فصل چهارم مهاجرتم: شروع به کار..

قبل ازینکه تمام وقت شروع بکار کنم چندباری با همین همخونم کار مترجمی تو نمایشگاه اینا انجام داده بودیم..یکی دوبار یکی از اتاقای خونه رو که خالی بود اجاره داده بودیم یکی دو هفته و خلاصه یه جورایی سعی میکردیم از پتانسیلا برای پول دراوردن استفاده کنیم
در مورد کار توضیح بدم..ما زیاد اهل مسافرت نبودیم و وقتیم جایی میرفتیم بیشتر خونه اجاره میکردیم حتی تو ترکیه هم که نزدیک یه ماه مونده بودیم خونه گرفته بودیم..فک میکنم تو کل زندگیم دو سه بار بیشتر هتل نرفته بودم اونم چون بابام همه چیو اوکی میکرد من اصلا نمیدونستم چک‌این چیه ساعت چک‌این چیه..دپوزیت چیه اتاق سینگل دبل چیه..سوار هواپیما هم که یه بار شده بودم اونم نوشتم چه فاجعه‌ای بود!
خلاصه رفته بودم جایی کار کنم هیچ ایده‌ای از هیچیش نداشتم! ولی مجبور بودم..برای مشغول کردن خودم و استقلال مالی داشتن فکر میکردم این تنها فرصتمه!
روزی که رفتم برای مصاحبه کاری خیلی استرس داشتم..یه خانم‌و‌آقا که زن و شوهر بودن باهام حرف زدن‌‌..خانومه فارسی و آقاهه ترکی..از ترکی حرف زدنم خیلی خوششون اومد ولی دانشجو بودنم یکم شک‌برانگیز بود..بهشون گفتم ترم جدید سعی میکنم تمام درسامو تو روز تعطیل شرکت یعنی جمعه بردارم..گفتن باشه..خانومه گفت از شنبه بیا یکی دو هفته آزمایشی کار کن تا بعدش تصمیم بگیریم..
من کارم رزرواسیون بود..یعنی با آژانسای مسافرتی ایران تو یاهو مسنجر (خدا رحتمش کنه!!) چت میکردم میگفتن مثلا یه اتاق دبل تو این نرخ میخوام و من باید چنتا هتل بهشون پیشنهاد میدادم و به هتلا زنگ میزدم که ببینم برای اون تاریخ جای خالی دارن یا نه..بعد سریع تا یه کارگزار دیگه جواب نداده من باید جواب می‌دادم تا رزرو رو بگیرم..
حفظ کردن کل هتلای استانبول با جاشون امکاناتشون آدرسشون ستاره‌شون و قیمتشون کار سختی بود! همزمان باید اسم مدیر رزرواسیون هتلارو هم یاد میگرفتم که باهاشون صمیمی بشم..هرچی صمیمیت بیشتر بود میتونستم اتاقارو با نرخ پایینتر بگم و تو تایمای شلوغ که اتاق گیر نمیومد برام پارتی‌بازی کنن و از طرفی هرچندوقت یبار اتاق مجانی برای شرکت بگیرم که سود کنن!
دفتر نوت‌برداری سر کلاس تبدیل شد به دفتر یادداشت کاری!
شروع کردن به کار دقیقا شروع عوض شدن احساسات من نسبت به ترکیه بود..
.

هرشب از سرکار برگشتنی از جلوی خونه اون پسره و دوستاش رد می‌شدم که صدای خنده‌هاشون با همخونه‌م و بقیه دوستامون تو کوچه بود! مثل یه غریبه رد می‌شدم و میرفتم سمت خونه..برای شام یه چیزی سریع آماده می‌کردم و بعدش زود میخوابیدم تا صبح ساعت شش و نیم بیدارشم..چندین‌بار همخونه‌م و دوس پسرش ساعت دو سه شب با سروصدا اومدن خونه و یکی دوبار هم کلید یادشون رفته بودن و من از خواب میپریدم و صبح بعدش بی‌خواب می‌رفتم سر کار..
