فصل ششم مهاجرتم: پایان‌نامه و اشک و آه!

پس‌اندازی برام نمونده بود..صاحبخونه قبلیم پول پیشمو خورده بود و شرکتی که سه ماه کار کرده بودم حقوقمو نمیداد! نمیخواستم با گفتن این مسائل به خانوادم اونارو نگران کنم..درواقع من هیچکدوم این اتفاقات رو بهش نگفتم و خیلیاشو همراه شما تو پیج خوندن و فهمیدن! آقای الف تا یه حدی میتونست کمکم کنه ولی من دیگه نمیتونستم قبول کنم! هیچوقت هیچوقت دلم نمیخواست محتاج کسی باشم..چه داییم چه دوس پسرم و چه بابام..برای هیچکدوم اونا درخواست کمک من محتاج بودنمو نشون نمیداد و خیلیم خوشحال می‌شدن که بهم کمک کنن..حتی بابام اگه میدونست که پول لازم دارم و بهش نمیگم احتمالا از نگرانی و ناراحتی سکته میکرد! آقای الف دائما باهام دعوا می‌کرد که پول منو تو نداریم من میخوام خیالم راحت باشه که تو استرس و نگرانی نداری که البته هرکاریم کردم باز یه راهشو پیدا میکرد و بهم کمک میکرد!و داییمم که اصلا تعارف نداشت و خودش همیشه میگفت هروقت کمک لازم داشتی بهم بگو…
با اینحال من مثل بز لجباز بودم! لجاجت من همیشه کفر همه رو درمیاره! نمیخواستم هیچ کمکی رو قبول کنم..میخواستم به خودم ثابت کنم که تو سخت‌ترین شرایط هم میتونم از پس خودم بربیام!
بلافاصله شروع کردم دنبال کارای اینترنتی و فری‌لنس گشتن..شاید بیشتر از صدتا کار تایپینگ و کپی‌پیستینگ و ترنسلیتینگ اپلای کردم..دیگه باید منتظر میموندم!
رزوممو فرستادم به کل شرکتای شهرسازی که تو استانبول وجود داشت!
شروع کردم به اپلای کردن به تمام کارای مشاور فروش ملک تو اطراف و نزدیکی خونه..هرچی می‌گذشت و جوابی نمیگرفتم شعاع اپلای برای کار رو بیشتر می‌کردم!
به قدری استرس داشتم که نمیتونستم روی پایان‌نامه تمرکز کنم..همش قلبم تو دهنم میزد و اشتهام کور کور شده بود..
یه روز اتفاقی یکی از هتلیایی که قبلا باهاشون کار می‌کردیم بهم زنگ زد که چه خبر چیکار میکنی و کجا کار میکنی..بعد گفت یه پیشنهاد کاری داره ولی کار هتل و توریزم معمولی نیست..یه نوع توریزم دیگه‌س که وقتی برم ببینمش بهم توضیح میده!
دفترش تو آکسارای بود..فرداش پاشدم رفتم‌ پیشش..دفتر که چی بگم..انقدر خرابه بود که میترسیدم زیر پام هر لحظه خالی بشه و ساختمون بریزه! کسیکه حتی یه دفتر درست حسابی هم نمیتونست اجاره کنه چطور میخواست به من حقوق بده؟
حس اولیه‌م درست بود! بهم گفت تو مشتری جور کن سودش هرچی شد نصف نصف! گفتم من نمیتونم به امید سود احتمالی روزی سه ساعت راه بیام پایان‌نامه دارم..گفت خب باشه نیا از خونه کار کن! گفتم خب اینجوری بهتره روش فکر میکنم!
از همون روز این شروع کرد به مسیج دادن تو واتس‌اَپ..مثلا شب ساعت یازده میگفت نزدیک خونه تواَم! صبا ساعت هشت میگفت دارم از ایستگاه شما رد میشم! بعد مثلا وسط روز میگفت چرا نمیای یه قهوه بخوریم! کم‌کم دیدم این هدفش چیز دیگه‌س! بهش گفتم نامزدم اجازه نمیده کار کنم (!) شما برا خودتون کارمند دیگه پیدا کنین بعدشم بلاکش کردم 😬 این تنها راهیه که میشه یه مزاحم مرد میانسال ترکیه‌ای رو دفع کرد! ترسوندن از یه مرد ماچو (قلدر) که احتمالا رگ غیرتش زده بیرون و دستور داده که حق نداری کار کنی!
