فصل پنجم مهاجرتم: آقای الف و زندگی تنهایی

بعد از یه سری مسائل از همخونه‌م جدا شدم بالاخره! قلبمو شکسته بود..درحالیکه من هیچوقت بهش بدی نکرده بودم اون شروع کرده بود به اذیت کردن مدام من..
تنهایی تو شیشلی یه خونه گرفتم چهل متر بود بدون پنجره و اجاره دوبرابر خونه قبلی..
مسیر زندگیم بعد از جدا شدن از همخونه، تنها زندگی کردن و بودنِ آقای الف یه بعد کاملا جدید بهش اضافه شد و اون مسئولیت پذیری بود!
البته نه در قبال کار و درس یا حتی آقای الف! مسئولیت پذیری در برابر خودم!
محیط کارمو خیلی دوست داشتم..با بیشتر همکارام دوست بودم و باز کارو خوب یاد گرفته بودم و بعد از چندماه شده بودم سرپرست شیفت..با اینحال یه چیزایی تو زندگیم داشت اشتباه می‌رفت! و اون سلامتیم بود!
خواب نامنظم و تغذیه ناسالم و توجه نکردن به علائمی که بدنم نشون می‌داد منو به جایی رسوند که یه بار جلوی خونه از حال رفتم و مردم اومدن کمکم!
رفتم یه سری آزمایش دادم و دکتر یه سدی چیزا گفت که چون طبق معمول چون زبان تخصصی پزشکی اینارو نمیدونستم درست نفهمیدم چمه ولی گفت باید ورزش کنی و ساعات خوابتو منظم کنی..
با ساعت خواب که کاری نمیشد کرد چون مجبور بودم کار کنم ولی عوضش شروع کردم به یاد گرفتن واقعی آشپزی و تو خونه غذا پختن بجای غذاهای آماده..کم غذا خراب نکردم البته ولی زود دستم خوابید و انقدر از دستپخت خودم خوشم میومد که دیگه غذهای بیرون خوشحالم نمیکرد! البته همیشه هم حوصله‌شو نداشتم! کم‌کم شروع کردم به توجه مصرف ویتامین و املاح لازم روزانه..اینکه برای موهام چی بخورم برای استخونام چی بخورم برای چشمام چیکار کنم و چیا مثلا برای سلامتی قلب ضرر داره! قبلا همیشه حس میکردم یکی هست که حواسش به اینچیزا باشه! پیش مامانمم که بودم خیالم راحت بود مریضم بشم مامانم مراقبمه ولی اینبار دیگه به معنای واقعی تنها بودم و آقای الف هم هم دانشجو بود هم کار میکرد هم خونه‌شون خیلی دور بود یعنی هرلحظه نمیتونست بیاد به داد من برسه!
.
کارمون کم کم از روند نورمالش داشت خارج می‌شد..تعداد کارمندا بیشتر می‌شد و یه سری مسائل پیچیده شده بود…خب ما هیچ روز تعطیلی نداشتیم فقط همون بیست‌و‌چهار ساعتای وسط دو شیفت بود و اگه یه بار مرخصی میگرفتیم باید شیفت جبرانی وایمیستادیم که یعنی بیست و چهارساعت کار و دوازده ساعت آف و بعد دوباره دوازده ساعت کار!
تازه من یه بار شیفت چهل و هشت ساعتی داشتم که دیگه با چمدون رفته بودم سر کار!
این خواب نامنظم بدجور داشت اذیتم میکرد..تازه وقتایی که شیفت شب بودم صبحش باید میرفتم کلاس تا عصر! مغزم کاملا کاراییو از دست داده بود انگار! باز تو دانشگاه با استادام مشکل داشتم..استاد راهنمامم همون ترم تهدیدم کرده بود که ترم بعد ثبت‌نامم نمیکنه چون تا اونموقع باید پروپوزالمو سابمیت میکردم که نکرده بودم!
تقریبا ده یازده ماه کار کردم و دیگه بدنم مقاومتشو از دست داد! استعفا دادم…بلافاصله تو یه کارخونه کیف چرم کار پیدا کردم تحت عنوان مارکتینگ به اروپا! بزرگترین کارخونه چرم خاورمیانه بود به گفته خودشون..از خونه من دو ساعت فاصله داشت و روزی یازده ساعت تایم کاریمون بود..هشت صبح تا هفت عصر و یک روز تعطیل..حقوقش از جای قبلی کمتر بود ولی گفته بود اجازه کار میگیریم!
دومین اشتباه بزرگ زندگیم (بعد از قبول نکردن پیشنهاد داییم) قبول کردن این کار بود!
هرچی اعتماد به نفس تو دو سال قبل جمع کرده بودم تو این کار از بین رفت!
من با اونجا چنتا مشکل اساسی داشتم..
۱) جوش به شدت بی تربیتانه و خشونت‌بار بود و دائما همه با هم در حال دعوا بودن و خیلی راحت فحش میدادن! از صاحب کارخونه گرفته تا کارمندای بسته‌بندی همه شدیدا خشن بودن..
۲) من مثلا کارم مارکتینگ به اروپا بود ولی عملا یک هفته اونکارو انجام دادم و از هفته دوم شدم پادو! مدیرم دائما دستور میداد قوطیارو جابجا کنم و نمونه‌هارو ببرم کارگاه و کارم کلا بدو بدو بین سه طبقه بود و سفارش چای و قهوه مدیرم و شنیدن زخم زبونای دائمیش!
