فصل دوم از زندگیم: دبیرستان و افسردگی!

تا اینجای کارو خوب اومده بودم…فکر میکردم آینده خیلی روشنی جلومه…مثل کارتونا که یهو یه ابری جلو پاشون ظاهر میشه و یه پله طلایی میبرتشون توی روشنی، حس میکردم دیگه فرمون زندگی رو دستم گرفتم! حس میکردم الان وقتشه مامان بابام بهم افتخار کنن چون این قبولی شروع یه زندگی خیلی موفق بود…قرار بود کلی روبات بسازم و تو جشنواره خوارزمی شرکت کنم و مدال المپیاد بیارم و حتی کنکور هم ندم چون قرار بود از آمریکا برام بورسیه بفرستن دم در! حتی بعضی وقتا میگفتم نکنه بورسیمو همین اول بفرستن؟ خواهرم میگفت اونوقت من هشت سال تورو نمیبینم!
.
یکی از بزرگترین مشکلاتم دقیقا همینه! قوه تخیلم همیشه مانع دیدن واقعیت میشه البته تو شروع! همه چیزو با خوشبینی بیش از حد شروع میکنم و کوچکترین مشکلی به سرعت دلسردم میکنه!

خب احتمالا این زندگی تخیلی که من برای من خودم ساخته بودم تو واقعیت برای خیلیا اتفاق افتاده ولی من جزوشون نبودم!
.
کلا ده دوازده نفر از مدارس دیگه قبول شده بودن و نزدیک پنجاه نفر بعدی دانش‌آموزای خود تیزهوشان بودن…همونایی که پنجم ابتدایی قبول شده بودن…چنتا از دوستامو هم اونجا پیدا کردم!
.
روز اول نشستم پیش یه دختری که بعدا فهمیدم بچه همون مرده‌س که سر امتحان دیده بودمش! روزی که کتابا پخش شد من تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته با نخوندن زیست و فیزیک و شیمی چون تمام بچه های اینجا از راهنمایی کتاباشون فرق داشت و الان این کتابچه های جدید و نامتعارفی که بما داده بودن برام مثل خطوط هیروگلیف بود!

برعکس دوره قبل زندگیم که بیشتر با اتفاقات روزمره و درس میگذشت و پر از اتفاقات خوب بود، دوره دوم زندگیم برخلاف تصورات اولیه‌م یه سقوط آزاد بود! افسرده شده بودم…تا اونموقع نهایت رقیبام توی کلاس دو سه نفر بودن و بعد یهو شصت تا رقیب حسابی پیدا کرده بودم…و من اصلا آدمی نبودم که بتونم برای موضوعاتی که بهشون علاقه ندارم وقت بذارم!
.
این بود که درسام ضعیف و ضعیف‌تر شد…همیشه با یونیفورم مشکل داشتم بخاطر همین دائما یه پام تو اتاق دفتر بود و یبار بابامو صدا کردن و بهش گفتن دخترت نه درس میخونه نه انظباط داره اینم از وضع پوشش! بردارین ببرینش ازین مدرسه! بگذریم که کلی شکایت بازی کردیم تا منو اخراج نکنن ولی من اصلا آدم نشدم! البته به اینم اشاره کنم که همچنان عاشق ریاضی و هندسه بودم!
.
من دختر ساکت و گوشه‌گیری بودم که به ندرت به همکلاسیاش سلام میده و بجز با چند نفر، هیچ رابطه‌ای خاصی با کسی نداره ولی تو بحثای متفرقه کلاس آنچنان حضور فعالی داره که معلماش میترسن زبان سرخ سر سبز دهد برباد!

دوران بلوغ بود کله‌م داغ بود و حواسم پرت! یه بالکن کوچیک داشتیم که کل زندیگیمون اونجا میگذشت و بدون کوچکترین ارتباطی با همسایه‌ها، موفق شده بودیم با همشون مرتبط باشیم! درس و مدرسه کاملا برام نقش یه اتلاف وقت رو داشت و زندگی بیرون مدرسه برام خیلی جذاب‌تر شده بود! البته باید اضافه کنم بابام اونموقع‌ها درحدی روی ما کنترل داشت که وقتی برای اولینبار موهای دستمو شِیو کردم تو خونه کمیته انظباطی تشکیل شد و من تا چندروز جرات درومدن از اتاق رو نداشتم! زمان ما اینجوری بودن باباها! بخاطر همینم شیطونیای کوچیک مثل قایمکی شارژ خریدن و سلام دادن به همسایه‌ها و گاها سربه‌سر پسرای تو کوچه گذاشتن برامون تفریح خیلی هیجان‌انگیزی بود!
برای انتخاب رشته کلا تابلو بود که باید ریاضی بخونم..تو مدرسه ما فقط حق ریاضی یا تجربی خوندن داشتیم آخه! با اینحال قبل انتخاب رشته، علیرغم تمام زحمتایی که برای ورود به این مدرسه کشیده بودم با بابام رفتیم دنبال هنرستان موسیقی! بهمون گفتن هنرستان موسیقی برای دخترا توی تبریز هست و تو ارومیه فقط برای پسراست…این‌ شد که مسیرم باز افتاد روی خطی که همه پیش‌بینی میکردن! بدون هیچ بحث و فکری شدم “بچه ریاضی”!