روزا همینجوری داشتن میگذشتن..ایمیلای تهدید آمیز استادم ادامه داشت و من هر هفته که میرفتم پیشش فقط ایراد میگرفت و کار جدید میداد و میگفت چرا اینقدر بیحوصله و آبکی کار کردی برو از اول کار کن! از طرفی سر ماه نزدیک بود!
خیلی احساس ناتوانی می‌کردم…انگار علیرغم تمام این سالهایی که جنگیدم تا سرپا بمونم باز شکست خوردم و افتادم ته چاه..همون روزا یه خبر خوب عملا نجاتم داد!
حسابدار کارخونه قبلی بهم زنگ زد و گفت برات حقوقتو گرفتم و میارم نزدیک خونه‌ت دستی بهت بدم!
طبیعتا خیلی خوشحال بودم! انگار یهو آفتاب تو زندگیم طلوع کرده بود و تا چندماه میتونست گرمم کنه!
وقتی خیالم راحت شد که اجاره حداقل سه ماه رو دارم، دوباره شروع کردم به اپلای برای کارای پارت تایم..و به تمام شرکت‌های شهرسازی هم ایمیل زدم که اگه بخواین میتونم پارت‌تایم بعنوان کاراموز هم براتون کار کنم!
از لابلای اینهمه اپلای کاری یکیش بهم زنگ زد! یه شرکت فروش محصولات درمانی بود با دو و نیم ساعت فاصله از خونه سمت آسیایی ولی حقوقش با اون شرکت دومی یکی بود..ساعات کاریشم برخلاف بقیه کمتر بود..پنجاه ساعت هفته‌ای و یک و نیم روز تعطیل! عملا بهترین شرایط کاری رو داشت برام ولی راه دور میومد و همه این مزیتارو پاک میکرد! هر روز باید پنج ساعت سر پا راه میرفتم و احتمالا بالای دویست لیر هم هزینه راهم می‌شد..
با اینحال قبول کردم..رفتم مصاحبه..جای خیلی لوکسی بود ولی تازه باز شده بود..توضیح دادن که کارم چیه..گفتن تو مثل یه بازیگری..باید سناریویی که ما بهت میدیم رو اجرا کنی و محصول رو بفروشی..مشتری رو ما میاریم ولی وظیفه توئه که به صددرصدشون بفروشی!
اینبار جایی کار میکردم که دیگه کلا هیچی هیچی ازش نمیدونستم!
سناریوی من شامل اطلاعات تخصصی پزشکی بود و عملکرد تمام اورگان‌های بدن و عواملی که این عملکرد رو مختل میکنه و بعد معجزه‌ای که محصولات ما تو حذف این عوامل دارن! البته باید خودمو برای تمام سوالات احتمالی هم آماده میکردم این بود که دفتر کاری من تبدیل شد به جزوه زیست‌شناسی!
یک هفته گذشت..دو هفته گذشت..درسامو حسابی یاد گرفته بودم ولی از مشتری خبری نبود! هفته سوم اومدن گفتن مشتری رو هم خودت بیار! یه لیست پونصدتایی شماره تلفن دادن دستم که به تک‌تک اینا زنگ بزن و راضیشون کن که بیان اینجا و بعد بهشون بفروش! تلفنی راضی کردن یه فرد غریبه برای خرید چیزی که اولینباره درموردش می‌شنوه! احتمالا سخت‌ترین کار دنیا بود!
دو سه روز امتحان کردم..نود درصد مردم یا سرم داد میزدن یا تو صورتم قطع میکردن و اصلا بهم اجازه حرف زدن نمیدادن..همه با کسیکه بخواد تبلیغات تلفنی بکنه همین رفتارو میکنن حتی خود من! با هزار زحمت و نزدیک چهل دیقه یک ساعت حرف زدن تونسته بودم دوتا پیرزن رو راضی کنم که بیان! اونم با روش‌های کاملا سنتی و توسل به “قسمت و سرنوشت”! که یکیشون نهایتا گفت شوهرم اجازه نداد اونیکیم گفت استخاره کردم و خوب درنیومد!
همون روز از دانشگاه، یه ایمیل اومد که فلان دانشجو درصورتی که نسخه جلدسفید تزش رو تا یک ماه بعد به اینستیتو سابمیت نکنه ارتباطش با دانشگاه قطع میشه!
