فصل اول مهاجرتم: آمادگی برای رفتن..بدوبدو

تو قسمت آخر میکی‌نامه نوشته بودم که چی شد تصمیم به مهاجرت گرفتم و چه بدبیاریایی آورده بودم و نهایتا چطور شد که قبول شدم ولی یه توضیح خلاصه از اولین روزهام مینویسم..
.
حتی فکر رفتن هم موندن رو غیر ممکن میکنه!
.
بعد ازینکه تصمیم به رفتن گرفتم یه هفته کامل تو سایت اپلای ابراد چرخیدم! تمام تاپیک‌ها و شهرها و دانشگاه ها سوالات و جواب‌ها رو خوندم! خیلی گیج بودم..میترسیدم! هرچی بیشتر میخوندم حس میکردم دارم پا به دنیای ناشناخته‌تری میذارم…یه دفترچه برداشته بودم اسمش دفتر اپلای بود..این دفتر بعدا خیلی اسم عوض کرد! تو هر صفحه یکی از دانشگاه‌های دولتی که مورد تایید وزارت علوم بودن رو نوشتم..دوتاش تو ایزمیر بود چهارتاش تو استانبول یکیش آنکارا..تو صفحه هر دانشگاه تاریخ شروع و پایان ددلاینِ اپلای، اسم رشته‌هایی که میتونم اپلای کنم، شهریه، ظرفیت خارجی، مدارک لازم برای اپلای، حداقل نمره لازم تو امتحاناتی که میخوان، مدارک لازم برای ثبت نام و اسم استادایی که پتانسیل بورس دادن داشتن رو از سایتای دانشگاه پیدا کرده بودم و نوشته بودمشون..مثل هشتاد درصد مردم ایران ما هم از نظر مالی متوسط بودیم و میدونستم هزینه‌های زندگی من برای بابام سنگینه..برای همین تنها چاره‌م پیدا کردن استادی بود که پروژه داشته باشه و بهم بورس بده..
.
تو سایت اپلای ابراد به چندنفری که تو دانشگاه‌های مد نظر من درس میخوندن ایمیل زده بودم که از شرایطشون بیشتر بدونم..یکیشون رزومه‌شو برام فرستاد..تو دانشگاه استانبول تکنیک با بورس توبیتاک ارشد میخوند و فقط تعداد مقاله‌های آی‌اس‌آیش بیست و چهارتا بود! انقدر رزومه بلندی داشت که همشو نتونستم بخونم حتی! از بورس داشتم ناامید می‌شدم! همین دوست بعد از اینکه رزومه منو دید گفت بدون سابقه تحقیقاتی یکم سخته ولی غیر ممکن نیست که بتونی استاد پیدا کنی..خلاصه من میدونستم که قبل از استاد باید اول پذیرش بگیرم و چیزی که تو پذیرش مهم بود نمره جی‌آرای و معدل بود..
.
این وسط دائما به یکی دو تا از اساتیدی که پیدا کرده بودم ایمیل میزدم و همینجوری دانشگاه‌هارو از لیستم خط میزدم..لیست نهاییم قبل از اپلای، یه دانشگاه تو ایزمیر و دوتا دانشگاه تو استانبول بود..
.
همزمان میرفتم کلاس جی‌آرای..به طرز خنده‌داری خیلی ساده بود! من همیشه ریاضی و هندسه قوی داشتم ولی این حتی درحد دبیرستان هم نبود! سخت‌ترین قسمت جی‌آرای درک کردن درست سوال به انگلیسی بود و مدیریت زمان سر امتحان! بعد از بدبیاریی که تو ثبت نام جی‌آرای آوردم (بخاطر عدم همخوانی فامیلیم تو پاسپورت و تو فرم ثبت‌نام که بخاطر اشتباه موسسه محترم بود و مجبور شدم امتحان رو کنسل کنم که تو این مدت ظرفیت تکیمل شد و مجبور شدم امتحان بعدی رو ثبت‌نام کنم که سخت‌تر بود) بالاخره رفتم تهران و بجای پیپربیس اینترنت بیس امتحان دادم و نمره نسبتا خوبی گرفتم..اوورالم سیصد بود ولی ترکیه فقط نمره کوانتیتیتیو رو میخواست که صدوشصت‌و‌پنج شده بودم..معدلم از چهار سه‌و‌هفتادو‌پنج بود..فک میکردم خیلی خوبم!
