فصل هفتم مهاجرتم: آسایش نسبی!

قبل از اومدن خانواده من چندجای دیگه برای کار رفته بودم..یه شرکت شهرسازی با پنج دیقه فاصله از خونه که طرف گفت کارمون خیلی کمه اصلا من کارمند لازم ندارم فقط کنجکاو شدم ببینمت رزومت از همه عجیب‌تر بود 😐
یه املاکی بود دوباره تو همون ساختمون که یه روز رفتم و جارو و سطل دادن دستم که زمینارو طی بکشم و کل روز برای این و اون چایی بردم که آخر روز رفتم گفتم من برای کار فروش اپلای کرده بودم نه این! و درومدم..
یه کار دِوره‌مولک یعنی انتقال سهام هتل بود که نیم ساعت با خونه فاصله داشت و آخر روز با حمله مسلحانه‌ای که اتفاق افتاده بود فرار کردم و پشت سرمم نگاه نکردم!
بعدش یه شرکت ساختمان‌سازی خیلی لوکس بود به فاصله دو ساعت از خونه درحدی لوکس بود که توی دفتر فروش یه ماشین خیلی لوکس که حتی تشخیص ندادم چیه برای دکور گذاشته بودن تو دفتر! فقط حقوق ثابتش بیشتر از تمام حقوقایی بود که تا اونموقع گرفته بودم و علاوه بر اون کمیسیون از فروش هم داشتم و من واقعیتش ترسیدم ازش! درواقع ازم کاری رو خواسته بودن که بعدا نزدیک یک‌سال انجامش دادم ولی اونموقع به نظرم ترسناک می‌رسید!
با دیدن اونجا شروع کردم به اپلای برای کارای مشابه اطراف خونه و یکی دیگه رو رفتم که اینبار در حدی داغون و ترسناک بود و صاحبش مدل مافیایی بود که مجبور شدم وقتی ازونجا درومدم بلاکشون کنم با اونحال هی بهم زنگ میزدن از شماره‌های مختلف که چرا نیومدی!
یکی دیگه کار رویاییم بود! آژانس ملکی بود و همزمان پروژه‌های ساخت و توسعه و مدیریت پروژه‌های مسکونی رو هم انجام میدادن و درصد کمیسیونش انقدری بالا بود که من فقط با یه فروش میتونستم یک سال زندگی کنم! ولی بخاطر اینکه گواهینامه نداشتم منو برنداشتن😔
و دوتای آخری همزمان بهم گفتن بیا که یکیش بعدا زد زیر حرفش و دومی برای بار دوم زنگ زد برای تاریخ شروع کار!
با اومدن مامانم اینا انگار یه معجزه تو زندگیم اتفاق افتاد!
تمام عوامل ناراحت‌کننده داشتن از بین می‌رفتن! درسم تموم شد و مدرکمو گرفتم..
کارو بعد از اومدن بابام پیدا کردم..بابام که اومده بود تو فرودگاه خودمو انداخته بودم تو بغلش و یه ربع جوری گریه کرده بودم که نفسم بند اومده بود..بعد از سه سال میدیدمش!

یه چندماهی انقدر به سرعت و با بدوبدو کردن گذشت که هیچی نفهمیدم! از طرفی شروع به کار کرده بودم از طرفی کارای اقامتی خانواده رو میخواستم حل کنم از طرفی خونه تک‌خوابه من خیلی کوچیک بود و باید یه خونه بزرگتر میگرفتیم و اسباب‌کشی میکردیم باید وسایل میخریدیم خودم کلی کار اداری داشتم و علاوه بر اینا میخواستیم کار بابام رو راه بندازیم و داشتیم مارکت ریسرچ اونم میکردیم و میرفتیم کارخونه‌ها برای بازدید! خلاصه من هیچوقت نمیتونستم به همه کارام برسم!
کار جدیدم تو دفتر فروش یه پروژه مسکونی بود..حقوق پایه‌ش نصف اونیکی بود ولی درصد کمیسیونش بالاتر..خیلی زود پروژه رو یاد گرفتم..بیشتر مشتریای ما عرب بودن و اون دوره ایرانی خیلی کم بود..ترک هم کم بود! با اینحال من چون ترکی و فارسی و آذری و انگلیسی بلد بودم و میزمم جلوی در بود کلا بقیه همکارام با خیال راحت میتونستن مشتری رو که به قیافه‌ش نمیخوره خریدار باشه، با هر ملیتی پاس بدن سمت من!
یکی از همکارام عرب بود اونیکی ترک..ترکه مشتری عرب و ترک میگرفت عربه فقط عرب! و من همه!!
چندماهی گذشت به همین منوال..ساعات کاریم نه تا هفت بود..تنها مسیر رفت و آمدم نیم ساعت پیاده‌روی بود تو اون مسیر اتوبوس یا دولموش هم نبود یعنی مجبورا روزی یک ساعت پیاده‌روی رو داشتم! ولی محیط کارمو دوس داشتم..اون اوایل!
یه نمایشگاه تو آذربایجان بود که قرار بود شرکت ما هم غرفه داشته باشه! من به بهانه اینکه زبونشونو بلدم خیلی غیر مستقیم دلم میخواست که منم برم!
بعد از یک ماه بالاخره رئیسمون موافقت کرد و گفت باشه تو برو بجای مدیرت! البته نه بعنوان مدیر! فقط بجای اون!
داستانشو استوری میکنم! اونم ماجرای جدایی بود برای خودش ولی خوبیش این بود که اینبار بعد از سالها کوچیکترین زحمتی تو اسباب‌کشی نکشیدم و تو اون دو سه روزی که من آذربایجان بودم خانواده خودشون اسباب‌کشی کرده بودن خونه جدید 😬
در مورد نمایشگاه همینقدر بگم که قشر جوونشون که تقریبا کلا روسی حرف میزدن و هیچی نمیفهمیدم قشر سالخورده‌هم انقدر آذری غلیظ حرف میزدن که احساس میکردم یکی داره برام کلیله و دمنه میخونه هیچی نمیفهمیدم! کل اون چندروز که سعی میکردم ارتباط برقرار کنم عرق سرد از پیشونیم جاری بود ترکی خودمون ترکی استانبولی و چند کلمه تخصصی که از ترکی آذربایجان یاد گرفته بودم رو آنچنان باهم قروقاطی کرده بودم که هرکی منو میدید میگفت تو ایرانی هستی! نه ترک ترکیه‌ای نه آذربایجانی! سعی میکنی ادای هردوشونو دربیاری فقط 😑 البته از مدل حرف زدنمم خوششون میومدا میخندیدن کلی! ولی فایده‌ای نداشت چون هیچی نفروختیم!

