فصل سوم از زندگیم: دانشگاه!

هممون میدونیم اتفاقات سال هشتادوهشت رو…ازینکه مجبور بودم تو یه سیستم بسته و فضای خفه دوران دانشجوییمو بگذرونم خیلی ناراحت بودم..از رشته‌م هیچی نمیدونستم و از بهترین دوستام جدا شده بودم و تمام برنامه‌هایی که برای دوران دانشجوییمون و خوابگاه داشتیم نقش برآب شده بود! قبل کنکور باهم حرف میزدیم و ازینکه قراره بریم تهران یا تبریز (هرسه‌تامون مطمئن بودیم قراره از یه شهر قبول شیم!) و تنهایی با کلی مشکلات سروکله بزنیم ولی چون باهمیم کلی قراره بهمون خوش بگذره میگفتیم و تمام سال آخرو با این رویا سپری کرده بودیم! بعدش من گند زدم به کنکورم و چون تو شهر خودم بودم حتی از داشتن خاطرات خوابگاه حتی با افراد دیگه هم (که اونموقع‌ها تجربه کردنش یکی از بزرگترین آرزوهام بود) محروم شده بودم..
کلا دل و دماغ دانشگاه نمونده بود برام! تازه دانشکده ما توی پردیس اصلی هم نبود و وسط راه بود…دانشکده فنی سابق که الان شده بود دانشکده هنر و اقتصاد که همین پارادوکس اسمی دقیقا تو تیپ دانشجوهاش هم دیده میشد! همونقدر که بچه‌های اقتصاد عینکی و سر به‌زیر با پیرهن مردونه چهارخونه و مانتوهای زیر زانو بودن بچه‌های هنر تا جایی که ممکن بود میخواستن داد بزنن که ما رشتمون معماری یا گرافیکه و همیشه لباساشون رنگی بود و وقتایی که سیاه میپوشیدنم خودشون با قلمو رنگیش میکردن و هشتاد درصدشون همیشه شال یا دستمال گردن داشتنو نسکافه میخوردن!
این وسط ما شهرسازیا که نه کاملا هنر بودیم نه کاملا مهندسی نه کاملا جامعه‌شناسی یا اقتصاد، کلا شامل تمامی این مدلایی که گفتم میشدیم! فک میکنم بیشترین تنوع تیپ شخصیتی مال ما بود و همین باعث شده بود بچه‌های شهرسازی هشتادوهشت تو کل دانشکده رفاقت و دوستی و سروصدا و درس‌خوندنشون مشهور باشه!
اصلا همین جو کلاس ما بود که دل منو برد و نتونستم دیگه ازش دل بکنم و کنکور سال بعدو بیخیال شدم! البته محتوای درساش که ریاضی داشت ولی فیزیک و شیمی نداشت و پر بود از دروس طراحی و جامعه‌شناسی و آزاد بودی تا خلاقیتت رو هرچقدر که کار میکنه و تو هر زمینه‌ای که میخوای رشد بدی هم بی‌تاثیر نبود!
حس میکردم یکی از گوشم گرفته و منو انداخته دقیقا جایی که باید باشم! درست‌ترین مکان تو درست‌ترین زمان!

دوره دانشجوییم با جذابیت تمام شروع شده بود…تو کمتر از یک ترم تقریبا با هشتاد درصد کلاس صمیمی شده بودیم و برخلاف دانشکده‌ فنی که تا آخر سال با معضل سلام دادن دخترا به پسرا مواجه بودن ما خیلی سریع این مراحلو رد کرده بودیم و دوستای خیلی خوبی برای هم شده بودیم…ماهیت رشتمون ایجاب میکرد دائما تو شهر پرسه بزنیم و برای کارای گروهی کل روزمون رو باهم بگذرونیم..جزو معدود گروهای دانشکده که تشکیل شده بودن از یه گروه بیست، بیست و پنج نفری و دائما روی چمنای حیاط میشستن و چایی میخوردن و همیشه یه بحث داغی برای سرگرم شدنشون داشتن!
البته تو همین نقطه بود که حراست و نگهبانی وارد عمل میشد تا وظیفه خودش رو بجا بیاره و مبادا ما که تو کلاس هم‌گروهیم و همش کنار همیم تو حیاط یک ثانیه کنار هم وایستیم و اسلام به خطر بیفته و دست از پا خطا کنیم! بهرحال ما از رو نمیرفتیم..علیرغم اینکه هر روز با حراست اعصاب خوردی داشتیم و بیرون دائما درحال تعهد دادن به گشت ارشاد بودیم و چندباری هم کارمون به دادگاه کشید با اون حال بازم انقدر دوستیامون خوب بود که ارزششو داشت! اینم اضافه کنم که بعد از دو سال اول دیگه کم‌کم مسائل دیگه‌ای وارد بحثای دوستانه شد و کم‌کم گروه بیست نفری متلاشی شد و تبدیل شد به گروهای کوچیک سه چهارنفری که دائما دنبال آتو گرفتن از گروهای دیگه‌ن ..از نظر درسی من کاملا خوشحال بودم..تو درسایی کا حفظیات داشت به زور پاس می‌شدم و تمام وقت و انرژیمو برای درسایی میذاشتم که عملی بودن..رشته ما ار ترم حداقل ده دوازده واحد درس عملی داشت و من همیشه جزو سه نفر اول بودم تو این درسا..بیشتر کارای گروه پنج نفری رو یک یا دونفری انجام میدادیم و بقیه اعضای گروه نمره عملیشونو درسایه ما میگرفتن و وقتشونو میذاشتن برای درسای تئوری به این ترتیب با اینکه همه میدونستن من چقدر کارم خوبه همیشه معدلم اون وسطا بود!
تازه یه مشکل دیگه‌ای که داشتم دوست بودن خیلی از استادام با عموم بود که تقریبا رشته‌های نزدیکی داشتیم..هر استادی منو میدید میگفت تو دختر فلانی هستی؟ میگفتم نه عمومه! اینجا واکنشا به دو دسته تقسیم میشد!