مدارکم که باید تو سایت وزارت علوم تایید می‌شد باز بخاطر تایپ اشتباهش اینبار توسط دانشگاه ارومیه، تایید نشده بود مجبور شدم دوباره حضوری برم تهران و تایید و ترجمه‌شون کنم!
تا اینجا همه مشکلاتو حل کرده بودم ولی دوتای دیگه امتحان داشتم..
یکیش زبان انگلیسی که هر سه تا دانشگاه میخواستنش و یکیش تومر (زبان ترکی) که دوتاشون میخواستن..نمره زبان رو برای اپلای لازم نبود بدم ولی موقع ثبت‌نام باید سابمیت میکردم وگرنه میشدم دانشجوی حاضیرلیک یعنی اجازه انتخاب واحد نداشتم..
.
دوبار امتحان زبان دادم..اولیش یِ‌دِ‌سِ تو شهر وان. این امتحان بخاطر غیر استاندارد بودنش اصلا توصیه نمیشه! شاید بیشتر از دو هفته سر ثبت‌نام و رفتنش استرس کشیده بودم..پاسپورت بابام دقیقا دیقه نودی حاضر شده بود و خطر از دست دادن امتحان بخاطر مشکل ثبت‌نام که اصولا موسسه‌ها ثبت‌نام میکردن ولی اون سال گفته بودن باید حضوری بیاین هم، از بیخ گوشم رد شده بود و موسسه ثبت‌نامم کرده بود! شاید بیشتر از شش ماه براش کتاب خونده بودم و تست زده بودم ولی انقدر مسخره بود که هیچی نتونستم بزنم! نمره‌م شد شصت‌و‌سه و تمام این دانشگاه‌ها شصت‌و‌پنج میخواستن!
.
اپلای این دانشگاه‌ها یکیش آنلاین بود و دوتاشون با پست. من بخاطر اینکه مدرک اضافی ترجمه نکرده بودم و میخواستم هزینه پست رو هم صرفه‌جویی کنم نتونستم به دوتای دیگه حتی اپلای کنم! فقط دانشگاه استانبول تکنینک آنلاین بود و تونسته بودم اپلای کنم که البته روز آخر ددلاین فهمیدم ریرنمراتم سابمیت نشده! برای اینم یک هفته ایمیل بازی کردم تا تونستم حلش کنم!
‌.
سه تا حق انتخاب رشته داشتم..اولی طراحی شهری، بعد معماری‌منظر و آخری برنامه‌ریزی‌شهری..نمره جی‌آرایم خیلی بالاتر از حدنصاب بود ولی باز یه مشکل داشتم!

دوتا رشته اول نمونه کار میخواستن که من نداشتم دست دانشگاه قبلیم درد نکنه همرو نابود کرده بود! بدون پورتفولیو اپلای کردم!
.
این وسط یکی از استادایی که بهش ایمیل زده بودم از دانشگاه استانبول تکنیک بهم جواب داد و گفت پروژه داره دستش و میتونه منو برداره! باورم نمی‌شد! خیلی ذوق زده بودم تا اینکه فهمیدم این استاد رشته طراحی منظره! نمیدونم چطوری اشتباه کرده بودم ولی این اشتباه داشت به نتایج خوبی می‌رسید! کم کم باورم شده بود که تو تمام مراحل باید حتما یه اشتباه و مشکلی پیش بیاد و من حلش کنم!
.
وقتی نتایج دانشگاه اومد ما خانوادگی با داییم و خانوادش تو استانبول بودیم..من اولینبار بود داییمو میدیدم..خانومشو خانوادش کانادایی بودن باید انگلیسی حرف میزدیم! من ترسم ریخته بود ولی هنوز نمره امتحان زبان نداشتم!قبول شده بودم ولی از برنامه‌ریزی شهری!! چون پورتفولیو آپلود نکرده بودم! به این ترتیب بورس احتمالیم هم از بین رفته بود!
