فصل دوم مهاجرتم: دوره درس و من و خوشحالی!

‌یکم توضیح حاشیه‌ای بدم از شرایط روتین تازه ورودا به ترکیه..ما قشر دانشجو خیلیامون وضعیت مالی مشابهی داشتیم و بزرگترین دغدغه‌مون بی‌پول نموندن تا سر ماه بود! البته تو این مرحله من اینجوری فک میکردم! تو ترکیه گوشی‌های خارجی دو هفته تا سه ماه کار میکنن و بعد بسته میشن..قبل از این مدت باید رجیسترش میکردیم که اونم صد صدوپنجاه لیری هزینه داشت بخاطر همین بیشتر دوستای من گوشی اصلیشون همیشه همراهشون بود و یه گوشی دومی داشتن که پنجاه شصت لیر خریده بودنش و هیچ امکاناتی نداشت
منم یکی دو هفته بعد از اومدن یه همچین گوشیی گرفتم البته یکم پیشرفته‌تر بود فول کیبورد بود و دکمه فیسبوکم داشت 😂 پیش دوستام خیلی لاکچری محسوب میشدم!
از طرفی بعد از ثبت‌نام تو دانشگاه باید با برگه دانشجویی و اجاره خونه برای اقامت دانشجویی یک یا دو ساله اقدام میکردیم..اونموقع‌ها اداره مهاجرت سه ماه وقت میداد بهمون که بیمه کنیم و برای بیمه دولتی باید کارت اقامت داشته باشیم! اگه کارت اقامتمون قبل از سه ماه می‌رسید دستمون میتونستیم بیمه دولتی بگیریم که سالانه پونصد شیشصد لیر بود و از دندون‌پزشکی تا اورژانس همه چیز تو بیمارستانای دولتی رایگان می‌شد..منم همینکارو کردم..تو دو سال با جریمه و اینا هزاروپونصد لیر پول بیمه دولتی دادم و تنها استفاده‌ای که ازش کردم پر کردن یه دندون بود که از سلاخی بدتر بود نه بیحسی نه عکسی! بدترین بیمارستان ممکن رو پیدا کرده بود احتمالا که وسایل و محیطش منو یاد شوروی سابق مینداخت! با گریه از دست زنه خلاص شدم و دیگه هیچوقت پامو تو بیمارستان دولتی نذاشتم! البته بیعضیا از دولتیا خیلی تمیز و مرتبن..
بعدش آدرس خونه رو هم تو اداره مالیات ثبت میکردیم و باهاش میتونستیم حساب بانکی باز کنیم و کردیت کارت بگیریم..و به این طریق منم اولین کمک داییمو تونستم دریافت کنم! و چون فک میکردم خیلی زیاده فوری رفتم برای خودم میزتحریر و صندلی خریدم! اون خونه کثیف رفته‌رفته داشت شبیه پانسیونی می‌شد که هر اتاقش تبدیل به یه خونه کوچولوی بامزه شده بود!
تمام این مراحل چه سخت چه راحت طی شدن..قبل ازینکه بفهمیم چی به چیه کلاسا شروع شدن..
دانشکده ما تو تاکسیم بود و از خونه یک ساعتی فاصله داشت..و من همیشه نیم ساعتم تو خود دانشکده گم می‌شدم تا کلاسمو پیدا کنم! (اگه رفته باشین تاشکیشلا) از احساسات اولیم نسبت به دانشگاه هم میگم!
من زندگیمو تو ترکیه به هفت دوره تقسیم میکنم..که سعی میکنم هم کامل هم خلاصه بنویسمشون!!
دفتر اپلای من یادتونه؟ با شروع کلاسا تبدیل شد به دفتر نوت‌برداری!
دوره اول از همینجا شروع میشه!