کم‌کم داشتم به محیط کار عادت میکردم و همزمان کار کردن با نرم‌افزار رزرو هتل رو هم تمرین می‌کردم..تو هر ثانیه ده تا بیست تا آژانس بودن که منتظر جوابم بودن و من باید خیلی سریع عمل می‌کردم..و این دقیقا نقطه قوت من بود! سرعت! خیلی زود همه چیو یاد گرفتم و استرسم از بین رفت..تازه دو هفته از شروع کارم گذشته بود که مدیرم صدام کرد تو اتاق و گفت خیلی ازت راضیم میخوام کارای دیگه رو هم کم‌کم یادت بدم تا کلا وقتی من نیستم بتونی تنهایی اینجارو اداره کنی! یه همکار داشتم که دو ماه قبل از من شروع بکار کرده بود ولی چون ترکی بلد نبود (درواقع از ترکی حرف زدنش کاملا مشخص بود ترکی آذری رو کاملا بلده و ترکی استانبولی رو هم میفهمه) ولی اصرار داشت که هیچی بلد نیست! بهرحال این کار به نفعش نبود چون من خیلی سریع ازش جلو زدم و چنتا از وظایف اونو دادن به من..ولی باز ازینکه تنهایی بخوام از صفر تاصد یه رزرو و هتل و پرواز و تنظیم ساعت ترنسفرش رو انجام بدم کمی می‌ترسیدم..یه روز این دختره مریض شد و نیومد من بدون آمادگی تنهایی باید همه کارارو روبراه می‌کردم ولی نتیجه کار اصولا تا ترنسفر برگشت دورترین تاریخ رزروی که اونروز گرفته بودم معلوم نمی‌شد! اما خوبیش این بود که ترسم ریخت!
حالا بیرون از محیط کار اتفاقات دیگه‌ای درحال رخ دادن بود!
همخونه‌م با این پسری که من دیگه نمیخواستم ببینمش دعواش میشه..بعد ازینکه اونا باهم دعوا کردن همخونه‌م باز به من نزدیک‌تر شد! خب من تمام کاراشو انجام می‌دادم! خریدای خونه پاورپوینتای درسیش کارای اقامتیش. نمیذاشتم یه حرفش دوتا بشه! بجز آشپزی و کارای خونه که واقعا گاها اهمال میکردم اونم بخاطر کار زیاد..ولی مطمئنم چندین برابرشو جبران میکردم!
.
ولی علیرغم همه‌چیز دوستم بود و هنوز دوسش داشتم! ازینکه از اون جمع کنده شده و دوباره میتونیم باهم وقت بگذرونیم خوشحال بودم!
یبار که بجای مترو با اتوبوس می‌رفتم سمت خونه اتفاقی با یه دختر ایرانی آشنا شدم که زندگی مارو وارد فاز جدیدی کرد!

این دختر یکی از دخترای خیلی پولدار تهرانی بود که با بازیگرا و خواننده‌های مشهور دوست صمیمی بود..کلی کلمه جدید ازش یادگرفته بودم! همسن همخونه‌م بود و خودش میگفت ما “پارتی کن”های مشهور تهران بودیم و فلان بازیگر وقتی تو فلان پارتی بودیم و گل زده بودیم (که من گیج فکر میکردم منظورش اینه که فوتبال بازی میکردن 🙂) بهم گفت که عاشقم شده و فلان..کارش گریموری بود و اینجا تو آرایشگاه کار می‌کرد! کل تمرکزش رو پیدا کردن یه شوهر مشهور و پولدار بود..اینجا هم با فوتبالیستا و خواننده‌های نه چندان مشهور دوست بود و وقتی من شناختمش دوس پسرش بیست سال از خودش بزرگتر بود و شوهر سابق یکی از مشهورترین خواننده‌های ترکیه بود! این دختر دقیقا زندگی‌ رو داشت که همخونه من همیشه آرزوشو می‌کرد!
دیدین تمام آدمایی که مشهورن یا خیلی پولدارن همیشه یه نفر یا یه جای خیلی معمولی دارن برای درددلای واقعیشون؟ برای این دختر ما حکم همچین چیزی رو داشتیم! وقتی پیش ما نبود همیشه میخندید و همیشه شاد بود ولی پیش ما همیشه افسرده و ناراحت!
همخونه‌م همیشه اصرار می‌کرد که مارو ببر تو جمع‌های خودت ولی اون هیچوقت اینکارو نکرد! این دختر تو یه دانشگاه خصوصی داشت ام‌بی‌ای میخوند ولی چون هیچی نمیفهمید میخواست تغییررشته بده..گفتم بهش باید جی‌آرای بدی اونم انقدر از درس و ریاضی دور بود که گفت تو بهم آموزش بده! گفتم باشه..میومد دانشگاه و من هفته‌ای یکی دو ساعت بهش آموزش می‌دادم بعد از ثبت‌نام از امتحان دادن منصرف شد!