.
شبی که نتایج اومد برای جشن گرفتن هممون رفتیم یه رستوران تو اورتاکوی.. اون شب داییم گفت بعنوان جایزه قبولیم هزینه تحصیل و زندگیم رو میخواد اون بده! داییم تو کانادا استاد دانشگاه بود زنشم همینطور! کلی بهم اصرار کرده بودن که بیا کانادا ما برات بالاخره یه اسکالرشیپی چیزی جور میکنیم تو خونه خودمون میمونی..ولی من قبول نکرده بودم! بزرگترین اشتباه زندگیم بود ولی اشتباهاتمو دوس دارم میدونین که!
.
بگذریم! دانشگاه یه امتحان زبان داخلی داشت که هفته بعد بود..بخاطر همین خواهرم و بابام برگشتن ایران داییم ایناهم رفتن کانادا. من و مامانم موندیم تا من امتحان بدم و ثبت نام کنم..
.
اون دو هفته‌ای که استانبول رو برای اولین بار می‌دیدم حس میکردم رویاهام رو سرم خراب شده! از شلوغی بی در و پیکری و بافت شهری اورگانیکش خیلی دلم زده شده بود! میخواستم زود تموم شه برگردم ارومیه! برم پیش دوستام! برم خیابون دانشکده پیاده‌روی..یهو تمام نفرت و کینه‌ای که ازونجا پیدا کرده بودم محو شده بود انگار…ولی دیگه راه برگشت نداشتم! باید پای تصمیمم میموندم..
.
امتحان دادم و با نمره بالا پاس شدم..بعدش رفتم دانشگاه ثبت نام کردم..احساسی که موقع شنیدن اسم ایستگاه دانشگاه بهم دست داده بود قبلا نوشته بودم!.
صدای تو مترو گفت
Gelecek istasyon, İTÜ ayazağa kampüsü! Next station, ITÜ ayazağa campus
.
زندگی جدید من بطور رسمی از همینجا شروع شد!

بعد از ثبت‌نام برگشتم ایران..دقیقا یادم نیس چقدر وقت داشتم برای جمع کردن وسایلم و خدافظی با همه! البته خوشبختانه یا بدبختانه “همه” برای من لیست خیلی کوتاهی بود شامل خانواده و چنتا دوست که البته باز اون لیست کوتاه رو هم نتونستم تموم کنم! با دوستام میرفتم بیرون و شهر رو برای آخرینبار تو ذهنم هک میکردم..به صداها با دقت گوش میدادم..طعم گوجه‌فرنگی و فلفل ارومیه..نون روغنیایی که گوشه‌هاشو نونواها با انگشت شکل میدادن و عاشق طعمش بودم..یه بار رفتیم کوچه‌‌ای که توش بزرگ شده بودم..خونه قدیمیمون و درخت توت سفید بزرگش سرجاش بود ولی چنتا از خونه‌های دیگه جاشون آپارتمان کاشته شده بود..دیگه هیچ بچه‌ای تو کوچه نبود و هیچ زن همسایه‌ای از پنجره داد نمیزد سرشون که ساکت باشن! هیچ توپی نمیفتاد تو خیابون..ولی جوی سر کوچه که یبار مهسا با دوچرخه بهش گیر کرده بود و افتاده بود زمین روشو با سیمان پوشونده بودن که دیگه کسی گیر نکنه! ازش رد شدیم..بقالی عمو اسماعیل هم سرجاش بود ولی رنگش کرده بودن..صورتی و آبی جیغ! اولش خودشو ندیدم دلم ریخت..گفتم نکنه…؟ بعد که نزدیکتر رفتیم دیدم نشسته رو چهارپایه حصیریش پشت پیشخون..خیلی پیرتر شده بود..
با مامانم رفتم خونه دایی بزرگش..مریض بود خیلی..یه حسی بهم میگفت این آخرینباره که میبینیش..