سه ماه از کار گذشته بود و من همچنان هیچی نفروخته بودم! دیگه داشتم استرس میگرفتم که این ماه میندازنم بیرون! روز اول بهم گفته بودن یکم کار کن اگه دیدیم خیلی راضی هستیم برات اجازه کار میگیریم..قبل ازینکه به اون مرحله برسه مجبور شدم اقامتمو توریستی تمدید کنم و بهونه افتاد دستشون که پس حالا صبر کن اقامتت که تموم شد میگیریم برات 😑
از ماه سوم من یهو فروشام شروع شد و دیگه ماهی سه تا هفت‌ تا فروش داشتم! کلی هم برنامه جدید تو ذهنم بود که احتمالا خیلیاتون یادتونه!
این وسط بابام یه پیشنهاد کاری خیلی خوب از یه شرکت بزرگ وابسته به وزارت صنعت گرفت که دیگه نه نمیشد بهش گفت اینجوری شد که کارای خودشو بیخیال شد! ولی اینکار اون سر استانبول بود..ته ته آسیا..با سه و نیم ساعت فاصله از خونه! یک هفته بابام رفت و اومد..صبح ساعت چهار و نیم از خونه درمیومد و شب ساعت ده می‌رسید! دیدیم نمیشه..یه خونه هم اونجا برای بابام اجاره کردیم..بابام رفت اونور تنهایی و ما سه تا موندیم اینور..آخر هفته‌ها هم بابام میومد و کلا همه چیز خیلی خوب بود!
من میگفتم پولامو پس‌انداز میکنم یا تو اروپای شرقی یه خونه کوچیک میخرم یا هم میرم نیوزلند..برنامم یکی ازین دوتا بود! تو همین اوضاع یهو دلار دو برابر شد و ارزش پس‌انداز من نصف! انگیزه منم همینطور! یه احساسی بهم میگفت باز داری به این نقاط پایانی نزدیک میشی! درستم میگفت! نود درصد واحدای پروژه فروش رفته بود و چیزی برای فروش دستمون نمونده بود از طرفی شرکت زده بود زیر قولش برای اجازه کار گرفتن و پولامم که هیچی شده بود! از طرفی آقای الف برای درسش مجبور شد بره یه کشور دیگه و تنها شدم و این باعث شد حس کنم باید عجله کنم!
بعد از روزها فکر و تردید و تصمیم و حساب کتاب، رفتم شرکت و گفتم من استعفا میدم!
این شد که خونه رو تخلیه کردیم و اومدیم نزدیکای محل کار بابام جمع شدیم تو خونه جدید!
دوره ششم من عملا با یه زندگی روتین از خونه به کار از کار به خونه گذشته بود..استرس داشتم..مشکلات همچنان داشتم..مسئولیت هم داشتم ولی بودن خانواده انقدر همه اینارو کمرنگ کرده بود که از اون دوره فقط یه قاب صورتی تو ذهنمه!

و دوره هفتم دو ماهه شروع شده!
یعنی چیزی که سالها بود تجربه‌ش نکرده بودم! زندگی مصرف‌کنندگی بخور بخواب! نه کار میکنم نه درس میخونم! نه نگران اجاره خونم نه نگران چیز دیگه! دو ماهه دارم فقط خودمو تقویت میکنم..دارم آماده میشم برای یه رفتن دیگه..اینبار یه سنگ بزرگتر میخوام‌ بردارم! میخوام اشتباهات گذشته رو جبران کنم! تو خونه کلی کورس آنلاین میگذرونم کلی وبلاگ جدید میخونم و تحقیق میکنم!
فک میکنم آرامش به من نیومده! بدنمم حساسیت داده به این آرامش! باید برش دارم ببرم بندازمش وسط یه چالش بزرگتر! اینو ازم میخواد…میدونم!
دوره هفتم فعلا ادامه داره! تا روزی که از فرودگاه پست بذارم! نمیدونم اونروز یک ماه بعده یا یک سال بعد شایدم دو سال!
ولی داستان من اینجا تموم نمیشه..تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که تا وقتی هم این روحیه کمال‌گرا و هم این شانس افتضاح بد، هر دوشو باهم داشته باشم، باز قراره خودموو وسط مشکلات عجیب غریب و دردسر و بدبیاری بندازم و همیشه بتونم روزها درموردشون حرف بزنم و باز بدوئم دنبال اتوپیای خیالی و ساختگی که ته دلم میدونم وجود نداره!

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s