۳) برخلاف کارای قبلی هیچوقت کل پروسه اون کارو یاد نگرفتم چون هیچکس بهم یاد نداد! انتظار داشتن از روز اول بتونم فرم فروش و قرارداد حاضر کنم و بدونم که باید فرم مالیت رو از دپارتمان خودش بهش ضمیمه کنم و پرونده‌شو تو نرم‌افزار اِی‌اِس‌پی باز کنم و بعد کیا باید امضا کنن و من چطور باید نمونه هارو کنترل کنم و از کجا باید زیپ و سگگ سفارش بدم و خلاصه از لحظه ثبت سفارش تا تو روز ارسال باید همه چیو میدونستم ولی کسی بهم نگفته بود! و مدیرم سر من دائما داد میزد که چرا نمونه‌های آسوس رو نفرستادی انگلیس چرا نمونه‌های زارا رو نفرستادی آلمان چرا کیفای ال‌سی فرم فروشش حاضر نیست! من قیافم سه ماه کامل 😳 اینجوری بود!
۴)گفته بودن کارخونه قراره جابجا بشه از بایرام‌پاشا بره بیلیک‌دوزو! من زودتر از کارخونه کل پس‌اندازامو دادم و رفتم بیلیک‌دوزو خونه گرفتم!اینبار با اجاره کمتر از خونه قبلی یه تک خوابه بزرگ و مبله نوساز و لوکس تو یه رزیدانس خیلی خوب دقیقا دم متروبوس!
کلی کیف میکردم با حرکتم تا اینکه دیدم اینا قصد جابجایی ندارن! ازطرفی صابخونه قبلیم که گفته بود هروقت دربیای دپوزیتتو میدم سه‌هزار لیر پول‌پیشمو خورد تهدیدمم کرده بود که به پلیس شکایتت کنم بیست‌هزارلیر باید بدی
کارخونه درحال ورشکستگی بود انگار! تمام رفتارای زننده‌شون بس نبود حقوق هم نمیدادن! علاوه بر اون هیچوقت نمیذاشتن ساعت هفت دربیایم میگفتن مگه کارمند دولتین که این ساعت میرین خونه! مجبورمون میکردن تا هشت بعضا نه شب کار کنیم و بعدش من تو شلوغی متروبوس و سرمای زمستون اون سال که تو پنجاه سال اخیر بی‌سابقه بود، باید باز دو ساعت تو راه می‌بودم..
۵) من ساعت ده یازده شب میرسیدم خونه..سوپر مارکتا همیشه بسته بودن بخاطر همین باید آخر هفته خرید یک هفته رو میکردم اونم نمیدونم یخچالم چه مشکلی داشت که همه چی دو روزه خراب میشد! واس همین خیلی وقتا گشنه میخوابیدم یا مجبور می‌شدم از بیرون سفارش بدم..کل پولامو خرج خونه گرفتن کرده بودم و اینا حقوق نمیدادنو کلا همیشه مشکل پول داشتم!آقای الف این دوره فرشته نجات من شده بود البته! از طرفی کل روز تعطیل به جارو کشیدن و تمیزکاری خونه و ظرف شستن و لباس شستن و پهن کردن می‌گذشت و من عملا وقتی برای درس خوندن نداشتم!
۶) تایم و فصل کاریم جوری بود که دیدن خورشید برام شده بود یه حسرت!‌صبحا هوا که تاریک بود از خونه درمیومدم و شبا خیلی بعد از تاریکی هوا می‌رسیدم خونه و آخر هفته‌ها هم کلا تو خونه میموندم! آقای الف رو که الان با اسباب کشی به غرب شهر فاصلمون شده بود سه ساعت، ماهی یکبار میتونستم ببینم و فشار درس انقدر روم زیاد بود که کاملا افسرده شده بودم..نمیتونم دروغ بگم..از زندگی دیگه ناامید شده بودم..ازینکه اینقدر سخت کار کنم و هیچی جز افسردگی و خستگی و فشار و استرس نسیبم نشه خیلی خسته بودم..ازینکه حس میکردم درجا میزنم..تنها کسیکه باهاش مرتبط بودم آقای الف بود..دیگه هیچکس..به نقطه انزجار از ترکیه و کار و زندگی و درس و کلا همه چیز رسیده بودم..
.
استادم هر روز یه ایمل تهدید آمیز میزد و من قلبم هر بار فشرده می‌شد! دیدم نمیشه! سه ماه بعد استعفا دادم!
این دوره طولانی و به همون اندازه یکنواخت و مزخرف زندگیم با استعفا دادن تموم شد! اگه آقای الف نبود نمیتونستم تحملش کنم! اون درواقع بجای یه دختر شاد و پرانرژی و مستقل یه دختر عصبی و افسرده رو شناخت که همیشه غر میزد! ولی با تموم مهربونیش موند تا خوبش کنه!
بعد از استعفا فکر میکردم همه چیز بهتر میشه ولی همه چیز داشت بدتر می‌شد..دوره بعدی دوره پایان‌نامه‌س!
دوره‌ای که شروع به نوشتن تو این پیج کردم!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s