فصل اول از زندگیم: همه چیز قبل از دبیرستان!

داستانم نه ماجرای یه موفقیت خیلی بزرگه نه داستان شکستهای پی‌درپی و ناامیدی و سقوط…یه داستان واقعی عین زندگیای شما پر از فراز و نشیب…آرزوی بابام برای من پیانیست یا فیزیکدان شدن بود! چقدر از نظر احساسی باهم فرق دارن این دوتا رویا…باید اعتراف کنم استعداد موسیقی داشتم ولی فیزیک نه! خیلی کوچیک بودم وقتی پیانو آشنا شدم…شاید الان میتونستم مثل خیلیای دیگه یه آهنگساز یا پیانیست تو کنسرواتوار باشم و یه زندگی خیلی کلاسیک و با کیفیت داشته باشم یا اینکه قید همه چیز رو برای این رویا بزنم و نهایتا به هیچجا نرسم…بهرحال از وقتی یادمه همیشه کلاس پیانو میرفتم و همیشه قبل از تموم شدن دوره یه اتفاقی میفتاد و من مجبور میشدم ولش کنم! پیانو درمانم نکرد..بیشتر مثل دارو بود برام..هیچوقت انگشتای کشیده پیانیستی نداشتم و مثل یه خانم ظریف و اصیل پیانو نزدم! شاید بهتر باشه برای اینکه بهر داستان منو درک کنین یکم از خودم بگم!

من یه دختر با ظاهر خیلی معمولی قدی متوسط و کمی توپولم و البته سبزه!..بمن میگن بانمکی! خودتون میدونین به کی میگن بانمک! اگه ازم بپرسین دوست داشتم بجای بانمک خوشگل و جذاب باشم یا نه احتمالا میگفتم نه! راستش تنها چیزی رو که میخوام تو خودم تغییر بدم اینه که از همه چی خیلی زود خسته میشم..عجولم زود فکر میکنم زود یاد میگیرم زود فراموش میکنم زود تصمیم میگیرم حتی زود بدنیا اومدم! یک ماه زودتر… اکثر کارام دقیقه نود درست میشه…ولی درست میشه! صبر کردنو اصلا دوست ندارم بخاطر همینم تا اون دقیقه نود جونم در میاد! پیانو بخاطر همین داروی روح من بود…چون مجبورم میکرد با سرعت خاصی نتهارو اجرا کنم و تو سبک کلاسیک این ریتم خیلی آروم بود..انگار روی آتیش خاکستر بریزی! شاید فقط اونموقع‌ها میتونستم نفس عمیق بکشم!

دفعه آخری که قلب بابامو با ول کردن کلاس پیانو شکوندم سال کنکور بود.

آدم ساکتیم…شایدم برای همینه که سالهاست دارم مینویسم…ارتباط چندان خوبی با آدما ندارم…مخصوصا با هم سن و سالهای خودم اصلا نمیتونم کنار بیام! ازشون خجالت میکشم! با کسایی راحتم که یا خیلی از من بزرگترن یا خیلی کوچیکتر…هنوز دلیل این امرو نفهمیدم!

تصمیمات عجولانه من و کارای هولهولکی و بی دقتم همیشه باعث شده مشکلات خیلی زیادی داشته باشم که همشو براتون مینویسم…یعنی تا جایی که یادم بیاد! آخه دفترخاطراتامو انداختم دور و وبلاگم پاک شده! تنها منبعم حافظه ضعیفمه!

داستان رو براتون از پاییز ۶ سال قبل شروع میکنم ولی تعجب نکنین اگه گاها به ماقبل تاریخ هم اشاره کردم!
داشتم از پاییز ۶ سال قبل میگفتم…روزی که عموم به منو خواهرم گفت چرا نمیرین کانادا پیش داییاتون؟ نقطه شروع همه چی به اون روز برمیگرده.. منکه دانشجو بودم و مامان و بابامم اصلا جدی نگرفتن..فرداش خواهرمو دیدیم که داره به وکیلای مهاجرت زنگ میزنه! ۱۶ سالش بود و اون دوران هدفش ستاره هالیوود شدن بود! کارشو از صداوسیمای خودمون شروع کرده بود..از برنامه کودک و نوجوان! میدونم دارین میخندین ولی تو تمام عمرم همچین اراده ای ندیدم!

خواهرم داییامو قانع کرده بود که قَیِّمش بشن ولی وقتی یکم اوضاع جدی‌تر شد به یه مشکلاتی برخوردیم که قرار شد این قضیه معوق بشه به بعد از کنکور..من بهیچ عنوان حاضر به مهاجرت نبودم…تنها فرد خانواده که مخالفت سرسختانه خودش رو اعلام کرده بود و بخاطر آرمان‌های ایده‌آل‌گرایانه‌ش میبایست میموند تا تو محدودیت رشد کنه و پرچمدار آزادی باشه! خب الان اینجام!

میدونین که هرچی میگذره شما خسته تر میشین..خسته تر از اینکه بجنگین و با چنگ و دندون دنبال حقتون بگردین! کم کم رئالیست میشن…با خودتون میگین ولش کن! میرم جایی که حقمو دو دستی تقدیمم کنن! البته همچین دنیایی وجود نداره!