یکی از دوستای دوست پسر همخونه‌م عاشق این دختره شد..اضافه کنم انقدر خوشگل و جذاب بود که وقتی باهم بیرون میرفتیم علانا همه برمیگشتن نگاش میکردن درحالی که تو ترکیه اصلا کسی به کسی نگاه نمیکنه! پسره همسن من بود! یعنی شش هفت‌سال کوچیکتر از دختره..خیلی خجالتی و مودب ولی شدیدا پولدار! اینم که دید یه پسر ساده افتاده دستش قشنگ تصمیم گرفت استفاده کنه از فرصت!

تا چندماه بعدش روتین من اینشکلی بود:
از سر کار درمیومدم، همخونه‌م زنگ میزد بیا بشیکتاش ما اینجاییم! میرفتم میدیدم رفتن نشستن تو یه رستوران لوکس که ما سوپشم نمیتونم بخریم! دختره بدون اینکه تردیدی بکنه غذاهای گرون سفارش میداد و شراب پشت شراب..و پسره هم بدون تردید همیشه براش حساب می‌کرد! همخونه‌م و دوست پسرش میگفتن ما رژیمیم هیچی نمیخوریم و بعد از غذای همه انقدر میخوردن که سیر می‌شدن بدون اینکه یک لیر خرج کنن و منم ارزونترین چیزی که تو منو میدیدم رو انتخاب می‌کردم! تنها کسیکه تو اون جمع تنها بود من بودم..تنها کسیکه کار میکرد هم من بودم! تنهاکسیکه صبح زود باید بیدار شه بازم من بودم! ولی هیچوقت زودتر از یک شب نمیرسیدیم خونه! خیلی زود این وضعیت رفت رو اعصاب من و با یه دعوای حسابی خودمو عقب کشیدم! ولی بقیه باز به تفریحات خودشون ادامه میدادن!اینبار باز تنها بودم و بیشتر از همیشه چسبیده بودم به کار
ساعات و روزهای کاریمون اینشکلی بود:
از شنبه تا پنج‌شنبه صبح ساعت هشت‌و‌نیم تا شش‌و‌نیم
جمعه تعطیل
درسایی که برداشته بودمم اینشکلی بود:
جمعه نه‌و نیم تا چهار
چهارشنبه شش تا هشت‌و‌نیم
تنها روز تعطیلم که جمعه بود قبل از کلاس میرفتم شرکت تا ببینم همه چی روبراهه یا نه..رزروارو با هتلا چک میکردم پرداخت آژانسیا و هتلارو با حسابدار چک میکردم و بعدش میدوییدم دانشگاه..
البته اون قضیه مافیا رو هم که یادتون هست! تو همون حین اتفاق افتاد!
قشری که من اون دوره سر کار باهاشون روبرو بودم خیلی عجیب بودن! بجز چندنفر، بقیه یا خلافکار بودن یا معتاد یا کلاهبردار..خیلیاشون یه سوسابقه تو ایران داشتن! لیدرای بیچاره تو لوژمانای ناامن تو منطقه خطرناک زندگی میکردن که معلوم نبود کی میاد کی میره..هتلیا مافیا بودن و کافی بود یکم بهشون بخندی تا سریعا زنگ بزنن بگن بیا ببرمت بیرون شام بخوریم! رقابت بین شرکتا خیلی ناسالم بود هر روز یه اتفاق و دعوای جدید پیش میومد و با تمام اینا ما مجبور بودیم همیشه با هتلیا و مسافرا خوب خوب رفتار کنیم و با لیدرا و کارمندای شرکت رقیب حتی حرف هم نزنیم!
حالم داشت ازین جو ناسالم بهم میخورد و میخواستم یه کار دیگه پیدا کنم..هیچجوری دیگه نمیخواستم تو اون جو باشم..البته شرکت ما جزو خوباش بود! مدیرا و شریکا همه خانواده بودن کارمندا همه درست حسابی..با اون حال باز پیش میومد این مشکلات! دیگه بقیه شرکتا چطوری بودن نمیخوام فکرشم بکنم! به چنتا از آژانسای ایران که باهاشون دوست شده بودم گفتم وضعیتو شاخ دراوردن! میگفتن تو ایران اصلا اینجوری نیست خیلی مرتبه همه چیز!

