فصل سوم مهاجرتم: فیلم ترکی!

همخونه جدید! کسیکه عجیبترین تجربه‌هام رو در زمینه شخصیت آدما بهش مدیونم! هفت سال بزرگتر از من بود..خودش ازینایی بود که تو خیابون میتونست با یه غریبه سر صحبت رو باز کنه! سالها تنها زندگی کرده بود و خیلی باتجربه بود..جوری که من به نظرش یه دختر بیعرضه بودم! البته همینم نبود! این همخونه عادت داشت پول زیادی برای سرووضع و لباساش خرج کنه..کاری که من تو تمام عمرم نکرده بودم..همیشه با آرایش کامل و موهای سشوار شده میرفت بیرون که باز من این مدلی نبودم! من موهامو شونه میکردم و میبستم یه ضدآفتاب میزدم و اگه خیلی حوصله داشتم یه رژ هم میزدم! همیشه یه بولوز معمولی و شلواز جین و کفش اسپورت میپوشیدم و یه کوله برمیداشتم..اصلا جور دیگه لباس پوشیدن رو بلد نبودم! من نه از مارک‌ ادکلن‌های مشهور خبر داشتم نه از قیمت ساعت‌های مارک..دغدغه‌شم نداشتم البته!
از دور انقدر بینقص بنظر می‌رسید که تحسین نکردنش غیرممکن بود! البته من هیچوقت موافق مصرف‌گرایی نبودم ولی به شیوه زندگیش احترام میذاشتم..
یه ضرب‌المثلی تو ترکی هست هست میگه بیرونش تورو میسوزونه درونش منو!
تظاهر و تضاد شخصیتی کم‌کم داشت برام رو می‌شد..
قبلش اینجوری ادامه بدم..دوره دوم زندگیم تو ترکیه جزو بهترین دورانم بود..با همخونه جدید خیلی زود صمیمی شدیم..خیلی صمیمی! بیست‌و‌چهار ساعت باهم بودیم ولی چون اون دختر خیلی اجتماعی و برون‌گرایی بود دیگه من اون شخص فعال تو جمع‌های دوستی نبودم! این شخص اون بود..با اونحال من شکایتی نداشتم! اولش با دوستای من میپلکید..خیلی زود با همشون دعوا کرد..یه بهونه‌ای پیدا میکرد و میگفت دیگه با فلانی حرف نزن خیلی آدم مزخرفیه یا فلانی گداست و اونیکی خیلی خزه! من دوستامو دوست داشتم! ولی همخونه جدیدم خیلی بیشتر با من وقت میگذروند و چون حوصله اعصاب خوردی توی خونه رو هم نداشتم کم‌کم از دوستای قبلیم فاصله گرفتم..همخونه جدید دائما یه چیزایی بهم یاد می‌داد..از آشپزی تا فوت و فن‌های تنها زندگی کردن و حتی طرز درست لباس پوشیدن و تغذیه سالم!
همدیگه‌رو واقعا دوست داشتیم و بهم وابسته شده بودیم..اونم دائما دوستای جدید که به کلاسش بخورن پیدا میکرد و منو می‌کشوند تو جمعهای اونا..راستش من پیش دوستای جدید اصلا احساس راحتی نمیکردم!