هیچکدوم سختیا منو حتی ذره‌ای ناراحت نمیکرد! بعد از دوسال تلاش و اونهمه مشکلات بالاخره به هدفم رسیده بودم! خیلی هیجان زده بودم بخاطر همه‌چیز! هنوز باور داشتم که روزای خیلی خوبی در انتظارمه!
دوره اول و دوم مهاجرتم بهترین دوران زندگیم بودن علیرغم تمام سختیاش!
دوره اول دوره‌ای بود که برای اولینبار تو تمام زندگیم من، محور کل زندگیم بودم! نمیدونم چطور توصیفش کنم..مرکز توجه بودم انگار! میبینین تو یه گروهی یه نفر هست که دائما با همه مرتبطه برنامه دورهمی میچینه از همه خبر داره همه دوس دارن اطرافش باشن تو دانشگاه انقدر کار و درسش خوبه که همه استادا ازش راضین و دانشجوها همیشه دوروبرش میپلکن و زندگی اجتماعی و درسیش خیلی روبراهه؟ خب تو دوره اول این شخص تو زندگیم خودم بودم!
الان به این نتیجه رسیدم که درواقع شیوه درست زندگی و آدمای درست برای معاشرت رو دقیقا تو اون برهه انتخاب کرده بودم ..
اینجا من کلی دوست داشتم و هر روزم به تعدادشون اضافه می‌شد..اعتراف میکنم بیشتر دوستامم پسر بودن ولی حتی یکیشون کوچیکترین مزاحمتی برام درست نکرد..برعکس همیشه هوای منو داشتن و من مطمئن بودم هر مشکلی برام پیش بیاد میتونم روشون حساب کنم..هرکی منو از نزدیک بشناسه میدونه جزو اون دسته‌م که خیلی به ندرت شروع کننده بحثم یا برای احوالپرسی به کسی زنگ میزنم..ولی اون دوره برعکس بودم..دوستای دخترم بیشتر همین همخونه‌ایام بودن که قبلا گفته بودم رابطه همخونه‌ای چه شکلیه و چقدر کنترل کردنش سخته! مخصوصا وقتی تو یه رابطه‌ای از هرنوع بحث حساب کتاب و تقسیم پول بیاد وسط سخت میشه خوب نگهش داشت! مشکلاتمون اوایل ریز بود و با هم استانبول رو کشف میکردیم..باهم میخندیدیم و تو مراسم ایران ماها فقط همدیگه‌رو داشتیم که دلمون بگیره و برای هم گریه کنیم! بقیه دخترا هم بنا بر دلایل نامعلومی بیشتر از یه حد خاص نمیشد باهاشون صمیمی بود..دیوار دورشون خیلی غیرقابل نفوذ بود با اون حال من باز چنتا دوست نه زیاد صمیمی ولی خوب و قابل اعتماد پیدا کرده بودم