بهرحال..ماه پنجم بود که مدیرمون استعفا داد و پشت سرش خیلی از کارمتدا هم استعفا دادن..به من خیلی اعتماد داشت مدیرمون ولی میدونستم اگه منم دربیام هیچکس دیگه هیچی از آژانسای طرف قرارداد و پرداختیارو هتلا نمیدونه! من مجبور شدم بمونم و شدم مدیر رزرواسیون! دوست صمیمیم هم که لیدرشف بود شد مدیر اوپراسیون.ولی حقوق هردومون اومد پایین! چون مدیرامون حقوق ما دوتارو بیخبر از رییسامون زیاد کرده بودن و با رفتنشون معلوم شد و حقوقمون صدلیر نسبت به روز اول زیاد شد که نسبت به ماه قبل باز کمتر بود! بعلاوه کلی مسئولیت جدید!
ولی این وضع زیاد طول نکشید..یه نفرو آوردن بعنوان مدیر داخلی که دست و پای مارو بست و کل اختیاراتمونو گرفت! نه میتونستم به آژانسام نرخ پایینتر بدم نه میتونستم از هتلا تخفیف بگیرم! رفتم گفتم اینجوری نمیشه! نمیتونم کار کنم..رییسمون گفت یکم دیگه تحمل کن ما داریم شرکتو تعطیل میکنیم چون با شریکمون به مشکل برخوردیم بعدش اگه خودمون شرکت جدا زدیم تو میای پیش ما!
گفتم باشه..چهارماه بعد شرکت کلا تعطیل شد..من خوشحال بودم چون هم ازین جو زننده کار هم از دست اون هتلی روانی (داستانشو استوری میکنم) خلاص می‌شدم ولی نمیدونستم الان باید چیکار کنم!
یه بار که خیلی دیر از شرکت درومده بودم همخونه‌م زنگ زد گفت یه دوستم از ایران اومده ولی چون پسره نمیخوام تنها ببینمش دوسپسرم عصبانی میشه تو هم بیا! گفتم باشه..میدونین که این کدوم داستانه! من اونشب عاشق آقای الف شدم ولی نتونستم پیداش کنم! بعد از یک هفته تلاش بیخیال شدم و دوباره برگشتم سر مشکلات خودم…
یکم پس‌انداز داشتم..تصمیم گرفتم یه ترم کار نکنم و دوباره حواسمو بدم به درس!
بعد تعطیل شدن شرکت کلی آژانس و هتلی بهم زنگ زدن که برو فلانجا کار کن بیا با ما کار کن و بیا شریک بشیم و فلان..ولی من سر تصمیمم موندم..توریزم رو برای همیشه میخواستم بذارم کنار!
یه روز تو کلاس بودم که همون دوستم از شرکت قبلی بهم زنگ زد گف میکی بیا یه کار با حقوق خیلی خوب پیدا کردم که دو نفرو میخوان! وقتی رقمشو شنیدم که تقریبا دوبرابر حقوق قبلیم بود نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم به درک! بریم!
کارمون حسابداری تو یه شرکت بود! باز هیچی ازش نمیدونستم ولی دیگه به خودم اعتماد داشتم..میدونستم بخوام میتونم یادبگیرم!
تو اینکار ما شیفت شب و روز داشتیم..هشت صبح تا هشت شب..بیست‌و‌چهارساعت آف و بعد هشت شب تا هشت صبح!
یه شب که تازه رسیده بودم خونه دیدم یه اکانت غیرشخصی بهم تو اینستا ریکوئست داده! همون پسری بود که چندماه قبل عاشقش شده بودم!
با ورود آقای الف به زندگیم دوره بعد شروع شد!

