فصل چهارم از زندگیم: چرا مهاجرت؟

گفتم که بلافاصله بعد از تصمیم خواهرم برای مهاجرت به کانادا شرایط دیپلماتیک ایران و کانادا خورد بهم! از طریق خویشاوندی که نمیشد رفت اینبارم کانادا کلا سفارتشو جمع کرد از ایران! من همچنان با زبان انگلیسی مشکل داشتم و اصلا نمیتونستم خودمو راضی کنم که اگه بخوام، میتونم یاد بگیرم! دنبال کشوری بودم که زبونشو بلد باشم و قشر تحصیل‌کرده‌ش هم زیاد نباشه تا من تعداد رقیبای کمتری داشته باشم و بتونم این یک سالی رو که تو ایران تلف کردم به سرعت جبران کنم! بخاطر همین شرایط کانادا و ایران اصلا برام مهم نبود! کشور هدف من ترکیه بود!
هم مشکل ویزا نداشت هم زبانشو مثل زبان مادری بلد بودم هم مطمئن بودم با یه مدرک ارشد قراره بترکونم و تا وقتی من فارغ‌التحصیل میشم حتما ترکیه جزو اتحادیه اروپا شده بود و من میتونستم تو یه کشور اروپایی شروع کنم به کار کردن! اصلا چی بهتر از این! تازه بخاطر نزدیکیش و شرایط راحت اقامتش میتونستم خیلی راحت خانوادمو هم بیارم و به این ترتیب تمام ارتباطمونو با ایران قطع کنیم!
رشته ما دوتا گرایش اصلی داشت..طراحی شهری و برنامه‌ریزی شهری..
همونقدر که تو دبیرستان ریاضی خوندنم تابلو بود تو ارشد هم طراحی خوندم واضع و مبرهن بود و هیچ جای بحثی نداشت!
چیزی که تو ترکیه زیاد بود پروژه مسکونی و شهرکای نوساز! قرار بود خودمو با موفقیت خفه کنم!
هربار که اخبار ترکیه رو می‌دیدم با خودم میگفتم دوران این مشکلات تموم میشه! تا وقتی من مدرک بگیرم قوانین ترکیه عوض میشه و استانداردای اروپایی میاد!
هزینه‌ها زیاد سنگین نبود ولی برای بابام واقعا سخت بود برای همین باید باید بورس پیدا میکردم

اولین قدمم رو برای مهاجرت با رفتن به کنسولگری ترکیه برداشتم!
با بابام رفتم تا درمورد شرایط اقامت دانشجویی و پیدا کردن کارو ویزای دانشجویی و اینچیزا بپرسم…
پامو که از در گذاشتم تو و پرچم ترکیه رو دیدم قلبم ریخت! دلم گرفت و احساس کردم چقدر غریبه‌م با اینجا این پرچم و این زبون! با اینکه از بچگی هزاربار رفته بودم سفارت و با بچه‌های کارمندای اونجا بزرگ شده بودم ولی هیچوقت اینجوری بهش نگا نکرده بودم!
انگار یه احساسی بهم میگفت داری اشتباهی میکنی که دیگه راه برگشت نداره!

اکثرا احساسات یهویی که میاد سراغم اشتباهه! مثلا وقتی سر امتحان برگه تموم می‌شد و برمیگشتم کنترلش کنم، اگه یکی از جوابارو خط میزدمو جواب دیگه می‌نوشتم بی برو برگرد بعدش میفهمیدم جواب اولم درست بوده!
بخاطر همین تا نوشتنو تموم میکردم برگه رو تحویل میدادم و اصلا کنترلش نمیکردم! این احساس آنی هم برام حکم همینو داشت بخاطر همینم هیچ توجهی بهش نکردم! بغضمو قورت دادم و تصمیم گرفتم همین راهو ادامه بدم!
رفتم چنتا موسسه اعزام دانشجو وقتی دیدم هرکدوم یه حرف میزنن کلا بیخیال شدم و خودم شروع کردم به تحقیق!
باید یه امتحان ریاضی میدادم یه زبان انگلیسی و یه زبان ترکی..معدلم بد نبود و چون شبانه بودم مدرکم راحت آزاد شد و تصمیم گرفتم یه کنکور ارشدم بدم با اینکه هیچ امیدی نداشتم ولی خواستم خیالم راحت باشه که اقلا شانسمو امتحان کردم! (ظرفیت طراحی شهری کل کشور زیر صد نفر بود)
تا اینجاش همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت البته باید حدس میزدم که این آرامش قبل از طوفانه!
دو سه تا دانشگاه هدف داشتم.. یکی از امتحانا تو وان بود یکی تهران و کنکور ارشد هم تو ارومیه..علاوه بر اینا باید رزومه و توصیه نامه و پورتفولیو (نمونه‌کار) هم میفرستادم و مدارکمو هم باید وزارت علوم تایید میکرد تا بتونم ترجمه‌ش کنم..کلی کار داشتم و نزدیک دوماه وقت!
این مرحله درواقع همون مرحله سگ‌دویی بود که تو پست‌های قبلیم گفته بودم..
بدون اینکه انتظارشو داشته باشم یهو افتاده بودم وسطش و ددلاین دانشگاه هر روز مثل زنگ خطر صبح زود منو از خواب بیدار می‌کرد!
ولی من بیشتر از همه اینا از انتخابم می‌ترسیدم…نمیدونستم قراره با یه ترکیه اروپایی مواجه میشم یا یه کشور جهان‌سومی!
نمیدونستم اصلا امنیت جانی خواهم داشت یا نه…از پسش برمیام؟ من که تا الان بیشتر از یک هفته از شهر و خانواده دور نبودم میتونم اصلا دووم بیارم؟!
شبا با رویای یه زندگی ایده‌آل میخوابیدم و صبح‌ها با استرس یه زندگی‌ فلاکت‌بار از خواب می‌پریدم!