البته وسط تمام این کارای احساسی داشتم دنبال دوست هم میگشتم! سه چهار نفری رو از سایت اپلای ابراد میشناختم و شماره همو داشتیم علاوه بر اون میدونستم تنهایی نمیتونم خونه بگیرم دانشگاه‌هم همینجوری خوابگاه نمیداد..باید تو نوبت میموندی و اگه هم برات درمیومد فقط یک ترم حق استفاده داشتی و خیلیم گرون بود..لیست قبولی دانشگاه جلوم بود..نزدیک سی تا دختر ایرانی پیدا کرده بودم و مطمئن بودم حتما از بین اینا هست کسیکه دنبال همخونه باشه! تو فیسبوک پیداشون میکردم و مسیج میدادم..چنتاشون جواب دادن و با دوتاشون توافق کردیم که اتفاقا یکیش همشهری و هم‌مدرسه‌ایم بود..قرار بود وقتی رفتیم یه هفته هتل یا پانسیون بگیریم تا خونه پیدا کنیم..
فک میکردم همه چیز تحت کنترله تا اینکه دو هفته قبل از تاریخ اصلی، یکی از همین دوستام زنگ زد گفت بلیط اتوبوس خیلی ارزون پیدا کرده برای دو روز بعد..هل شدم! هنوز خیلی کار نیمه‌تموم داشتم..ولی گفتم باشه بگیر برام
الان دو روز وقت داشتم برای جمع کردن وسایل و خدافظی با همه چیز…
اون دو روز تو خونه همه بغض کرده بودن و سکوت مطلق بود..اگه سکوت میشکست بغض‌ها هم میشکست!
.
و بالاخره روز آخر رسید…

دوست صمیمیم روز آخر پیشمون بود..با مهسا یکی شده بودن تا نذارن گریه کنیم! هی مسخره بازی درمیاوردن و میخندوندن مارو! بابام قرار بود منو ببره ترمینال..اون شب میرفتم خونه عموم تو تبریز و فرداش از تبریز با اتوبوس میرفتم استانبول..بخاطر این یهویی رفتن هتل نتونسته بودم بگیرم..همون دوستی که برام کتاب اینا میفرستاد گفت من همون شبی که تو میرسی میرم ایران و خونه‌م خالیه اگه آن تایم برسی تو راه بهت کلیدو بدم میتونی بری چندروز بمونی اونجا…هیچ چاره‌ای جز اعتماد نداشتم…داشتم به یه پسر اعتماد میکردم که تا حالا ندیده بودمش و فقط چندبار از طریق ایمیل باهم حرف زده بودیم اونم تماما درسی…و الان داشت به من این خوبی رو می‌کرد! حق داشتم که بترسم! چرا خوبی می‌کرد؟ نکنه خونه خالی نباشه؟ نکنه دوستای دیگه‌ش کلید داشته باشن؟ نکنه اصلا دروغ گفته باشه و قاچاقچی اعضای بدن باشه؟ خب الان ازین افکارم خجالت می‌کشم چون واقعا فقط خواسته بود کمکم کنه و هیچ منظور دیگه‌ای نداشت و تو اون برهه با شرایطی که داشتم واقعا مثل فرشته نجات به دادم رسیده بود..ولی ترسمو نمیتونم انکار کنم!
داشتم میگفتم تبریز! تنها فامیل پدری که باهاش مرتبط بودیم همین عموم و دخترعموهام بودن..یکیشون از من یکیشون از مهسا یک سال کوچیکتر بود و رابطه خیلی صمیمی باهم داشتیم! خدافظی ازونا هم برام سخت بود ولی دخترعموم گفت همینکه خونه گرفتی بگو من بیام پیشت..
رفتم ترمینال و دوتا ازین دوستای مجازیمو هم بالاخره از نزدیک دیدم..اونا هم از اردبیل اومده بودن و کل فامیلاشون از تهران و آستارا و اردبیل اومده بودن تبریر برای خدافظی!