قبل ازینکه وارد دوره بعدی بشم لازمه یکم درمورد خودم بگم! تمام اتفاقات بدی که در رابطه با دوستام میفتاد و استرس بیش‌ از اندازه کاری روی من تاثیر بدی گذاشته بود..روزی ده ساعت کار بس نبود تو خونه کتابخونه دانشگاه و حتی شب و نصف شب تو خواب نزدیک صبح و درواقع کل بیست‌و‌چهار ساعت تلفن من زنگ میخورد! زنگ تلفن یعنی مشکل! پروازای ایران خیلیاشون نصف شب میشستن و اولین مشکلات همونجا پیش میومد..یکی از ترنسفر جا میموند یکی موقع‌ چک‌این میدید رزروش انجام نشده یکی رزروش برای دو نفر بود بعد سه نفری میومدن یکی هتلش چون حسابدار هنوز پول نداده بود مسافرو چک‌این نمیکرد و خلاصه هزارجور مشکل که ارچقدرم کارامونو با دقت انجام میدادیم و کنترل میکردیم باز نمیشد جلوشو گرفت! ساعت سه صبح باید زنگ میزدم مدیر رزرواسیون هتل رو بیدار میکردم تا به رسپشنشون بگه مسافرو چک‌این کنن مثلا! تازه اگه شانس میاوردمو تلفن رو جواب میدادن! درغیراین صورت باید به چندتا هتل دیگه زنگ میزدم تا یه شب به اینا جا بدن و فردا دوباره ترنسفر بشن هتل اصلی و اینجوری یه شب نو شو میخوردن و خلاصه این مسائل! یعنی نزدیک یک سال که کار کردم همیشه استرس داشتم یا پای تلفن داشتم دعوا می‌کردم! بعضا شبا بعد از کار میرفتم کتابخونه درس بخونم سر میز خوابم می‌برد! همگروهیای درسیم و استادام ازم خیلی ناراضی بودن و از طرفی همخونه‌م دائما شکایت میکرد که همه کارارو مربوط به خونه رو من دارم حل میکنم تو هیچ مشارکتی نداری!
و همه‌شون حق داشتن! ولی دست من نبود..نمیتونستم به چند قسمت تقسیم بشم..خونه برام حکم خوابگاه داشت…دائما با همخونه‌م به مشکل برمیخوردیم..بهم میگفت رفتی سر کار هوایی شدی تو اینجوری نبودی دعوا نمیکردی! درک نمیکرد که کنترل همزمان همه چیز چقدر برام سخته..اولین تجربه کار و درس همزمان تو ترکیه و تلاش برای تقسیم مسئولیت‌های خونه بود! آقای الف از روز اول بهم گفت از همخونت خوشم نمیاد! منم اولا دائما سعی میکردم نظرشو عوض کنم!
وقتی آقای الف رو شناختم تو اینیکی شرکت کار میکردم که ساعات کاری عجیب‌غریبی داشت و تایم خواب ثابت برام معنیشو از دست داده بود..اینبار بیشتر از عصبی، حواس‌پرت و منگ شده بودم..روزایی که صبح میومدم خونه، تا ظهر میخوابیدم و بعدش با آقای الف میرفتم بیرون و شب میومدم میخوابیدم و صبحش دوباره سر کار..

همخونه‌م باز دعوا میکرد که چرا برای من وقت نمیذاری من هرجا که با دوسپرسم میرفتم تورو هم میبردم..از طرفی بهش حق می‌دادم از طرفی نمیتونستم بهش توضیح بدم که تایم من خیلی محدوده و من مثل تو بیست‌و‌چهار ساعته با دوسپسرم نیستم و هفته‌ای دو بار میبینمش اونم تازه آشنا شدیم شاید بخوایم تنها باشیم و در مورد خودمون حرف بزنیم!
سعی میکردم هرطور شده بالانس رو حفظ کنم ولی هیچوقت موفق نشدم! بعد از نوع رابطه‌م با همخونه‌م، که با زبون خوش تمام خواسته‌هاشو از من میگرفت و من عادت کرده بودم برای اینکه دعوا پیش نیاد همیشه باید بگم چشم، نوع رابطه‌م با آقای الف که علاوه بر اینکه به سرعت داشت بعد احساسیش بیشتر می‌شد، از نظر کیفیتی هم کاملا یه ارتباط دو طرفه بود که همونقدر که خواسته‌ها و مشکلات اون برای من مهم شده بود، مال منم برای اون مهم بود!
حس میکردم بعد از یه مدت طولانی بالاخره یکی پیدا شده که دوباره به من، نه بعنوان یه شخص منفت‌رسان و بدردبخور، بلکه بعنوان کسی که قسمتی از زندگیش رو پر کرده نگاه میکنه!
این احساس برای من خیلی خوشایند بود!
قضیه هم‌خونه‌م با یه دعوای خیلی بزرگ تموم شد!
من سه هفته مهمون داشتم از ایران..از قبل گفته بودم تمام قبض‌های اون ماه رو خودم حساب میکنم..باز بخاطر تایم کاریم خیلی وقتا مهمونای من با همخونه‌م تنها میموندن..و بقدری باهاشون بد رفتار می‌شد که بعدا گفتن بدترین تجربه سفر تو زندگیمون بوده!