برسیم به قضیه ترس من از زبان انگلیسی که همون سال شروع شد!
دوم دبیرستان بودیم..جلسه اول کلاس زبان انگلیسی معلم اومد توی کلاس و به انگلیسی از بچه‌ها پرسید که فایده یادگیری زبان انگلیسی چیه!
من همیشه ردیف جلو میشستم این بود که قربانی اول من بودم! میگم قربانی‌ چون هیچوقت کلاس زبان نرفته بودم و نهایت مهارتم نوشتن جمله‌های آی ام گویینگ تو هو دینر بود! نه حتی لیسنینگ و نه حتی اسپیکینگ…هیچی حالیم نبود خلاصه ولی رقبای عزیز من که شامل کل کلاس می‌شد سالها بود که کانون زبان و جهاد دانشگاهی میرفتن..البته بودن بچه‌هایی که بدون اینکه کلاس رفته باشن انقدر خودشون مطالعه داشتن که درحد زبان مادری انگلیسی حرف میزدن ولی من کلا تو شوک بودم!
معلم سوالشو پرسید و من نگاش کردم…دوباره تکرار کرد…من دیگه نتونستم حتی نگاش کنم..از همه همکلاسیام از معلمم از دوستام و کلا ازینکه اونجا هستم خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین..معلممون ظاهرا فهمید و از نفر بعدی همین سوالو پرسید و تا آخر زنگ تمام بچه‌ها چه بریده بریده چه روان به این سوال جواب دادن..من تنها کسی بودم که نه درست فهمیده بودم چی ازم پرسیده شده و نه حتی ونسته بودم کلمه‌ای به زبون بیارم!
زنگ تفریح تا جون داشتم گریه کردم و هرکی منو میدید میومد دلداریم میداد ولی فایده نداشت! بزرگترین آبروریزی زندگیمو تجربه کرده بودم و احساس میکردم هیچوقت تا این حد بی‌سواد و مایه ننگ نبودم! نمیخواستم برگردم خونه و تو چشم مامانم اینا نگا کنم!
اگه الان این اتفاق میفتاد حتما با خنده ازش رد میشدم همونجوری که بعدها بارها همچین چیزایی برام پیش اومد و خندیدم! ولی اون بار اول پیش کسایی که ذاتا پیششون احساس کمبود میکردم، واقعا وحشتناک بود!
یادمه تا ماه‌ها حتی نمیذاشتم کسی تو خونه برنامه یا فیلم یا حتی آهنگ انگلیسی گوش بده ولی خب چاره‌ای نبود باید کنار میومدم!
پیش‌دانشگاهی که بودم معلم سختگیری داشتیم که ازمون میخواست کل ریدینگ رو مو‌به‌مو حفظ کنیم! برای اینکه تجربه قبلی رو تکرار نکنم از ترسم فقط زبان میخوندم! یعنی انقدر میخوندم تا تو خوابم ریدینگارو ببینم!
کل سال منتظر بودم تا صدام کنه پای تخته ولی نکرد! این شد که من کل کتاب رو حفظ شدم و تو امتحان ترم نمره زبانم جزو سه نمره اول بود!
اینجوری بود که تونستم یه اشتباه و کمبود خودم رو برای اولینبار جبران کنم!
فک میکنم این تنها موفقیت درسی من تو دوره دبیرستان بود!