سی ساعت راه…نمیدونم چندنفرتون تا حالا سی ساعت سفر با اتوبوس رو تجربه کردین! مثل جهنم میمونه..تک تک استخونای بدن درد میگیره و پاها خواب میرن و گردن رگ به رگ میشه و برای من که ذاتا تو شرایط راحت هم نمیتونم راحت بخوابم تو اتوبوس دیگه اصلا نمیتونستم..جوری رسیدم استانبول که احساس میکردم هوشیاریمو از دست دادم! تو راه خوشبختانه این دوستی که فرشته نجاتم بود پیدا کردیم و کلیدو ازش گرفتم..با دوستای جدیدم که خیلی بچه‌های خوبی بودن و نقش خیلی زیادی تو عادت کردن من به محیط جدید داشتن رفتیم سمت خونهه..اونا تاکسی گرفته بودن و منو رسوندن و خودشون رفتن و بعدا هرکاری کردم ازم پولشو نگرفتن! خونه این دوست طبقه منفی‌دو یه ساختمون بیست‌ساله بود..شب چیزی نفهمیده بودم البته..فقط دوش گرفته بودم و خوابم برده بود..
روز بعد باید شروع میکردیم به پیدا کردن خونه..و اینکار خیلی سخت‌تر از چیزی بود که فکرشو می‌کردم!

صبح با زور از خواب بیدار شدم و از خونه زدم بیرون..خونه دوستم ته‌ تهای صانایی ماحالسی بود..پونزده دیقه پیاده باید سربالایی میومدم تا می‌رسیدم به بزرگراه و ایستگاه مترو..اینجا اولینبارم بود که با محله‌های سنتی استانبول هم آشنا می‌شدم! وقتی توریستی اومده بودیم کل وقتمون تو خیابونا و محله‌های توریستی و شناخته شده می‌گذشت و از بافت مسکونیش زیاد خبر نداشتیم و تازه با اون حال من دلزده شده بودم! محله خونه‌ها آدما مغازه‌هایی که اونروز دیدم برام حکم شکست عشقی رو داشت! هرچی میومدم سمت مترو وضعیت بهتر می‌شد البته!
یکی از همخونه‌هام رو برای اولینبار دیدم و رفتیم دانشگاه که اینترنت داشت تا دنبال خونه بگردیم..یکی ازین دوستای دیروزی هم پیشمون بود..خونه اونا تو محله آیازاعا بود و میگفت شما هم اونجا خونه بگیرین چون خیلی ارزونه..ولی من بیشتر اطراف شیشلی دنبال خونه بودم! بودجه ما ماکسیسمم هزار لیر بود و دنبال دو خوابه بودیم..
چیزی که اصلا تو حساب کتابام بهش فکر نکرده بودم زمان‌بندی بود! ما دقیقا وقتی اومده بودیم استانبول که تمام دانشجوها سرازیر شده بودن و همه دنبال خونه میگشتن..اجاره‌ها بالا رفته بود و پیدا کردن خونه به قدری سخت شده بود که تا ما سایتو ریفرش کنیم و املاکی زنگ بزنیم خونه گرفته می‌شد! مثل انتخاب واحد دانشگاه تبریز!
چنتا خونه دیدیم تو شیشلی..البته نه اونجاهای قشنگش که شما میرین خرید و رستوران که برج داره مرکز خرید داره ها نه! جایی بود که نیم ساعت پیاده سربالایی سرپایینی میرفتیم تا برسیم به مترو..محله بقدری ناجور بود که لاتای محل تسبیح به دست با کت چرم چمباتمه زده بودن کنار دیوار و هرکی رد می‌شد سرتاپاشو می‌پاییدن! از خونه‌هایی که دیدیم بهتون نگم! فقط یکیش به حدی کثیف بود که ما فکر کردیم ازونجا قبلا بعنوان توالت عمومی استفاده شده و وقتی اومدیم بیرون دوستم کم مونده بود بالابیاره!
یه هفته همینجوری گذشت..تا اینکه ناامید و خسته تصمیم گرفتیم حرف دوستمونو گوش بدیم و بریم محله اونا..به یکی از خونه‌ها زنگ زدیم املاکی گفت اینو همین الان گرفتن ولی یه خونه دیگه هست دستم که هنوز تو سایت نذاشتم بیاین ببینینش..