هر شب که میومدم خونه همخونم باهام دعوا میکرد که مهمونت اینکارو کرد مهمونت از ماست من خورد مهمونت وقتی من خواب بودم بلند حرف زد بیدارم کرد!
من کلیدمو داده بودم به همین دوستم که مهمون بود تا بذاره جلوی پنجره و منکه صبح از سر کار میام از لب پنجره بردارم..ولی یادش رفته بود و خوابیده بود..دقیقا یک ساعت دم در وایستادم تا شاید بیدار شن و من مجبور نشم زنگ درو بزنم! بعد دیدم دارم از بیخوابی و خستگی بیهوش میشم ساعت نه و نیم صبح بود..زنگو زدم..همخونم با بداخلاقی دروباز کرد و بهم فحش داد که مگه تو نمیدونی من ساعت ده بیدار میشم چرا در میزنی چرا اینقدر بی‌مسئولیتی!
یاد اون شبایی افتادم که به زور خوابم می‌برد و ساعت دو شب با دوسپسرش میومدن زنگو میزدن و بیدارم میکردن و من هیچی نمیگفتم!
دیگه صبرم تموم شد..گفتم من میخوام جدا شم. میرم خونه جدا میگیرم دیگه نمیتونم تحمل کنم..

من کارم خوب بود و دیگه میتونستم تنهایی از پس اجاره بربیام ولی اون کار نمیکرد و هرماه من اجاره کاملو میدادم این اواخر ماه که پول میومد دستش با من حساب میکرد..با خودم گفتم خریت تا کی؟ چرا باید این وضعو تحمل کنم؟ من چرا یک سال باید دوسپسر اونو تحمل میکردم ولی اون حتی نتونست سه هفته مهمونای منو تحمل کنه؟
بعد ازینکه اینو گفتم همخونه‌م سریع پشیمون شد ولی من دیگه تصمیممو گرفته بودم..
چندباری اومد و گفت راس میگی و ببخشید و فلان..میدونستم منو دوس داره ولی من دو سال با همه چیز ساخته بودم و دیگه نه مثل قبل اعصاب داشتم نه صبر..مثل هرچیزی که یهو برام تموم میشه، تمام علاقه و وابستگی‌م به همخونا‌م هم برای همیشه تموم شد..
با آقای الف افتادیم دنبال خونه پیدا کردن..اینجا بود که همون خونه استدیو چهل متری بدون پنجره تو شیشلی رو گرفتم! اجاره‌ش تقریبا دوبرابر اجاره خونه قبلی بود و کلشو باید تنهایی میدادم! آقای الف بهم گفته بود هروقت کم آوردم کمکم میکنه..
بعد از اسباب‌کشی به خونه جدید همخونه‌م شروع کرد به فحاشی رکیک به من، خانوادم، شخصیتم، گذشته‌ای که با هم داشتیم و چیزایی که از من می‌دونست..و بعدش خلاصه تمام اون حرفارو در قالب یه پست تو پیجش شیر کرد که همه دوستای مشترکمونم ببینن! من یک‌بار ازش پول قرض کرده بودم قبل ازینکه کار کنم..و هفته بعدش پولشو داده بودم..ولی اجاره هرماه رو من می‌دادم و اون همیشه سه هفته بعدش به من می‌داد..با اینحال گفته بود من همیشه به میکی پول میدم با پولای من آدم شد! و البته خیلی چیزای رکیک و زننده دیگه که من هیچوقت دلیلشو نفهمیدم..تنها حرف بدی که بهش زدم این بود که گفتم از سن و سالت خجالت بکش که این حرفارو به زبون میاری!
تاثیر این ماجرا شاید تا ماه‌ها روی من بود..شبا کابوس می‌دیدم و بیشتر وقتا با گریه بیدار می‌شدم..تو خواب دائما دعوا میکردم و حرفایی که باید میزدم و نزدم رو میگفتم! هیچ دفاعی از خودم نکردم…نمیدونم بقیه هم چقدر منو شناخته بودن که اون حرفارو باور کنن یا نه..
نمیخواستم اینارو بنویسم! قرار بود اینا جزو اون بیست درصد سانسور شده باشه! ازینجا هم پاکش میکنم! فقط بخاطر یه کامنت تو پست قبلی نوشتم که گفته بود چرا همخونه‌ت رو اینقدر بی‌آبرو کردی!
نوشتم که بعد از دو سال یکم خالی بشم..دلم هنوزم خیلی پره

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s