تو دانشگاه احساس مهم بودن میکردم..اولینبار بود که حس میکردم یکی به نظر من ارزش قائل میشه..حتی ترم یک برای طرح پروژه ثبت یه شهر کوچیک تو یونسکو بعنوان میراث فرهنگی، ما رو انتخاب کردن..سه روز بکوب کار کردیم و برداشت نقشه..و کل ترم روی اون طرحا کار کردیم و جلسه آخر شهردار و معاونهاشم تو ارائه نهاییمون بودن تا طرح‌های برتر رو انتخاب کنن..تو کل کلاس سی نفری فقط دو نفر نمره کامل گرفته بودن که یکیش من بودم! درمورد زبان انگلیسی اعتماد به نفسم رفته بود بالا و برای ترکی اومده پایین! چون هیچ اصطلاح تخصصی رشته‌مو به زبون ترکی نمیدونستم و باید کلشو از اول یاد میگرفتم! درسای ما اگزم‌بِیس نبود همشون تحویل پروژه بودن و در طول ترم هر جلسه یا پریزنتیشن داشتیم یا کارگاه مقاله..
انقدر به چهارتا زبون فارسی ترکی آذری و ترکی استانبولی و انگلیسی حرف زده یودم که یه دوره وقتی یکی باهام حرف میزد کمی طول میکشید تا تحلیل کنم به کدوم زبون باید جوابشو بدم!
برنامه روتین من اینشکلی بود..صب بیدار می‌شدم دست و صورتمو می‌شستم نون تست و شکلات صبحونه با چایی میخوردم و میدوییدم بیرون! اگه کلاس نداشتم میرفتم کامپوس اصلی تو ماسلاک که همه دوستام اونجا بودن..از صبح تا شب تو کتابخونه می‌شستم..کل درسای چهارسال کارشناسی رو مجبور بودم تو یک ترم به ترکی یاد بگیرم با شرایطی که تمام اصول قوانین و ضوابطی که ما یاد گرفته بودیم اینجا کلا فرق داشت!
هیچوقت تو زندگیم انقدر درس نخونده بودم! هر یکی دو ساعت یبار به یکی از دوستام زنگ میزدم که کجایی بیا بریم یه چایی بخوریم..بعد برمیگشتیم سر درس و مشق..عصر اگه حوصله داشتم با همخونه‌م میرفتیم یا مرکز خریدارو میگشتیم یا اگه خسته بودم شب میرفتیم سوپرمارکت گردی! چهارتاش کنار هم بود و ما انقدر پشت‌سر هم همرو بالا پایین میکردیم که دیگه حفظ کرده بودم سیب تو کدوم ارزونتره نون تو کدوم بیسکوئیت و شکلات تو کدوم!
شبا تو خونه تلوزیون که نداشتیم من اکثرا یا رو پروژه‌هام کار می‌کردم یا سریال بیگ‌بنگ رو میدیدم یا یکی از استندآپ شوهای ترکی..و همین!

احساس تنهایی نمیکردم..دانشگاه برام مثل خونه دوم بود و همه دوستامو خیلی دوست داشتم..از دانشگاه راضی بودم اونم از من! ترم اول تمام نمراتم تقریبا کامل بود و بعدشم بین دو ترم رفتم ارومیه که ماجراشو میدونین! البته وقتی ارومیه بودم دعوای شدیدی بین همخونه‌هام درگرفت و با ناراحتی جدا شدن..اینجا یکی از جاهاییه که مجبورم به سانسور!

میدونین چی جالب بود؟ علیرغم همه مشکلات حس میکردم زندگی چقدر راحته! ترس برام معنیشو از دست داده بود..از تاریکی از یه گروه پسر تو پیاده‌رو از ماشین پلیس از حراست دم در از نگهبانای توی دانشگاه از سگای خیابونی و از بی‌پولی نمیترسیدم! همش مقایسه میکردم که نیم ساعت پیاده روی اینجا با نیم ساعت پیاده‌روی تو ایران چقدر فرق داشت! اگه اونجا هشتاد درصدش ترس و فرار از گشت و خلاص شدن از مزاحمتای خیابونی و بوغ ماشینا و زود رسیدن به خونه بود، اینجا فقط پیچیدن باد لابلای موها بود و نفس عمیق کشیدن!
.
بجز قضیه همخونه‌ها، تنها مشکلم پول کم آوردن بود چون من بهرحال یه خاکی سر پولام میریختم میدونین که!
اینجا تو پارانتز بگم فک نکنین تمام آدمایی که باهاشون آشنا می‌شدم همین شکلی خوب بودنا! بعضیا انقدر عوضی از آب درمیومدن که همون بار اول مجبور می‌شدم بلاکشون کنم! ولی از بین اینا ده پونزده تا دوست خیلی خوب داشتم که الانم میگم حیف که ارتباطمو باهاشون قطع کردم..با یکی دوتاشون دعوام شد و درواقع حرفاشونو گوش ندادم..دوتا از نزدیکترین دوستام بهم درمورد همخونه جدیدی که بعدا میگم کی بود و آدمای اطرافش بهم هشدار داده بودن ولی من گوش نداده بودم! چه اشتباهی..
یکی از همخونه‌هام بعد از شش ماه از دانشگاه انصراف داد و رفت آنکارا پیش شوهرش..از قبل میدونستیم البته..شروع کردیم دنبال همخونه جدید گشتن..
.
دوره دوم با ورود همخونه جدید شروع می‌شه!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s