پرواز کنان رفتیم اونجا..این محله با یه اتوبان که دو طرفش منطقه نظامی بود وصل می‌شد به دانشگاه. یه محله ایزوله بسیار مذهبی و سنتی که احتمالا تنها دانشجوهای خارجی دخترش ما بودیم!
خونه خیلی قدیمی بود و اتاقاش پنجره نداشتن ولی حالش نور میگرفت‌..روی زمین به قطر یک سانت پر بود از سوسکای پنج سانتی نیمه جون و توالت و حمومش به شدت کثیف..

ساختمون ازینا بود که در ورودی آهنی داره و میرسه به یه راهروی تاریک و باریک که سایز پله‌هاش با هم یکی نیست و آسانسورش شبیه فیلم ترسناکا میمونه! جلوی در پنج تا زن با روبند مشکی داشتن تخمه می‌شکستن و بچه‌هاشون توپ بازی می‌کردن..صابخونه همون اول گفت حق ندارین حتی تو راهروی این خونه پسر بیارین! یه مرد خیلی بداخلاق و عبوث بود..محله سنتی بود خونه قدیمی و کثیف بود ولی نزدیک بودن به دوستامون و اجاره نهصد لیری و نزدیکیش به میدون اصلی محله و خستگی اون یک هفته باعث شد تا هرچی میگه بگیم چشم! هیچکدوم ازین چیزایی که شمردم به نظرمون مشکل جدی نمیومد! من ازینکه برای اولین‌بار خودم یه خونه گرفتم و قراره جدا از خانواده زندگی کنم خیلی هیجان زده بودم!
.
قدم بعدی خریدن وسایل بود..همخونه‌م و دوتا دوستام اومدن و باهم رفتیم یه دست دوم فروشی..سه تا تخت یه میز چهارتا صندلی یه یخچال یه گاز رومیزی و یه کاناپه تخت‌شو گرفتیم شد هشتصد لیر پنجاه لیرم دادیم آوردنش تا خونه..ولی گفتن ما نمیاریم بالا خودتون ببرین! این دوتا دوستامون با اینکه یکیشون دیسک کمر داشت تمام وسایل سنگینو برامون آوردن بالا! ماهم بهشون قول دادیم وقتی همخونه سوم که متاهل بود اومد براشون غذا درست میکنیم چون ما دو تا آشپزی بلد نبودیم!
وسایل خوردو ریز و لحاف و بالش و وسایل تمیزکاری و ظروف آشپزخونه رو هم باز با یکی از این دوستا رفتیم مغازه‌ای که همه چیزش سه لیری بود..همه چیزو به تعداد خریدیم نه حتی یه دونه اضافی.
باز این بیچاره کلی از وسایل مارو برداشت و با اتوبوس با هزارتا سختی آوردیمشون خونه. این هزینه‌ها و قیمتایی که میگم مال چهارسال پیشه البته!
تلوزیون نداشتیم ماشین لباسشویی هم نداشتیم لباسامونو با دست میشستیم و همزمان باید تو مصرف آب و برق و گاز بقدری صرفه‌جویی میکردیم که آخر ماه دعوا راه نیفته!
بودجه هرسه‌تامونم فیکس بود بخاطر همین اصلا جایی برای خرجای اضافی نبود..حتی یه بار که داشتم جای تختمو عوض میکردم پایه تخت افتاد روی انگشت شصتم و انقدر باید حساب شده پول خرج میکردم که نه میتونستم با تاکسی برم بیمارستان دولتی که بیمه داشتم ولی دور بود نه میتونستم پیاده برم بیمارستان خصوصی که ویزیتش پولی بود! چهارپنج ساعت پامو تو آب نمک گذاشتم تا سفید و سیاه شد و باد کرد و قرمز شد و سکته کردم که حتما خونریزی داخلیه و شب با استرس مردن خوابیدم تا بالاخره خوب شد!
اینارو برای این گفتم که یه دید کلی از کسی که تازه مهاجرت میکنه و پول زیادی نداره تو ذهنتون داشته باشین! تو ادامه ماجرا اینقدر دیتیل نداریم!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s