رسید روز کنکور…تو مدرسه ما قبول شدن از سراسری یه اصل از پیش پذیرفته شده بود یعنی اصلا معنی نداشت دانشگاه آزاد مگه اینکه رشته یا شهرش خیلی تاپ باشه و اصلا نشه ازش گذشت..و ازین بین کسیکه از دانشگاه سراسری ارومیه قبول میشد درصورتی که رشته‌ش هم تاپ نباشه، همه ازش میپرسیدن چرا انتخاب رشته کردی با این وضع؟ الان دوسال محروم میشی که! کی دوباره کنکور میدی؟! رتبه من تقریبا تو قعر جدول بود…
داشتم میگفتم روز کنکور…وقتی از جلسه درومدیم همه داشتن گریه میکردن..اون سال سازمان سنجش یهو شبیخون زده بود و دوتا ریدینگ زبان داده بود و کلی ازین سوال ادبیاتا که کدامیک از گزینه ها معنی شعر زیر “نیست”!
من طبق معمول فک میکردم خیلی خوب کنکور دادم! با خنده درومدم و تا برسیم خونه دوستامو دلداری میدادم…روزی که نتایج قرار بود بیاد خواهرم نشسته بود پای کامپیوتر و سیمزبازی می‌کرد و هر نیم ساعت دعوامون می‌شد که پاشه تا من سایتو چک کنم! یبار که چک میکردم یهو دیدم نتایج اومده…اول مال دوستامو چک کرده بودم..رتبه‌هاشون زیر دوهزار بود…بعد مال خودمو چک کردم…یه رتبه پنج رقمی! همیشه به پشتیبان قلمچی میگفتم بالای ده هزار بشم میمونم سال بعد ولی بعد از دو روز روزه سکوت راه افتادم تو خیابونا برای پیدا کردن یه مشاور که هرطور شده از یه جایی قبول شم!
از سوم دبیرستان به بعد همش میخواستم معماری دانشگاه تبریز درس بخونم! اونموقع‌ها نمیدونستم دانشگاه تبریز معماری نداره و از قضا دقیقا سالی که کنکور دادیم (سال ۸۸) تبریز معماری گذاشته بود و من فک کرده بودم این حتما نتیجه افکار من و بازتابشون به کائناته! ولی رتبه‌م همچین حرفی نمیزد!
.

فشار روحی زیادی روم بود چون مامان بابامو ناامید کرده بودم…بابام قبل کنکور میگفت مهم معدل نیست (خیلی افتضاح بود معدلام!) من میدونم تو رتبه تک رقمی میاری! و هربار اینو از بابام میشنیدم دلم میخواست بمیرم چون میدونستم تک رقمی که سهله خودمو بکشم ممکنه چهاررقمی بیارم بعد یادم میفتاد تصمیم گرفتم نمیرم! ناامید کردن مامان بابام بدترین اتفاقی بود که ممکن بود برام بیفته ولی حس میکردم من همینم! اگه چنسال پیش چنتا بیشتر تست ریاضی زدم و از یه آزمون معمولی قبول شدم دلیل نمیشه نابغه باشم! مغزم درمقابل هشتاد درصد اطلاعاتی که تو دبیرستان به خوردمون میدادن ارور میداد و این دست خودم نبود!

اومدم انتخاب رشته کردم به امید قبولی از معماری ارومیه…بابام میگفت برو تبریز فیزیک اتمی بخون و من که از فیزیک متنفر بودم فقط بخاطر بابام فیزیک اتمی و هسته‌ای رو هم بعد از معماری نوشتم!
بعد یکم به نتایج قبولی پارسال نگاه کردم…قبول شدنم از معماری فقط شانس خیلی بزرگ میخواست که من نداشتم…شاید احتمالش یک درصد بود و اگه معماری رو رد میکردم باید تا آخر عمرم فیزیک میخوندم!
این بود که لحظه آخر یه گریز زدم! بعد معماری کد رشته شهرسازی رو نوشتم و بعدش فیزیک…نمیدوسنتم چیه فقط میدونستم اسمش شبیه شهرداریه و هرچی که باشه از فیزیک بهتره..برنامم این بود که سال اول دروس عمومی و پایه رو پاس کنم و بعدش دوباره کنکور بدم بخاطر همین شبانه زدم..
.

و من شهرساز شدم!
بعد از اومدن نتایج احساسات قروقاطی داشتم چون هیچی ازین رشته نمیدونستم! نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت…کلاس پیانو رو درجا ول کردم البته این دفعه پنجم و استاد پنجم بود که پیچوندمش!
یه سری بهم تبریک میگفتن…یه سری میگفتن همینکه تو شهر خودتی از همه چیز بهتره چون یکی از دوستام تبریز و اونیکی رفته بود تهران! بعضی از فامیلامعتقد بودن اشکالی نداره اگه از آزاد قبول نشدم و سراسری هم بد نیست!!! ناظم مدرسه هم معتقد بود بچه های ریاضی امسال گند زدن و هیچکدوم پزشکی قبول نشدن! (این مسئولین که با ورود دولت مهر به مدرسه ما تزریق شده بودن کلا ذکاوت ازشون میبارید و مدرسه از سال دوم تبدیل شد به حوزه علمیه خواهران!)
بهرحال…بعد از بهترین و بدترین دوره زندگیم آماده ورود به دوره رویایی خودم میشدم…دوران دانشجویی!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s