گروه اول بالاخره یکی رو پیدا کرده بودن که تمام کینه‌شون رو از عموم روش خالی کنن و انتقام اینکه بجای دانشگاه تبریز تو دانشگاه ارومیه درس میدن رو از من بگیرن!
گروه دوم همیشه بعد از تحویل پروژه یا امتحان صدام میکردن و میگفتن چون همه میدونن من عموی تورو میشناسم نمیخوام فک کنن دارن فرق میذارم بخاطر همون با اینکه کارت خیلی خوب بود بهت بیست نمیدم میدم نوزده (مثلا) اون نمره‌هارو همرو یه جا تو یه درسی که لازم داشتی برات منظور میکنم که البته هیچوقت این نمره‌ها جایی منظور نشد و معدل کل من تو پنجاه‌و‌دو نفر بیست‌و‌هشتم شد!
داشتم از پاییز شش سال پیش میگفتم!
سال دوم بودم و همه چیز داشت حالت ایده‌آلشو برام از دست میداد! همچنان عاشق رشته‌م بودم و دنبال ساختن یه اتوپیا! ولی میدونستم تو ایران امکان نداره! دلم میخواست بجنگیم و ایرانو عوض کنیم!! فک میکردم همین ده دوازده نفری از ما که هنوز امیدی به تغییر و اصلاح جامعه دارن تو تمام دانشگاها تکرار شدن و یه جرقه کافیه تا همه‌چیز درست شه!
بعد از پیشنهاد عموم خواهرم شدیدا دنبال پیدا کردن یه راه برای رفتن به کانادا بود ولی من نمیتونستم دوستامو تو این شرایط ول کنم و برم دنبال زندگی خودم! گفته بودم شما هرجا میخواین برین من نمیام!
تو دو سال بعدی کم‌کم خسته شدم!
تمام این عوامل و حق‌خوری‌ها از یه طرف…جو دوستی نابود شده‌مون از یه طرف..اون خفقان و محیط بسته سیاسی که کافی بود حرف بزنیم تا تعلیق بشیم هم از یه طرف هر روز داشت منو سوق می‌داد سمت تصمیم برای مهاجرت..
ولی باز یه دل میگفت برم برم و یه دلم میگفت نرم نرم!

.
ترم هشت یه کار دانشجویی تو یه شرکت خصوصی شهرسازی پیدا کرده بودم..همون کاره که وقتی شنیدیم براش پسر میخوان از لجمون خودمونو کشتیم تا مارو بردارن! امیدوار بودم بلافاصله بعد از فارغ‌التحصیلی همین شرکت که خیلیم ازم راضی بود مارو استخدام کنه! چه خیال باطلی! بعد از گرفتن مدرکم رفتم پیششون و دیدم سال پایینیای پسر ما که هنوز ترم شش بودن رو استخدام کردن و سهم ما ازون همه زحمت برای اون شرکت فقط تسویه حساب بود!
شروع کردم به نامه‌نگاری و پیدا کردن آشنا و آویزون شدن از گوشه کت استادا برای گرفتن کارورزی تو مسکن شهرسازی..نزدیک شش هفت ماه رفتم و اومدم و نامه نوشتم و هرکسی رو که میشناختم واسطه کردم و آخرینبار پای تلفن سرم داد زدن که خانوم کارورز نمیخوایم و قطع کردن! این درحالی بود که سال بالایی خودم که پسر بود از سال قبل اونجا استخدام رسمی شده بود
دیگه حالم داشت بهم میخورد! دوستم که تهران میخوند درسش تموم شد و برگشت ارومیه…بخاطر معدل بالاش بدون کنکور قرار بود بره امیرکبیر بخاطر همین استرس کنکور ارشد نداشت و قرار شد راه بیفتیم دنبال کار!
رفتیم یه شرکت کاریابی و مدارکمونو دادیم و فرم پر کردیم…یه هفته بعد زنگ زدن و گفتن یه‌جایی برای کار نظافت میتونین برین!
این لحظه دیگه نقطه آخر صبر من و آخرین تلاشم برای کار پیدا کردن بود!
هدفمو مشخص کردم…مهاجرت!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s