تا دوسال بعدی تمایل من به رفتن و تمایل خواهرم به نرفتن داشت بیشتر می‌شد..خواهرم سر جلسه کنکورش نیم ساعت خوابیده بود حتی! نمیدونست چیکار کنه! بعد بیدار شده بود و شروع کرده بود به تست زدن..این تردیدش تا روز انتخاب رشته همراش بود..بعد از سالها طوفان فکری برای انتخاب رشته تحصیلیش و لیست کامل صدتایی، نهایتا از رشته خودم قبول شد! شهرسازی!
.برای رفتن به کانادا تمام درها به رومون بسته شده بود..اوضاع دیپلماتیک رو که بذاریم کنار مهاجرت از طریق خویشاوندی هم از بیخ نابود شد و سن خواهرم برای گرفتن قیم گذشت و تنها راه اقدام برای نیروی کار از طریق بابام بود که معلوم نبود چند سال زمان می‌بره…خودم باید دست به کار می‌شدم!

الان میخوام یکم برگردم عقب‌تر… اینو مینویسم تا خودم یادم بیاد یه زمانی چه اراده‌ای داشتم! دوم راهنمایی بودم..با اینکه تعداد دوستام محدود بود ولی کلا بچه محبوبی بودم و البته بخاطر جراتی که از بابام میگرفتم سرلشکر معترضان به تمام اتفاقات مدرسه! جوری شده بود که وقتی یکی از کلاس روبرویی میخواست بره اتاق دفتر و حرف بزنه میومد منو با خودش میبرد..برای لغو امتحان، اعتراض به هدبند و آزمون اجباری همیشه من تو صحنه حاضر بودم…از اون دسته که ساعتها وقت کلاس رو میگیرن برای بحث با معلم و بچه ها از فرصت استفاده میکنن برای تعریف کردن خاطرات مهمونی دیروز به بغل‌دستیشون!

تو جو یکی از همین “من باید از همه بهتر باشم”ها بود که آپاندیسمو ترکوندم! که اینو قبلا مفصل توضیح داده بودم!
رفتیم کلاس سوم راهنمایی! اونموقع‌ها تو اوج موفقیت درسی بودم…به قول بابام دوران طلاییم بود! کلاسای تیزهوشان از تابستون شروع شده بود و من باز انقدر سمج شده بودم که کتابای هندسه یک و دو رو تابستون تموم کرده بودم و برای خودم یه کتاب فرمول نوشته بودم…توی پارک، ماشین، مهمونی و هرجایی که به ذهنتون بیاد با عشق زیاد تست ریاضی میزدم! با فیزیک و شیمی و زیست هیچ کاری نداشتم ولی! معلم علوممون گفته بود درسته نمره‌هات خیلی پایینه ولی مطمئنم از تیزهوشان قبول میشی!
.روز امتحان رسید و با هیجان زیاد راه افتادیم سمت حوزه…دوتا حوزه داشتیم یکی تو مرکز شهر بود و اونیکی اطراف شهر…حوزه من تو مدرسه فرزانگان یعنی اطراف شهر بود…نیم ساعت مونده به امتحان داشتم دنبال صندلیم میگشتم ولی نبود! از یه مراقب پرسیدم گفت تو که اینجا نیستی! برو اونیکی ساختمون! من قلبم میخواست از دهنم بزنه بیرون! درارو داشتن میبستن! دوییدم تو حیاط و به بابام گفتم بابا اینجا نیست اونیکی حوزه‌س! تمام خانواده‌ها با یه ترحم خاصی بهم نگا میکردن اون وسط یه مردی اومد و گفت نگران نباش دخترم استرس نداشته باش میرسی…دختر این مرد بعدها شد یکی از بهترین دوستام! (همونکه تو پست دوم نوشتم)

بابام مثل دیوونه‌ها رانندگی میکرد…نه چراغ قرمزارو وایستاد نه سرعتشو کم کرد…فک میکنم تو یه ربع منو رسوند اونیکی حوزه و من نفس نفس زنان دوییدم سمت ساختمون… رفتم تو و با کلمات بریده کارتمو نشون مسئول دادم…یه نگاهی به لیستش کرد و گفت دختر تو که اینجا نیستی تو فرزانگانی! دیگه داشتم دیوونه میشدم! با گریه دوییدم بیرون! گفتم بابا باید برگردیم جای قبلی! بابام دوباره با همون سرعت منو رسوند جای اولم و دوییدم از پله ها بالا..درارو بسته بودن ولی وقتی منو یادش اومد درو برام باز کرد…امتحان شروع شده بود‌‌‌…مسئول قبلی رو پیدا کردم و گفتم من رفتم اونجا نبود گفتن همینجاس! گفت منکه نگفتم برو اونیکی حوزه! گفتم برو اونیکی ساختمون!

داشتم گریه میکردم که دلش به حالم سوخت…درارو بسته بودن…خودش باهام اومد تا اونیکی ساختمون و ازشون خواست درو برام باز کنن! دیگه تقریبا بیست دیقه از زمانمو از دست داده بودم و نه خودم امیدی داشتم نه اطرافیان…همه میدونستن با اون استرس امکان نداره قبول شم… هیچوقت شبی رو که همه تو پشت بوم بودن و من تند تند میومدم پایین برای چک کردن نتایج یادم نمیره…دوستم زنگ زد بهم و گفت میکی نتایجو دادن! من قبول نشدم ولی تو قبول شدی! احساس میکردم برای اولینبار تو عمرم نتیجه یه زحمت واقعی رو بعد از تحمل کلی استرس دیدم! اون شب من خوشبخت‌ترین دختر دنیا بودم!

برای خوندن پست بعد اینجا کلیک کنین😊

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s