سالها یه شرایطو تحمل میکنین و باهاش کنار میاین..ولی همینکه بفهمین به زودی قراره از این شرایط خلاص شین دیگه تحملش غیر ممکن میشه!
دقیقا از روزی که قضیه رفتنم جدی شد تمام اتفاقاتی که بهشون عادت کرده بودم برام خیلی سخت و عجیب به‌نظر می‌رسید! مثلا می‌رفتم بیرون با اینکه به گیرای گشت و مزاحمتا عادت داشتم ولی اون اواخر خیلی بیشتر بهم برمیخورد و شروع میکردم به گریه کردن!
دیگه نفس کشیدنم برام سخت شده بود و روزشماری می‌کردم که برم! ولی هنوز خیلی راه داشتم…
رفتم امتحان جی‌آر‌ای ثبت‌نام کردم..میدونستم که این امتحان برام مثل آب خوردنه چون پایه ریاضیم قوی بود با اینحال دو سه تا کتاب براش خوندم و کلی تست زدم..برای زبان انگلیسی میخواستم تو وان امتحان یِدِسِ بدم واس همین رفتم یه موسسه تا ثبت نامم کنه…کنکور ارشدم ثبت نام کردمو مدارک رو هم فرستادم وزارت علوم..خلاص؟نه!!
من هی منتظر بودم که مدارکم تایید بشه تا پستشون کنم اصولا تا یکی دو روز باید تایید می‌شد ولی یک هفته گذشت و خبری نبود! هرچیم زنگ میزدم هیچکس جواب درست نمیداد..تصمیم گرفتم خودم برم تهران!
همون شب بلیط گرفتم و صبحش جلوی وزارت علوم بودم…همونطور که حدس می‌زدم بخاطر تایپ اشتباه فامیلیم مدارکم تایید نشده بود! (یه فامیلی مزخرف سه قسمتی سخت دارم!) خوشبختانه تونستم مشکلشو حل کنم و مدارکو همونجا بدم ترجمه..خلاصه دو روز بعد کاراش تموم شد و برگشتم ارومیه تا کنکور ارشد بدم…دقیقا تو همین حین فهمیدم امتحان جی‌آرای رو هم بخاطر همون مشکل تایپی باید کنسل کنم و دوباره ثبت نام کنم برای بعدیش که یک هفته بعده، کنکور ارشد بخاطر بارش شدید برف هم یک هفته به تعویق افتاد و از اون‌طرف موسسه بهم گفت از امسال برای ثبت‌نام امتحان یِدِسِ خودتون باید برین و ما نمیتونیم ثبت نامتون کنیم!
تمام برنامه‌هام بهم ریخته بود و دنیا داشت روی سرم خراب می‌شد…
حس می‌کردم طلسم شدم و هرکاری میکنم باز بدشانسی مسارمو هیچکدوم از کارام جور نمیشه…
انگار یه نیرویی عمدا داره جلوی منو میگیره! با خودم فک میکردم اگه نمیشه باید ولش کرد! ولی خب…نه حرف خودمو گوش دادم نه منصرف شدم!
تصمیممو گرفته بودم و حتی یک ثانیه بیشتر نمیخواستم تو ایران بمونم…حاضر بودم تمام مشکلات احتمالی رو به جون بخرم ولی ازونجا خلاص شم…دیگه هیچ احساس تعلقی برام باقی نمونده بود…