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو اتاق رییس..گفتم من نمیتونم کار کنم باید رو تزم کار کنم و در مقابل چشمای گرد شده‌شون از دستمزد سه هفته‌ایم گذشتم و درومدم بیرون…

روند تحویل پایان‌نامه رو میخوام بگم..اول یه فرم پروپوزال و موضوع تز دادیم به اینستیتو تا تو کمیته تایید یا رد بشه..بعدش تو تاریخ‌های مشخص هر ترم باید جلدسفید که تقریبا مثل پیش‌نویس تز بود رو سه نسخه با امضای استاد راهنما سابمیت می‌کردیم و بعدش تا سه ماه وقت دفاع داشتیم..بعد از دفاع هم یک ماه فرصت ادیت‌های نهایی و تحویل جلدآبی با امضای اساتید و داورا به اینستیتو..البته یه روند پیچیده آنلاین هم داشت که درصد کپی بودن تز رو مشخص میکردن و هی باید اینور اونور ثبتش میکردی..
دانشجوهای ارشد شش ترم حق تحصیل داشتن تو دانشگاه..درصورتی که تا تاریخ تعیین شده تز رو تحویل نمیدادن بدون کوچیکترین رحمی از دانشگاه اخراج میشدن!
و من ترم شش بودم!
تصمیم گرفتم دیگه بشینم جدی پای درس..اینکارم کردم! دفتر زیست‌شناسیمم شد دفتر پایان‌نامه! مساله کار رو کلا فراموش کردم و پا گذاشتم رو تمام غرور ساختگیم و به داییم گفتم که نیاز به کمک دارم..اونم بلافاصله همون مقدار همیشگی رو زد به حسابم..
میدونستم سه چهارماه بیشتر وقت ندارم..و باید یک ماه قبل از دفاع شروع به کار میکردم که بعدش بلافاصله حقوق بگیرم چون پولی که داشتم دقیقا منو تا اونروز می‌رسوند! هزینه‌های تحویل تز و پرینت و صحافی و شهریه ترم آخر هم بود و یکی دو ماه بعدشم تمدید اقامت!
وقتی جدی نشستم پای کار کردن تونستم تز رو تا یه جایی پیش ببرم..موضوع تزم رو قبلا نوشته بودم که استوری میکنمش..باید شبا بیدار میموندم و خوشبختانه خیلی از دیتاهامو اون شبایی که تابستون قبل شیفت شب وایمیستادم جمع کرده بودم! سخت‌ترین کار برام بخش مبانی نظری بود و از کمبود منبع به شدت داشتم عذاب می‌کشیدم و هیچ منبع مشابهی هم به موضوع با دید من نگاه نمیکرد و بیشتر اطلاعاتشون بدردنخور بود برام..و من مجبور بودم صرفا با تکیه به داده‌های خودم تحلیل رو جلو ببرم و استادم اینو قبول نمیکرد!
این بخش پایان‌نامه رو میخوام خلاصه کنم!
استادم هر هفته دقیقا عکس حرفای هفته پیششو میگفت..هربار کلی ایراد میگرفت که هفته قبل بهشون اوکی داده بود..عملا باهام لج کرده بود دلیلاشم اینا بود که من یک بار ایمیلشو ندیده بودم و گفته بود بیا از نزدیک حرف بزنیم فلان روز منم طبیعتا نرفته بودم! و دومیش اینکه توی منابعم اصلا از مقالات اون استفاده نکرده بودم! البته این دومی رو بعدا فهمیدم..

من فقط مجبور بودم با تمام سازاش برقصم چون کوچیکترین خطای من میتونست به قیمت سه سال زندگیم و تمام اون سختیا برای درس خوندن تموم شه..
یه بار ایمیل زد که جلد سفیدتو میتونی تحویل بدی پرینت که گرفتی بیار امضاش کنم! منم خوشحال رفتم اینکارو کردم..جلد سفیدمو امضا نکرد! گفت ببرم بخونم بعد! من کلی پول داده بودم و سه جلد صحافی کرده بودم!
هفته بعدش آورد داد دستم و دیدم همه جاشو خط‌خطی کرده و کلی ادیت خواسته!
من هر هفته آرزوی مرگ می‌کردم! دلم میخواست دیگه هیچوقت مجبور به دیدن این زن و تحمل نگاه‌های تحقیرآمیز و از بالا به پایینش و حرفای زننده و لحن سرزنش‌گرش نباشم..
خیلی عصبانی بودم..بیشتر از یک سال بود که رابطه من و استادم همین شکلی پیش می‌رفت..