همخونه من متظاهر بود..کارت اتوبوسش هیچوقت شارژ نداشت..تلفنش هیچوقت شارژ نداشت..حسابش بیشتر وقتا خالی بود ولی همینکه یه پولی دستش می‌رسید قسمت زیادشو صرف لوکس دیده شدن می‌کرد و من اینو درک نمیکردم..سعی می‌کرد پیش دوستای جدیدمون خودشو جور دیگه نشون بده..ساعتی که با هم از بازار میگرفتیم ده لیر به همه میگفت اورجیناله و مثلا تو حراجی پونصد لیر خریده! حرفای من نه تنها روش تاثیری نداشت بلکه معتقد بود من خیلی بچه‌م و هیچی نمیدونم! بهرحال اون با من و منم با اون کنار اومده بودم علیرغم تمام تفاوت‌هامون..
این قسمت از نوشته‌هام ممکنه آقای الف رو عصبانی کنه ولی میخوام بنویسم! از وقتی همخونه جدید اومد تو زندگیم دائما یه ماجرایی داشتیم..درسارو خیلی شل گرفته بودم و دائما با چندتا دوست جدید می‌رفتیم بیرون برای خوشگذرونی..بار کلاب کافه رستوران خرید و…من باز سعی میکردم ارتباطم با دوستای قبلیمو کم هم که باشه نگه دارم..بهم میگفت یعنی چی نمیبینی من باهاشون دعوا کردم تو چرا بهشون سلام میدی؟؟؟ چون ازم خیلی بزرگتر بود و بعضا تو کارای خونه و آشپزی جور منو می‌کشید یه جوراییم ازش حساب می‌بردم..یه بار سیزده بدر بود و ما با یه جمع ایرانی کاملا جدید قرار شد بریم پیکنیک..تو این پیکنیک هم کلی دوست جدید پیدا کردیم که بیشترشون خیلی خوب بودن ولی یه فرق اساسی با دوستای من داشتن..همشون شاغل و مرفه بودن..ماشین داشتن و کلا اگه دانشجو بودنم خبری از زندگی دانشجویی نبود! بعضیاشون بچه‌های کارخونه‌دارا و پولدارای ارومیه بودن..قشری که هیچوقت باهاشون برخورد نزدیک نداشتم..فقط دورادور..همخونه من که بالاخره جمع مورد نظرشو پیدا کرده بود دوستایی که قبلا خودش پیدا کرده بود درجا گذاشت کنار! یه پسری ازین جمع از همخونه من خوشش اومده بود و یه پسره هم از من ظاهرا! این ظاهرا رو خوب یادتون باشه!

من قبلانم گفتم که وقتی یکی سعی کنه هی باهام حرف بزنه و بهم نزدیک شه چه شکلی می‌شم! عصبی میشم دلم میخواد بزنم دهن طرف پر خون بشه! متنفرم ازین روش آشنایی اونم تو جمع! به سختی خودمو کنترل کردم..حتی هی بهم میگفتن تو چرا یهو اینجوری شدی چی شده! بگذریم..
همخونه من شروع کرد با حرف زدن با این پسره..این وسط ما باید اسباب‌کشی میکردیم..به توصیه همخونه عزیز رفتیم اینبار تو محله دوس پسر جدیدش خونه گرفتیم..دوس پسر داشت ولی باز ما باهم بودیم..من شده بودم نفر سوم این رابطه! و چون سنم کمتر بود ازشون و از نظر جثه هم خیلی ازشون ریزه‌میزه‌تر بودم احساس میکردم بچه‌شونم! اینا که باهم صمیمی شدن اون پسری که از من خوشش اومده بود هم سعی کرد به نوعی با من صمیمی بشه..که هیچوقت این اتفاق نیفتاد..باید اعتراف کنم منکه یکم شناخته بودمش حس کرده بودم میتونم یکم به خودمون شانس بدیم که بیشتر همدیگه‌رو بشناسیم..چون خیلی احساس تنهایی میکردم..ولی این شخص میخواست فقط موقع مهمونی و خوش‌گذرونی من پیشش باشم و بقیه مواقع حتی یه مسیج هم بهم ندیم! نمیخواست دوستاش حتی نزدیک‌ترین دوستش که سه سال همخونه‌ش بود هم چیزی بدونه! ولی بار اول تو پیکنیک اصلا نمیخواست چیزی رو قایم کنه! من نمیفهمیدم این چه مدل رابطه‌س! سه ماه قایم موشک بازی کردیم رسما! مثلا هممون جمع می‌شدیم یجا و این نبود! بعد دوستاش میگفتن از ایران مهمون داره رفتن بیرون..انقدر امه کاراش پنهانی بود که من دقیقا نمیدونستم کجام! جمعا چهار پنج بار باهم بیرون رفته بودیم..بهم گفته بود از من خیلی خوشش اومده و پنج شش ساله که هیچ رابطه‌ای نداشته چون معتقده به عشق پاک!!! میگفت تو دقیقا کسی هستی که میشه باهاش یه عشق پاک رو تجربه کرد! ولی رفتاراش اینو نمیگفت! من اصلا نمیدونستم الان دوس دختر این شخص هستم؟ نیستم؟ حتی انقدری راحت نبودم که بهش مسیج بدم بگم بیا فلانجا یا کجایی! خلاصه دیدم دارم کم‌کم اذیت میشم..یه روز بهش گفتم تمومش کن دیگه من سر درنمیارم ازین کارا تا حالا هم این مدلیشو ندیدم تکلیفت با خودت مشخص نیست! رابطه واقعی با رابطه جدی فرق میکنه ما حتی یه ارتباط دوستانه هم نداریم! اونم گفت باشه بای! همون شب با همخونم رفتیم مرکز خرید یکم بگردیم هوای من عوض شه..توی مغازه دیدم همین پسر دست یه دخترو گرفته و دارن لباس میبینن! بعدشم با پررویی اومدن سلام احوالپرسی! من هیچی به روم نیاوردم..از مغازه رفتیم بیرون و اونیکی دوستامونو دیدیم که همخونه این پسره بودن..شروع کردن به شوخی درباره این دختره..