تصمیم گرفتم برم دنبال آلبومایی که تحویل استادا داده بودیم تا پورتفولیومو آماده کنم بعد برم تهران امتحان جی‌آر‌ای بدم و شبش برگردم تا صبح کنکور بدم و عصرش راه بیفتم سمت وان برای ثبت‌نام! اکثر جاده‌ها مسدود شده بودن و من می‌ترسیدم کلا زنده نرسم تهران!
رفتم دانشگاه دیدم تنها چیزی که از زحمات چهارساله من مونده یه نایلون سیاه از مقواها و کاغذای خیس و نمور و مچاله‌شدس که حتی قابل شناسایی هم نیستن!
هیچ پورتفولیویی نداشتم که بشه فرستاد! همونجوری درحال لعنت فرستادن به دانشگاه رفتم تهران…
امتحانمو خیلی خوب دادم خوشبختانه! اینکه بعد روزها چونه‌زنی و مکالمه با ای‌تی‌اس آمریکا اونم علیرغم تمام ترسم از زبان انگلیسی بالاخره تونسته بودم قضیه رو جمع کنم به خودم افتخار میکردم! فرداش برگشتم ارومیه تا کنکور ارشد بدم. البته برام کاملا حالت فورمالیته داشت!نه چیزی خونده بودم نه چیزی بلد بودم! بعد کنکور مسئول اون موسسه زنگ زدو گفت بالاخره تونستن ثبت‌نام کنن و لازم نیس خودم برم! الان دو روز وقت داشتیم تا پاسپورت بابامو هم تمدید کنیم و من برای اولینبار پامو از مرز ایران بذارم بیرون!
اینکه تو اون دوز من از استرس چی کشیدم بماند..اگه پاسپورت بابام به موقع تمدید نمی‌شد اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم! باید از مرز خودم راهمو تا وان پیدا می‌کردمو خودم هتل میگرفتمو جای امتحانو پیدا می‌کردم و …
خیلی غیرممکن به‌نظر می‌رسید! صبح شنبه به امید اینکه پاسپورت آماده‌س رفتیم پلیس‌علاوه‌ده…خوشبختانه آماده بود! از همونجا مستقیم رفتیم مرز سِرو…
یه شب موندیم تو وان و فرداش من امتحانمو دادم (که خیلی مزخرف و غیر استانداردو سخت بود و اصلا توصیه نمیکنش)
شروع کردم به اپلای کردن..چون امتحان تومر نداده بودم فقط تونستم برای استانبول تکنیک اپلای کنم..خوشبختانه موقع اپلای نمره زبان رو نمیخواست و بعد از اومدن نتایج میتونستم مدرکمو ببرم..
بعد از اپلای دیگه راحت شدم…هرکاری از دستم برمیومد انجام داده بودم و با تمام بدبیاریا جنگیده بودم و الان فقط باید منتظر نتایج می‌موندم!

یه شب اتفاق جالبی افتاد…یکی از داییام زنگ زد به مامانمو گفت که این تابستون میایم استانبول شما هم برنامه‌تونو اوکی کنین تا همدیگرو ببینیم!
خب شاید فک کنین این کجاش جالبه الان؟! داییام نزدیک سی سالی میشد که از ایران رفته بودن و تو تمام این سالها حتی یک‌بارهم همدیگه‌رو ندیده بودیم..منکه سنم نمیرسید و مامانمم ده دوازده سالش بود که داییمو برای آخرینبار دیده بود!
خیلی ذوق زده بودیم! مامانم زیاد معلوم نمیکرد ولی از خوشحالی کلا روحیه‌ش ازین رو به اون رو شده بود!
زن‌داییم و خواهر و بردارشم کانادایی بودن و ما تا الان هیچ ارتباطی باهاشون برقرار نکرده بودیم!
تو بدو ورود به استانبول کاملا خورده بود تو ذوقم..دو سالی بود که دائما عکسای استانبولو تو گوشیم سیو میکردمو دائما بهشون نگا میکردم و حسرت میخوردم ولی چیزی که میدیدم هیچ شباهتی به هیچ عکسی نداشت و بیشتر شبیه اخبارشون بود! با اونحال می‌تونستم نفس بکشم و بدون ترس تو خیابون راه برمو با احترام باهام برخورد بشه و اینم برام کافی بود!
داییم و خانوادش آدمای فوق‌العاده دوس‌داشتنی و مهربونی بودن! هیچ اثری از ذره‌ای استرس یا خستگی سالها تو رفتار و چهرشون نبود.با آرامش کامل از مسافرتشون لذت می‌بردن!
مثلا من هروقت آدرسی رو اشتباه می‌رفتم کلی دستپاچه می‌شدم و استرس می‌کشیدم و حرص می‌خوردم که بجز خودم دوتا خانواده رو هم علاف کردم ولی اونا از همون لحظاتم برای کشف کردن یه شهر شلوغ و رنگارنگ و گرم استفاده می‌کردن! هرچقدر که من از استانبول خسته شدم و از این حجم شلوغی و وسعتش وحشت‌زده بودم اونا عاشق استاتبول شده بودن و با خودشون میگفتن بعد از بازنشستگی بیایم اینجا زندگی کنیم!
شاخ غول زبان انگلیسی دقیقا تو همون دو هفته برام شکست! با خانواده داییم باید انگلیسی حرف می‌زدم…برای اولینبار شروع کرده بودم به حرف زدن طولانی مدت انگلیسی و درکمال تعجب میدیدم که خیلی راحت هم میفهمم هم حرف می‌زنم! تمام اون سریالا و آهنگا بدون اینکه متوجه باشم کار خودشونو کرده بودن!
آخر دو هفته بود که نتایج دانشگاه اومد…از طراحی شهری قبول نشده بودم چون نتونسته بودم پورتفولیو بفرستم ولی از برنامه‌ریزی فقط یک خارجی قبول شده بود و اونم من بودم!
بعد از دیدن استانبول با خودم میگفتم اینجا فقط به برنامه‌ریزی نیاز داره و شهر اصلا جایی برای طراحی‌های جدید نداره بخاطر همین از نتیجه دانشگاهم خیلی راضی بودم!
داییم بعد ازینکه اینو فهمید بهمون گفت تمام هزینه‌های زندگی و دانشگاه میکی با من! هرچند هنوز اصرار داشت که میتونم یه تافل بدم و برم پیش خودشون کانادا ولی حیف که قبول نکردم