یه بار حق عوض کردن استاد رو داشتیم که اونو قبلا استفاده کرده بودم چون استاد قبلیه انگلیسی بلد نبود و گفته بود باید تزو هم به ترکی هم انگلیسی بنویسی!
هیچ چاره‌ای نداشتم..هیچی! فقط باید تحمل میکردم…منکه با ذوق و شوق زیاد موضوعم رو انتخاب کرده بودم الان دیگه از دیدن لپتاپ و باز کردن فایلای تز حالم بهم میخورد..
بعد از یکی دو ماه کشمکش دقیقا آخرین روزی که فرصت سابمیت جلد سفیدم بود بالاخره امضاش کرد! حالا نوبت تعیین داور و تاریخ دفاع بود!
.
داورا از روی ارتباط بکگراند تحقیقاتیشون با موضوع تز انتخاب میشن..یه استاد از دانشگاه و یه استاد از بیرون دانشگاه..
بهم گفت کسی هست که باهاش راحت باشی؟ گفتم آره فلان استاد..اسمشو نوشت و بعد استادی رو آورد که نه تنها من نمیشناختمش، بلکه دوست خودش بود و بک‌گراندشم هیچ ربطی به موضوع من نداشت! یکی از استادا هم از بیرون که باز دوست خودش بود..
بار اول رفتم دفاع کنم..اجازه حرف زدن بهم نمیداد..تا میخواستم ارائه بدم میپرید وسط حرفم و به داورا میگفت من بهش گفتم اینجارو فلان کنه ولی گوش نداد اینجوری کرد اینو باید کلا عوض کنه! و اینکارو در طول نیم ساعتی که سعی میکردم حرف بزنم تکرار کرد..جوری که نه داورا فهمیدن چی به چیه نه من! فقط آخرش یه جلدسفید خط‌خطی شده با خودکار قرمز رو پرت کرد جلوم (اغراق نمیکنم دقیقا پرتش کرد)
دنیا رو سرم خراب شده بود..فرم دفاع رو امضا نکرد و گفت برو فرم اوزالتما یعنی اکستند تایم دفاع بیار..اینجوری سه ماه دیگه بهم وقت میداد که پایان‌نامه رو ادیت کنم! و من باید کار پیدا میکردم!! نمیتونستم دیگه بشینم خونه و همون کارارو صدبارصدبار تکرار کنم!

اونروز که اومدم خونه خیلی طولانی مدت به چاقوی آشپزخونه که روی کابینت بود نگاه کردم..خیلی طولانی..تو ذهنم تجسم میکردم که خلاص شدن از تمام اینا فقط چندمتر باهام فاصله داره..همه اتفاقاتی که از بدو تولد برام افتاده بود..تمام ضربه‌هایی که از همه‌..دوست و نزدیک و آشنا و فامیل خورده بودم (که خیلیاشو ننوشتم) تمام مشکلاتی که با آدما با محل کار داشتم..تمام ناچاریایی که تو یه کشور دیگه تجربه کرده بودم با سرعت از جلوی چشمم رد شدن..
گوشیم ویبره خورد..آقای الف بود..میگفت حاضرشو بریم بیرون هوات یکم عوض شه و تا چندرور اصلا فکر تز رو نکن! با هم سریال جدید شروع کنیم و ببینیم!
با دیدن اون مسیج، قیافه مهربون آقای الف..چشمای همیشه نگران مامانم..نگاه‌های گرم بابام..خنده‌های شیطنت‌آمیز مهسا..داییم و همستر کوچولوهای شیطونم و تمام این تلاش‌هام برای زندگی کردن یادم افتاد..و اینکه چقدر تمام این افراد به من اعتماد کرده بودن و من نمیتونستم به این اعتماد خیانت کنم..برگشتم در یخچال رو باز کردم و شیشه آب یخ رو سر کشیدم..
یکی از شبای شنبه بود..من جلوی لپتاپ نشسته بودم دستمو گذاشته بودم زیر چونم و با گوشی ور میرفتم..
تو آپارتمان صدای موزیک پخش شده بود..دانشجوهای اراسموس واحد بغلی هم کلی مهمون داشتن و استوریای اینستام باز پر بود از عکس و فیلمای دوستام درحال خ شگذرونی تو بار و کلاب و مهمونی..
