زخم‌های من…

من آدمیم که خیلی زود گذشته رو فراموش میکنم..فراموش که چطور بگم..زود میگذرم ازش! خیلی کم پیش میاد برگردم و به گذشته گیر بدم و خیلی کمتر پیش میاد که بخاطر کارا یا تصمیماتی احساس پشیمونی بکنم..
ولی بعضی چیزا هستن که جای زخمشون تو روح و قلبم برای همیشه میمونه و هربار یادشون بیفتم اون جاهای زخم درد میگیرن..یه درد گذرا ولی قدیمی و عمیق..
یکی ازینا، درواقع اولیش، خیانت دوست صمیمیم بود..یه جاهایی نوشته بودم که دوست صمیمیم با دوست پسر اولم ازدواج کرد! چیزی که منو زخمی کرده بود بهیچ‌وجه ازدواج این دوتا و حسادت نبود! فکر اینکه دوستی اونا از کی شروع شده بود و درد دلای من از کی شده بود موضوع حرفا و شاید مسخره‌کردنای دوتاییشون..از کی به ریش من میخندیدن..من از کی مثل احمقا دنبال دوست صمیمی دو ساله‌م میدوییدم تا دلیل فاصله گرفتنش از خودم رو بدونم و همش فکر میکردم کاری کردم که ازم ناراحت شده! و اون از کی تو چشمای من نگا کرده بود و بهم دروغ گفته بود..
شاید بیشتر از سه چهار ماه سر این موضوع و نگاه‌ها و پچ‌پچ‌های همه کسایی که تو دانشگاه از موضوع خبر داشتن و تصور حرفایی که پشت سرم داره زده میشه عذاب کشیدم..ولی گذشت! درواقع هیچی انقدر طول نکشید! همه فقط یک روز تعجب کرده بودن و بعد زندگی همه به حالت قبلی برگشته بود بجز من!
دومی و سومش مربوط به آدمای اشتباهی بود که تو ترکیه شناختم اگه مهاجرت‌نامه‌ها رو خونده باشین تا حدودی میدونین..البته باز اون تمام ماجرا نبود! خیلییییی مسائل دیگه اتفاق افتاده بود که اصلا نمیشه گفت! ضربه‌های مادی و معنوی بزرگ! هروقت یادم میفته دلم میخواد بخاطر سادگیم سرمو بکوبم به دیوار!
و مورد آخر…اشتباه بزرگم که همتون میدونین! هرچقدرم سعی کنم خودمو دلداری بدم که کلی تجربه بدست آوردم خیی چیزا یاد گرفتم و آقای الفو شناختم و تونستم به مهاجرت خانوادم کمک کنم، باز نمیتونم انکار کنم که از اومدن به ترکیه پشیمونم!
قبلا خیلی گفتم اشتباهاتمو هم دوس دارم..بخاطر اینکه هرکدومشون کلی درس بهم یاد دادن! و تمام اون درس‌ها و تجربه‌ها و زخم‌ها و سختیا میکی الانو ساختن..دوس نداشتم یه دختر نازپرورده باشم که هیچی تجربه نکرده! ازینکه خوب و بد و راحتی و سختی رو چشیدم و یاد گرفتم خوشحالم!
ازینکه یه سری آدما اومدن تو زندگیم و موندن و بعضیا اومدن و رفتن عوضش منو برای همیشه عوض کردن، ازینکه دیگه اثری ازون دختر بی‌زبون و خجالتی و کم‌روی چهارسال پیش نیست خوشحالم!
ولی وقتی امروز خیلی اتفاقی فهمیدم که اگه اونموقع پیشنهاد داییمو قبول کرده بودم و رفته بودم کانادا الان چقدر زندگیم فرق داشت و چقدر همه چیز راحت‌تر طی میشد، ناخوداگاه بغضم ترکید! من با ترسیدن بیجا اشتباه کرده بودم! نباید از کانادا میترسیدم! باید از ترکیه میترسیدم! ولی از کجا میدونستم؟
دلم برای این روان پریشون و اعصاب داغون و موهای سفیدم سوخت! که خودم به این روز انداختمشون! با انتخابا و تصمیمای اشتباهم..
من خودمو خیلی اذیت کردم! به روح و روان و جسمم یه زندگی سالم‌تر بدهکارم!
درسته که این انتخاب ترکیه یه روزی میشه جزو همون گذشته‌هایی که ازشون میگذرم و دیگه بهشون فکر نمیکنم! ولی الان اشکم بند نمیاد! انگار اینبار من به خودم خیانت کردم!
ولی به خودم قول میدم بعد ازین خیلی بهتر مواظب خودم و تمام آدما و تجربه‌های خوبی که تو این سالها بدست آوردم باشم! چون اینا غنیمتای جنگی منن!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s