میدونین زندگی کردن و درس خوندن و کار کردن به یه زبون خارجی خیلی با محاوره اون زبون فرق داره! درسته که از حرف زدن به زبون انگلیسی دیگه نمی‌ترسیدم ولی هنوزم نسبت به درس خوندن یا کار کردن یا بودن تو یه جامعه انگلیسی زبان وحشت داشتم…از سرما متنفر بودم و از طرفی میدونستم برای موفقیت تو جایی مثل کانادا دائما باید تلاش کنم ولی تو ترکیه نیازی به اونهمه تخصص و مهارت نبود! یعنی من اینجوری فک میکردم!
نتایج دانشگاهم اومد و دیگه حس کردم تو دوران نقاهت بعد از یک سال بدوبدو و استرس دارم بسر می‌برم و دیگه اصلا انرژی طی کردن دوباره تمام این مسیرو ندارم!
اضافه کنم که دانشگاهی که قبول شده بودم هم انگلیسی زبان بود ولی می‌دونستم مردم ترکیه چقدر زبان افتضاحی دارن بخاطر همین زیاد نگران نبودم ولی نمره اون زبان یِدِسِ که داده بودم یکونیم نمره کمتر از حدنصاب دانشگاه بود!
داییم اینا برگشتن کانادا و بابامو خواهرمم رفتن ارومیه..منو مامانم دو هفته دیگه موندیم استانبول تا من امتحان داخلی دانشگاهو بدم و ثبت‌نام کنم..
همینکه مطمئن شدم دیگه این شهر قراره خونه جدید من باشه مثل همیشه شروع کردم به مشکل تراشی! همش دلم میخواست این دو هفته زود تموم شه برگردم ارومیه! وقتی برای یک ماه دوری اینقدر داشتم بی‌قراری میکردم چطوری قرار بود تنها زندگی کنم تو این شهر درندشت شلوغ؟
اصلا با کی!؟ کجا؟؟
کار بعدیم تا روزی که برای همیشه از شهر مادریم جدا شدم پیدا کردن دوست بود!
لیست قبولی دانشگاه رو گذاشته بودم جلوم و تمام ایرانیارو تو فیسبوک پیدا میکردم و بهشون مسیج می‌دادم! به تمام ایرانیایی که سالهای قبل از دانشگاه من پذیرش گرفته بودن و توی سایت اپلای ابراد فعالیت میکردن مسیج دادم..کلا هرکسی که فک میکردم ممکنه بودنش یکم ترس منو کمتر کنه…
هیچوقت آدمی نبودم که از کسی کمک بخوام ولی بطرز عجیبی چند نفری پیدا شده بودن که داوطلبانه مشتاق کمک کردن بمن بودن یا پیشنهاد همخونه شدنمون رو قبول کرده بودن و من جدی جدی داشتم می‌رفتم!
یه هفته مونده به زمان رفتن یکی از همین دوستا بهم زنگ زدو گفت یه بلیط اتوبوس ارزون پیدا کرده و هرچقدر که بخوایم میتونیم بار ببریم…برای دو روز بعد! گفتم بگیر!
حالا دو روز وقت داشتم برای خدافظی با شهرم خونه‌م خانوادم دوستام و کشورم…جو سنگین خونه و نگاه‌های بغض‌دار همه بهمدیگه و جا کردن یک هفته کار و کل زندگیم تو دو روز و یک چمدون بالاخره گذشت…
روز موعود رسید! خدافظی کردم و رفتم سمت ترمینال تا برم تبریز و سوار اتوبوس سرنوشتم بشم!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s