گفتن دو هفته اینجاست..سالی چندبار میاد دو سه هفته میمونه پیش این میره و این فقط یکی از ده‌ها دختریه که اینجوری از ایران میان پیش این و میرن! من حالم خیلی بد بود! باورم نمی‌شد یکی بتونه بارها تو چشام نگاه کنه و اینجوری از ته دل دروغ بگه! میدونین حتی جلوم گریه هم کرده بود! هیچوقت نفهمیدم مشکلش چی بود دقیقا ولی انقدر به غرورم برخورده بود که کل راه برگشت به خونه رو تو بغل همخونه‌ایم گریه کردم
دیگه نمیخواستم ببینمش..اینجوری اتوماتیک‌وار دوستای دیگه‌ش رو هم نباید می‌دیدم..یعنی دیگه نمیتونستم کنار همخونه‌م و دوس پسرش وقتی تو اون جمع بودن باشم…همین همخونه‌م که منو بخاطر سلام دادن به دوستام سرزنش میکرد الان کل روز با این دوستای جدیدش و این پسره بود که میدونست چقدر به من ضربه زده! وقتی بهش میگفتم واقعا ناراحت میشم اینقدر با اون صمیمی هستی میگفت عزیزم تو با اون مشکل داری منکه مشکلی باهاش ندارم! خیلی تنها شده بودم..دیگه همه جا تنها میرفتم..دلم نمیخواست دانشگاه برم و این بچه‌هارو ببینم..نمیخواستم تو محله بپلکم و باز ببینمشون..دلم نمیخواست دیگه دوس پسر همخونه‌م رو ببینم ولی اون همیشه خونه ما بود..ما عملا سه نفری زندگی میکردیم ولی هزینه همه چیزو دو نفری میدادیم! البته وقتی برای من مهمون میومد حتی یک هفته، من سهم آب برق گاز بیشتری میدادم! چون من از بحث پول متنفر بودم و همخونه‌م همونقدر عاشقش!

از نظر روحی داغون شده بودم..دوستای قبلیم همخونه‌م و دوستای جدیدمو همه‌رو از دست داده بودم..درسام کلی افت کرده بود حتی یکی از درسارو مجبور شدم حذف کنم و از طرفی دیگه پول گرفتن از داییم برام خیلی سخت شده بود..نه که اون چیزی بگه ولی در دیزی باز بود حیای گربه کجا رفته بود! در به در دنبال کار میگشتم..
خوشبختانه تو همون دوره درب‌و‌داغونی تو یه شرکت توریستی کار پیدا کردم..دوره سوم زندگیم با شروع به کار شروع شد!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s