یه ایمیل اومد..مثل همیشه با ترس اینکه حتما استادمه نوتیفیکیشن بار رو کشیدم پایین! نوشته بود تو یکی از سایتای فری‌لنس یه جاب‌آفر ترجمه و کپی‌رایتینگ دارم!
اون روز برای اولین‌بار تو زندگیم کار فری‌لنس گرفتم! خیالم که یکم بابت کار راحت شد با حوصله برنامه‌ریزی کردم..روزی چهار پنج ساعت کار میکردم و یکی دو ساعت رو تز کار میکردم..سه ماه وقت داشتم ولی سر ماه دوم کارم تموم شد و فرستادم برای استاد..اونم بعد از یه سری ادیت همیشگی گفت باز پرینت بگیر صحافی کن و بیا برای دفاع!
بار دومی که رفتم دفاع کنم استاد زیاد حرف نزد..گفت بهتر شده کارت..داورا یکیشون کاملا خوشش اومده بود اونیکی نه! استاد راهنمام بعد از یکم فکر کردن دوباره شروع کرد به ایراد گرفتن و خط زدن پایان‌نامه! من خون جلوی چشممو گرفته بود! انگار نمیدید که اونجا جلسه دفاعه نه جلسه میتینگ روتین!! ایرادارو باید قبلش به من میگفت! تو جلسه دفاع اون باید ازم دفاع میکرد ولی دوتا داورا هم در کمال تعجب ساکت شده بودن و استاد من شروع کرده بود باز به تخریب!
اینبار آخرین باری بود که دانشگاه بهم وقت می‌داد! یک ماه وقت داشتم تا دیگه برای همیشه این ماجرارو تموم کنم!

اومدم خونه و سریالمو باز کردم..نمیخواستم بهش فکر کنم! سریال لاست رو میدیدم اونوقتا..انقدر پشت سر هم نگا میکردم که خوابم ببره!
بعد به زور خودمو میرسوندم به تختم و قبل خواب هم پست میذاشتم حتما!
اون شب تو خواب و بیداری یه ساختار کاملا جدید برای پایان‌نامه به ذهنم رسید!
مثل برق از جام پریدم و تو دفترم سریع چیزایی که به ذهنم می‌رسید نوشتم..
فردا صبح زود بیدار شدم و شروع کردم به عوض کردن همه چیز! همه چیزو تغییر دادم! دیگه میدونستم قراره از کجا بهم حمله کنن و چه سوالاتی بپرسن! یک هفته کامل بدون خستگی روش کار کردم!
این وسط کارفرمای فری‌لنسم قسمت دوم پولمو نمیداد و کلا غیب شده بود منم برای همین کارو تعطیل کرده بودم! ولی با همون مقدار پولیم که ازش گرفته بودم میتونستم سر ماه رو هم بیارم!
ذاتا آخرای اون ماه قرار بود مهسا و مامانم هم بیان پیشم! همیشه حرفش بود که بعد از تموم شدن درس مهسا بیان ترکیه و منم همیشه مخالفت میکردم ولی یهو همه چی جدی شده بود و اونا هم اونجا داشتن کاراشونو حل میکردن..
مامانمو دو سال بود ندیده بودم! مهسارو یک‌و‌نیم سال..بابامو سه سال!
مامان و مهسا یکی دو روز قبل از دفاع من اومدن استانبول! نمیدونم استوریای فرودگاهمو یادتونه یا نه! عاشق یه صندلی شده بودم اونروز! خیالم از بابت تز تقریبا راحت شده بود!
بابام مونده بود ایران تا آخرین کارارو هم انجام بده و بیاد تا دفتر ایران رو همونطور که سالها پیش قولشو به خودم داده بودم برای همیشه ببندیم!
روز دفاعم رسید..به خودم گفتم یا میشه یا نمیشه! اگه نشد به درک!
با اعتماد به‌نفس کامل رفتم سر جلسه و انقدر روان و کامل توضیح دادم که جای هیچ سوالی براشون نموند..بعد تموم شدنش همشون ده پونزده ثانیه سکوت کردن! بعدش گفتن واقعا کارم عالی شده و موضوع و روشم خیلی خلاقانه‌س! البته استادم لحظه آخری باز زهرشو ریخت ولی دیگه اهمیت نداشت! من موفق شده بودم! اونروز قبل از رسیدن من به خونه، ایمیل دانشگاه رو گرفتم که نوشته بود این دانشجو تو این تاریخ با موفقیت فارغ‌التحصیل شد!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s