوازده ساعت و ماهی بهم هشتصد لیر میدن! برای یه مهندس عمران و دانشجوی ارشد چقدر سخت بود..کار نه! خوشحالیش بابت این وضع!
میدونین این شهرها..این کشورهای غریبه که ما هرچقدر خودمون رو باهاش وفق بدیم و هرچقدر ازش یاد بگیریم باز کسی قرار نیست مارو بفهمه و ما رو بشناسه و ما همیشه خارجی و ناشناخته باقی میمونیم مگر اینکه خودمون عوض شیم، خیلی مارو آزار دادن!
شهرهای قشنگی که میشه توی زرق و برقشون غرق شد و رفت ولی یه تلنگر، یه نگاه از بالا به پایین، یه بیت شعر یا یه تیکه از آهنگ کافیه تا آدمو پرت کنه تو یکی از گوشه‌های تاریک و سرد و باز تو باشی و یه دنیای غریبه!
ولی کسیکه خودش زمین بخوره گریه نمیکنه! ما خودمون انتخاب کردیم! بی ریشه بودن رو، درجه دو بودن تو یه کشور بهتر که احتمالا دهوبرابر درجه یک بودن تو کشور خودمون رفاه و راحتی داره رو، توجیه و توضیح خودمون برای صدها آدم جدید و تعریف فرهنگمون و احتمالا قانع کردن آدمای اطرافمون به اینکه ما چیزی نیستیم که رسانه‌ها دارن از ما نشون میدن! به اینکه ما انسانیم! خودمون انتخاب کردیم…و حالا باید شاد باشیم و برقصیم و تمرکز کنیم روی پله‌های ترقی که میبینیمش ولی خیلی دوره!
مشکل همیشه از آدم‌هاست..من جزو دسته‌ای بودم که هیچوقت میونه خوبی با آدما نداشتم..چه بافرهنگ چه بی فرهنگ (که از نظر جامعه‌شناسی فرهنگ خوب و بد نداره فقط انواع مختلف داره) من شهرهارو دوس دارم..وقتی خالی باشن! حتی شده برای یک لحظه!
داشتم فکر میکردم به اینکه چندسال طول میکشه این عادت کردن به زندگی جدید؟ یه سال؟ دو سال؟ ده سال؟ بستگی به خودمون داره..
شایدم اصلا نخوایم بهش عادت کنیم! شاید تصمیم گرفتیم کل این سالها رو با عذاب و ناراحتی بگذرونیم و هیچ لحظه خوشی نداشته باشیم؟ شاید دوس داشتیم نمک بپاشیم به زخم خودمون؟ کسی نمیتونه بگه نه نکن! ما برای همین مهاجرت کردیم! که آزاد باشیم تصمیم بگیریم!
مثلا من هیچوقت نخواستم به استانبول عادت کنم..از لحظه اول که دیدمش فقط انرژی منفی بود که ازش گرفتم..ایگنور میکردم این انرژی رو! ولی آخرش بهم غلبه کرد..یه سال که گذشت شروع شد..دیگه نتونستم یه لحظه از این شهر لذت ببرم! هرجا رو نگاه میکردم فقط بدی میدیدم..توهین میدیدم..نژادپرستی میدیدم..سواستفاده از نیروی کار خارجی میدیدم..جهان سوم و افکار مردسالارانه میدیدم..ادعا میدیدم ولی عمل نمیدیدم! علم نمیدیدم! فرهنگ غنی نمیدیدم! خشونت میدیدم و خستگی میدیدم..هرج و مرج..شلوغی..سرگیجه!
ولی الان که فکر میکنم با خودم میگم میتونست بهتر باشه! نه به حدی که احمقانه چشمامو به روی واقعیت‌ها ببندم و الکی خوش باشم و نه در این حد واقع‌بینانه که به خودم اجازه یه نفس راحت کشیدن رو هم ندم!
دارم با خودم فکر میکنم اگه الان روز اولی بود که اومدم اینجا، با وجود تمام چیزایی که ازش میدونستم، احتمالا برای آشتی کردن با این شهر (نه آدم‌هاش) چنتا کار میکردم..
اولیش پیدا کردن چنتا دوست خوب (چیزی که خیلی سخته به خصوص تو یه کشور خارجی! دوستا یا خوب نیستن یا پایدار نیستن!) پیدا کردن یه پاتوق دائمی تو یه محله کاراکتریستیک از شهر و احتمالا کلاس موسیقی یا رقص! یا نقاشی..یاد گرفتن هنر جدید تو یه مکان جدید باعث میشه بهش وابسته بشی!
ماهیت مهاجرت جوریه که یا دقیقا میدونی چندسال تو یه شهری و چاره‌ای جز تحملش نداری، یا نمیدونی تا کی اونجایی و بلاتکلیفی!
ولی با این چنتا کار کوچیک میشه اون زمان رو قابل تحملترش کرد و آوردش توی زندگی!
اگه تازه مهاجرت کردین اینو یادتون نره

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s